|
تفسیر آیات دین و زندگی 2 درس اول درس اول «والله ملک السموت و الارض و الله علی کل شیء قدیر» (سوره آل عمران آیه 189)ترجمه:و حکومت آسمانها و زمین، از آن خداست و خدا بر همه چیز تواناستتفسیر:«والله ملک السموت و الارض و الله علی کل شیء قدیر» "خداوند، مالک آسمانها و زمین است و او برهمه چیز قادر است" این آیه بشارتی است، برای مومنان و تهدیدی است، برای کافران، یعنی دلیلی ندارد که مومنان برای پیشرفت خود از راههای انحرافی وارد شوند، و بهکاری که انجام ندادهاند تشویق گردند، آنها میتوانند در پرتو قدرت خداوند آسمان و زمین، با استفاده کردن از طرق مشروع و صحیح به پیشروی خود ادامه دهند، و نیز افراد بدکار و منافق که میخواهند با استفاده از این طرق انحرافی به جایی برسند، تصور نکنند، که از مجازات پروردگاری که بر تمام هستی حکومت میکند، نجات خواهند یافت.«ان فی خلق السموت و الرض و اختلف الیل و النهار لایت لاولی الابب» (سوره آل عمران آیه 190)ترجمه:مسلماً در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و رفت شب و روز، نشانههای (روشنی) برای خردمندان است.تفسیر:روشنترین راه خداشناسی «ان فی خلق السموات و الارض» آیات قرآن تنها برای خواندن نیست، بلکه برای فهم و درک مردم نازل شده و تلاوت خواندن آیات مقدمهای است، برای اندیشیدن، لذا در آیه فوق نخست اشاره به عظمت آفرینش آسمان و زمین کرده و میگوید در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز نشانههای روشنی برای صاحبان خردمند و اندیشمندان است و به این ترتیب مردم را به اندیشه در این آفرینش بزرگ جلب و جذب میکند، تا هرکس به اندازه پیمانه استعداد وتفکرش از این اقیانوس بیکران، سهمی ببرد واز سرچشمه صاف اسرار آفرینش سیراب گردد. و بهراستی، جهان آفرینش، و نقشهای بدیع و طرحهای زیبا و دلانگیز آن و نظامات خیرهکنندهای که بر آنها حکومت میکند کتاب فوقالعاده بزرگی است که هر حرف و کلمه آن دلیل بسیار روشن، بر وجود یکتای آفریدگار جهان است.«و فی الارض قطع متجورت و جنت من اعنب و زرع و نخیل صنوان و غیرصنوان یسقی بماء وحد و نفضل بعضها علی بعض فی الاکل ان فی ذلک لایت لقوم یعقلون» (سوره رعد آیه 4)ترجمه:و در روی زمین، قطعاتی در کنار هم قرار دارد که با هم متفاوتند، و (نیز) باغهایی از انگور و زراعت و نخلها (و درختان میوه گوناگون) که گاه بر یک پایه میرویند و گاه بر دو پایه، (و عجیبتر آنکه) همه آنها از یک آب سیراب میشوند و با این حال، بعضی از آنها را از جهت میوه بر دیگری برتری میدهیم، در اینها نشانههایی است برای گروهی که عقل خویش را به کار میگیرند.تفسیر:در آخرین آیه مورد بحث، به یک سلسله نکات جالب زمینشناسی و گیاهشناسی که هرکدام نشانه نظام حساب شده آفرینش است اشاره کرده، نخست میفرماید: «در زمین قطعات مختلفی وجود دارد که در کنارهم و در همسایگی یکدیگرند» (و فی الارض قطع متجاورات). با اینکه این قطعات همه با یکدیگر متصل و مربوطند، هرکدام ساختمان و استعدادی مخصوص به خود دارند، بعضی محکم، بعضی نرم، بعضی شور، بعضی شیرین و هرکدام استعداد برای پرورش نوع خاصی از گیاهان و درختان میوه و زراعت را دارد، چرا که نیازهای انسان و جانداران زمینی بسیار زیاد و متفاوت است، گوی هر قطعه از زمین ماموریت برآوردن یکی از این نیازها را دارد و اگر همه یکنواخت بودند و یا استعدادها به صورت صحیحی در میان قطعات زمین تقسیم نشده بود، انسان گرفتار چه کمبودهایی از نظر مواد غذایی و داروی و سایر نیازمندیها میشد، اما با تقسیم حساب شده این ماموریت و بخشیدن استعداد پرورش آن قطعات مختلف زمین همه این نیازمندیها به طور کامل برطرف میگردد.دیگر اینکه "در همین زمین باغها و درختانی وجود دارد از انواع انگور و زراعتها و نخلها" (و جنات من اعناب و زرع و نخیل). و عجیب اینکه این درختان و انواع مختلف آنها، "گاهی از یک پایه و ساقه میرویند و گاه از پایههای مختلف" (صنوان و غیرصنوان) "صنوان" جمع "صنو" در اصل به معنی شاخهای است که از تنه اصلی درخت بیرون میآید و بنابراین صنوان به معنی شاخههای مختلفی است که از یک تنه بیرون میآید. جالب اینکه گاه میشود که هریک از این شاخهها، نوع خاص از میوه را تحویل میدهد، ممکن است این جمله اشاره به مسئله استداد درختان برای پیوند باشد که گاه بر یک پایه چند پیوند مختلف میزنند و هرکدام از این پیوندها رشد کرده و نوع خاصی از میوره را به ما تحویل میدهد، خاک یکی، و ریشه و ساقه یکی، اما میوه و محصولش مختلف و متفاوت است و عجیبتر اینکه «همه آنها از یک آب سیراب میشوند» (یسقی بما واحد) و با این همه، «بعضی از این درختان را بر بعضی دیگر ازنظر میوه برتری میدهیم» (و تفضل بعضها علی بعض فی الاکل).حتی بسیار دیدهایم که در یک درخت یا در یک شاخه، میوههایی از یک جنس وجود دارد که طعمها و رنگهای متفاوت دارند، و در جهان گلها بسیار دیده شده است که یک بوته گل و حتی یک شاخه، گلهایی به رنگهای کاملاً مختلف عرضه میکند. این چه آزمایشگاه و لابراتوار اسرارآمیزی در شاخه درختان به کار گذارده شده است که از مواد کاملاً یکسان، ترکیبات کاملاً مختلف تولید میکند که هریک بخشی از نیازمندی انسان را برطرف میسازد. آیا هریک از این اسرار دلیل بر وجود یک مبداء حکیم و عالم که این نظام را رهبری کند نیست. اینجاست که در پایان آیه میفرماید «در این امور نشانههایی است از عظمت خدا برای آنها که تعقل و اندیشه میکنند» (ان فی ذلک لایات لقوم یعقل)درس دوم «و هو الذی جعل الشمس ضیاء و القمر نورا و قدره منازل لتعلموا عدد السنین و الحساب ما خلق الله ذلک الا بالحق یفصل الایت لقوم یعلمون» (سوره یونس آیه 5)ترجمه:او کسی است که خورشید را روشنایی، و ماه را نور قرار داد، و برای آن مزلگاههایی مقدر کرد، تا عدد سالها و حساب (کارها) را بدانید. خداوند این را جز بحق نیافریده، او آیات (خود را) برای گروهی که اهل دانشند، شرح میدهد.تفسیر:گوشهای از آیات عظمت خئا در آیات گذشته اشاره کوتاهی به مسئله مبدا و معاد شده بود، ولی از این آیات به بعد این دو مسئله اصولی که مهمترین پایه دعوت انبیاء بوده است به طور مشروح مورد بحث قرار میگیرد و به تعبیر دیگر آیات آینده نسبت به گذشته از قبیل تفصیل و اجمال است.نخستین آیه مورد بحث اشاره به قسمتهایی از آیات عظمت خدا در جهان آفرینش کرده میگوید: "او کسی است که خورشید را ضیاء و روشنی و قمر را نور داد" (هو الذی جعل الشمس ضیاء و القمر نورا.) خورشید با نور عالمگیرش نه تنها بستر موجودات را گرم و روشن میسازد بلکه در تربیت گیاهان و پرورش حیوانات سهم عمده و اساسی دارد، و اصولاً هر حرکت و جنبشی در کره زمین وجود دارد حتی حرکت بادها و امواج دریاها و جریان رودها و آبشارها- اگر درست دقت کنیم از برکت نور آفتاب است و اگر روزی این اشعه حیاتبخش از کره خاکی ما قطع شود در فاصله کوتاهی تاریکی و سکوت و مرگ همه جا را فراخواهد گرفت.ماه با نور زیبایش چراغ شبهای تار ما است، نه تنها شبروان را در بیابانها رهبری میکند بلکه روشنایی ملایمش برای همه ساکنان زمین مایه آرامش و نشاط است. سپس به یکی دیگر از آثار مفید وجود ماه اشاره کرده میگوید: «خداوند برای آن منزلگاههایی مقدر کرد تا شماره سالها و حساب زندگی و کار خویش را بدانید» (و قدره منازل لتعلموا عدد السنین و الحساب). یعنی اگر میبینید ماه از نخستین شب که هلال باریکی بیش نیست روبه افزایش میرود تا حدود نیمه ماه و از آن پس تدریجاً نقصان مییابد تا یکی دو روز آخر ماه بعد در تاریکی محاق فرو میرود و بار دیگر به شکل هلال ظاهر میگردد و همان منزلگاههای پیشین را طی میکند، این دگرگونی عبث و بیهوده نیست، بلکه یک تقویم بسیار دقیق و زنده طبیعی است که عالم و جاهل میتوانند آن را بخوانند و حساب تاریخ کارها و امور زندگی خود را نگهدارند و این اضافه بر نوری است که ما به ما میبخشد. سپس اضافه میکند این آفرینش و این گردش مهر و ماه سرسری و از بهر بازیگری نیست «خداوند آن را نیافریده است مگر به حق» (ما خلق الله ذلک الا بالحق). و در پایان آیه تاکید میکند که «خدا آیات و نشانههای خود را برای آنها که میفهمند و درک میکنند شرح میدهد» (یفصل الایات لقوم یعلمون). اما بیخبران بیبصر چه بسیار از کنار همه این آیات و نشانههای پروردگار میگذرند و کمترین چیزی از آن درک نمیکنند. «الم تر ان الله یسبح له من فی السموت و الارض و الطیر صفت کل قد علم صلاته و تسبیحه و الله علیم بما یفعلون» (سوره نور آیه 41)ترجمه:آیا ندیدی تمام آنان که در آسمانها و زمینند برای خدا تسبیح میکنند، و همچنین پرندگان به هنگامی که بر فراز آسمان بال گستردهاند؟ هریک از آنها نماز و تسبیح خود را میداند، و خداوند به آنچه انجام میدهند داناست.تفسیر:نخست روی سخن را به پیامبر صلی الله علیه و آله کرده، میگوید: «آیا ندیدی که تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند برای خدا تسبیح میکنند؟» (الم تر ان الله یسبح له من فی السماوات و من فیالارض). و پرندگان در حالی که بالها را بر فراز آسمان گستردهاند مشغول تسبیح او هستند؟ (و الطیر صافات). «همه آنها از نماز و تسبیح خود، آگاه و باخبرند» (کل قد علم صلوته و تسبیحه). «و خداوند از تمام اعمالی که آنها انجام میدهند آگاه است.» (و الله علیم بما یفعلون).نکتهها:1- جمله «الم تر» (آیا ندیدی) به گفته بسیاری از مفسران به معنی «الم تعلم» (آیا نمیدانی) است، زیرا تسبیح عمومی موجودات جهان چیزی نیست که با چشم دیده شود، بلکه به هر معنی که باشد با قلب و عقل، درک میگردد، اما از آنجا که مسئله آنقدر واضح است که گوی با چشم دیده میشود، تعبیر به «الم تر» شده است. این نکته نیز قابل توجه است که مخاطب در این آیه گرچه شخص پیامبر اسلام صلیالله علیه و آله میباشد اما به گفته جمعی از مفسران منظور از آن عموم مردم است و این در قرآن امثال و نظائر فراوان دارد. اما بعضی گفتهاند این خطاب در مرحله رویت ومشاهده مخصوص پیامبر صلی الله علی وآله است، چراکه خداوند درک و دیدی به او داده بود که تسبیح و حمد همه موجودات این عالم را مشاهده میکرد و همچنین بندگان خاص خدا که پیرو مکتب اویند به مقام شهود عینی میرسند، ولی در مورد عموم مردم جنبه شهود عقلی و علمی دارد نه شهود عینی.2- تسبیح عمومی موجودات عالم آیات مختلف قرآن سخن از چهار عبادت در مورد همه موجودات این جهان بزرگ میگوید: تبسیح، حمد، سجده و نماز، در آیه مورد بحث سخن از نماز و تسبیح بود. و در آیه 15 سوره رعد سخن از «سجود» عمومی است و لله یسجد من فی السماوات و الارض.و در آیه 44 سوره اسراء سخن از «تسبیح» و «حمد» تمامی موجودات عالم هستی است و ان من شیء الا یسبح بحمده. درباره حقیقت «حمد» و «تسبیح» عمومی موجودات جهان، و تفسیرهای گوناگونی که در این زمینه گفته شده است در ذیل آیه 44 سوره اسراء و مشروحاً بحث کردهایم که فشرده آن را در اینجا میآوریم: در اینجا دو تفسیر قابل توجه وجود دارد:1- تمامی ذرات این عالم اعم از آنچه آن را عاقل میشماریم یا بیجان یا غیرعاقل همه دارای نوعی درک و شعورند، و در عالم خود تسبیح و حمد خدا میگویند، هرچند ما قادر به درک آن نیستیم، شواهدی از آیات قرآن نیز برای این تفسیر اقامه شده است.2- منظور از تسبیح و حمد همان چیزی است که ما آن را «زبان حال» مینامیم، یعنی مجموعه نظام جهان هستی و اسرار شگفتانگیزی که در هریک از موجودات این عالم نهفته است، با زبان بیزبانی، با صراحت و به طور آشکار از قدرت و عظمت خالق خود، و علم و حکمت بیانتهای او سخن میگویند، چراکه هر موجود بدیع و هر اثر شگفتانگیزی، حتی یک تابلو نفیس نقاشی با یک قطعه شعر زیبا و نغز، حمد و تسبیح ابداعکننده خود را میگوید، یعنی از یک سو صفات برجسته او را بیان میدارد (حمد) و از سوی دیگر عیب و نقص او را نفی میکند (تسبیح) تا چه رسد به این جهان با عظمت و آنهمه عجایب و شگفتیهای بیپایانش. (برای شرح بیشتر به جلد 12 تفسیر نمونه صفحه 133 به بعد مراجعه فرمایید). البته اگر جمله «یسبح له من فی السماوات و الارض» به معنی تسبیح گفتن کسانی که در آسمانها و زمین هستند بگیریم و ظاهر کلمه «من» را در ذوی. العقول حفظ کنیم، «تسبیح» در اینجا به معنی اول خواهد بود که یک تسبیح آگاهانه و اختیاری است ولی لازمه این سخن آن است که برای پرندگان نیز چنین شعوری قائل باشیم زیرا پرندگان در آیه فوق در کنار «من فی السماوات» قرار گرفتهاند، البته این موضوع عجیب نیست، زیرا در بعضی دیگر از آیات قرآن چنین درکی برای بعضی از پرندگان آمده است (به تفسیری که در ذیل آیه 38 سوره انعام جلد 5 صفحه 221 آوردیم مراجعه فرماید).3- تسبیح ویژه پرندگان دراینکه چرا در آیه فوق از میان تمام موجودات جهان روی تسبیح پرندگان، آنهم در حالتی که بالهای خود را برفراز آسمان گستردهاند تکیه شده نکتهای وجود دارد و آن اینکه: پرندگان علاوه بر تنوع فوقالعاده زیادشان، ویژگیهایی دارند که چشم و دل هر عاقلی را به سوی خود جذب میکنند، این اجسام سنگین برخلاف قانون حاذبه بر فراز آسمانها با سرعت زیاد و برقآسا حرکت میکنند، مخصوصاً هنگامیکه بالهای خود را صاف نگه داشتهاند و بر امواج هوا سوارند و بی آنکه فشاری به خود آورند با سرعت به هر سو که مایل باشند میچرخند و پیش میروند وضع جالبی دارند. آگاهیهای عجیب آنها در مسائل هواشناسی و اطلاعات عمیقشان از وضع جغرافیای زمین به هنگام مسافرت و مهاجرت از قارهای به قاره دیگر حتی در مناطق قطب شمال به قطب جنوب و دستگاه هدایت کننده مرموز و عجیبی که آنان را در این سفر طولانی حتی به هنگامی که آسمان پوشیده از ابر است راهنمایی میکند از شگفتانگیزترین مسائل، و از روشنترین دلایل توحید است. رادار مخصوصی که در وجود شبپرهها قرار دارد که به وسیله آن در ظلمت و تاریکی شب تمام موانع را بر سر راه خود میبیند، و حتی گاه ماهی را در زیر امواج آب نشانهگیری کرده و با یک حرکت برقآسا او را بیرون میکشد، از ویژگیهای حیرتانگیز این پرنده است به هر حال عجایبی در وجود پرندگان نهفته شده که قرآن به خاطر آن مخصوصاً روی آنها تکیه کرده است.4- تفسیر جمله «کل قد علم صلاته و تسبیحه». جمعی از مفسران ضمیر «علم» را به «کل» برگرداندهاند که طبق آن مفهوم جمله فوق چنین میشود: «هریک از کسانی که در زمین و آسمان هستند و همچنین پرندگان، از نماز و تسبیح خود آگاهند، ولی بعضی دیگر آن را به خدا بازگرداندهاند یعنی خداوند از نماز و تسبیح هریک از آنان آگاه است، اما تفسیر اول با معنی آیه متناسبتر میباشد، به این ترتیب هریک از تسبیحکنندگان راه و رسم «تسبیح» و شرایط و ویژگیهای «نماز» خود را میداند، اگر منظور «تسبیح آگاهانه» باشد مفهوم این سخن روشن است اما اگر با زبان حال باشد مفهومش این است که هرکدام نظام ویژهای دارند که به نوعی گویای عظمت پروردگار است و هرکدام چهرهای از قدرت و حکمت اویند.5- منظور از «صلاه» چیست؟ جمعی از مفسران مانند «مرحوم طبرسی» در «مجمعالبیان» و «آلوسی» در «روحالبیان» صلاه را دراینجا به معنی «دعا» تفسیر کردهاند که مفهوم اصلی آن در لغت همین است و به این ترتیب موجودات زمین و آسما با زبان حال، یا با زبان قال، در پیشگاه خدا دعا میکنند و از محضر او تقاضای فیض دارند و او هم که فیاض مطلق است و برحسب استعدادهایشان به آنها میبخشد و دریغ ندارد.منتهی هرکدام در عالم خود میدانند چه نیازی دارند و چه باید بخواهند و چه دعایی کنند. بهعلاوه آنها طبق آیاتی که قبلاً اشاره کردیم در پیشگاه با عظمت او خاضعند و در برابر قوانین آفرینش تسلیم و از سوی دیگر با تمام وجود خود صفات کمالیه خدا را بازگو میکنند و هرگونه نقصی را از او نفی مینمایند و به این ترتیب عبادات چهارگانه آنها «حمد» و «تسبیح» و «دعا» و «سجود» تکمیل میشود.«و لله ملک السموات و الارض و الی الله المصیر» (سوره نور آیه 42)ترجمه:و از برای خداست حکومت و مالکیت آسمانها و زمین و بازگشت (تمامی موجودات) به سوی اوست.تفسیر:و از آنجا که این تسبیح عمومی موجودات دلیلی بر خالقیت پروردگار است و خالقیت او دلیل بر مالکیت او نسبت به مجموعه جهان هستی است، و نیز دلیل بر آن اس که همه موجودات به سوی او بازمیگردند، اضافه میکند: «و از برای خدا است مالکیت آسمانها و زمین، و بازگشت تمامی موجودات به سوی اوست» (و لله ملک السماوات و الارض و الی الله المصیر). این احتمال نیز در پیوند این آیه با آیه قبل وجود دارد که در آخرین جمله آیه گذشته سخن از علم خداوند به اعمال همه انسانها و تسبیحکنندگان بود، و در این آیه به دادگاه عدل او در جهان دیگر، و مالکیت خداوند نسبت به همه آسمان و زمین و حق قضاوت و داوری او اشاره میکند.«افغیر دین الله یبغون له اسلم من فی السموات و الارض طوعا و کرها و الیه یرجعون» (سوره آل عمران آیه 83)ترجمه:آیا آنها غیر از آیین خدا را میطلبند؟ (آیین او همین اسلام است.) و تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند، از روی اختیار یا از روی اجبار، در برابر (فرمان) او تسلیمند، و همه به سوی او بازگردانده میشوند.تفسیر:«افغیر دین الله یبغون» تا کنون بحثهای مشروحی طی آیات گذشته درباره مذاهب پیشین شده است از اینجا بحث درباره اسلام شروع میشود و توجه اهل کتاب و پیروان ادیان گذشته به آن جلب میگردد: در آیه نخست، قرآن میگوید: «آیا اینها چیزی جز دین الهی میخواهند؟ دین خداوند چیزی جز تسلیم شدن در برابر قوانین الهی نیست که این موضوع به طور کامل و جامع در آیین پیغمبر اسلام صلیاللهعلیهوآله جمع است بنابراین اگر آنها تلاش برای یافتن دین حقیقی دارند باید مسلمان شوند.» اسلام آیین همه موجودات جهان «و له اسلم من فی السموات و الارض» سپس قرآن اسلام را به معنی وسیعتری تفسیر کرده و میگوید: تمام کسانی که در آسمان و زمین هستند یا تمام موجوداتی که در آسمان و زمین هستند، مسلمان میباشند، و در برابر فرما او تسلیمند. منتها تعبیر طوعاً و کرهاً (از روی اختیار یا اجبار) میگوید: این تسلیم در برابر فرمان پروردگار گاهی «اختیاری» و در برابر «قوانین تشریعی» است و گاهی «اجباری» و در برابر «قوانین تکوینی» میباشد. توضیح اینکه: خداوند دو گونه فرمان در عالم هستی دارد یک سلسله از فرمانهای او بهصورت قوانین طبیعی و ما فوق طبیعی است که بر موجودات مختلف این جهان حکومت میکنند، و همه آنها مجبورند در برابر آن زانو بزنند و لحظهای از این قوانین سرپیچی نکنند، و اگر فرضاً سرپیچی کنند ممکن است محو و نابود گردند، این یک نوع «اسلام و تسلیم» در برابر فرمان خدا است، بنابراین اشعه آفتاب که به دریاها میتابد و بخار آب که از دریا برمیخیزد و قطعات ابر که بههم میپیوندند، دانههای باران که از آسمان فرو میریزند، درختانی که بر اثر آن نمو میکنند و گلهایی که در پرتو آن شکفته میشند همه مسلمانند، زیرا هرکدام در برابر قانونی که آفرینش برای او تعیین کرده است، تسلیماند.نوع دیگری از فرمان برای خدا هست که فرمان تشریعی نامیده میشود، یعنی قوانینی که شرایع آسمانی و تعلیمات انبیاء وجود داشته است، تسلیم در برابر آنها جنبه «اختیاری» دارد و تنها افراد با ایمان هستند که بهخاطر تسلیم در مقابل آنها شایسته نام «مسلمان» میباشند، البته سرپیچی از این قوانین نیز بالمال دست کمی از سرپیچی از قوانین آفرینش ندارد که این هم باعث انحطاط و عقبماندگی و یا نابودی است. و از آنجا که جمله «اسلم» در آیه فوق اشاره به معنی وسیع اسلام است که هردو قسمت را دربرمیگیرد و لذا میفرماید: جمعی از روی اختیار تسلیم میشوند (طوعاً) مانند مومنان، و جمعی از روی اجبار (کرهاً) مانند کافران نسبت به قوانین تکوینی، بنابر این کافران با این که از قبول اسلام در برابر بخشی از فرمانهای خدا سرباز زدهاند، ناچار به قبول بخشی دیگر شدهاند، پس چرا آنها در برابر همه قوانین الهی و دین و آیین حق یکباره تسلیم نمیشوند.احتمال دیگری که در تفسیر آیه میباشد و بسیاری از مفسران آن را ذکر کردهاند و در عین حال منافاتی با آنچه در بالا گفتیم ندارد و آن این است که: افراد با ایمان در حال رفاه و آرامش از روی رغبت و اختیار به سوی خدا میروند، اما افراد بیایمان تنها به هنگام گرفتاری و مشکلات طاقتفرسا بهسوی او میشتابند و او را میخوانند، و با این که در حال معمولی شریکهایی برای او قائل میشوند در آن لحظات سخت و حساس جز او کسی را نمیشناسند و نمیخوانند.«و الیه یرجعون» در جمله قبل سخن از توجه به مبداً بود که یک امر فطری است و دراین جمله توجه به معاد داده شده که آن هم به نوبه خود فطری میباشد، زیرا همه اقوام و ملل مرگ را قبول دارند، و باتوجه به اصل توحید و هدف آفرینش و حکمت پروردگار، هرگز مرگ نمیتواند به معنی نابودی و فنا باشد، بلکه یک نوع تکامل و گام نهادن در محیط وسیعتر میباشد و به تعبیر دیگر بازگشت به سوی خدا است.درس سوم «و اذ قال ربک للملئکة انی جاعل فی الارض خلیفه قالوا تجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انی اعلم ما لاتعلمون» (سوره بقره آیه 30)ترجمه:(به خاطر بیاور) هنگامی را که پروردگاترت به فرشتگان گفت: «من در روی زمین، جانشینی [= نمایندهای] قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: «(پروردگارا) آیا کسی را در آن قرار میدهی که فساد و خونریزی کند؟ (زیرا موجودات زمینی دیگر که قبل از این آدم وجود داشتند نیز، به فساد و خونریزی آلوده شدند. اگر هدف از آفرینش این انسان عبادت است،) ما تسبیح و حمد تو را به جا میآوریم، و تو را تقدیس میکنیم،» پروردگار فرمود: «من حقایقی را میدانم که شما نمیدانید.»تفسیر:انسان سرپرست زمین: خواست خداوند چنین اقتضا کرده که زمام زمین را به دست این انسان بسپارد و او را آزاد بگذارد تا به عمران و آبادانی آن همت گمارد و از مواهب آن بهرهور شود، نیروهای آن را در اختیار بگیرد و گنجها و معادن آن را کشف نماید. بنابراین میبایست خداوند به این انسان مواهب و استعدادی خاص، ارزانی داشته باشد و شعور و ادراک مخصوصی عطا نموده باشد، که بتواند رهبری وخلافت آن را به عهده بگیرد و لذا لازم است یک نوع تناسب بین قوانین حاکم بر زمین و بلکه قوانین حاکم بر جهان آفرینش و قوانینی که بر این انسان حکومت میکند وجود داشته باشد، این منصبی است بس بزرگ و کرامتی است بس گرانبها که خداوند به این انسان عطا نموده است.پروردگار بزرگ قبل از اعطای این مقام به فرشتگان اعلام میدارد که: سرپرست و خلیفهای برای زمین قرار دادهام در این میان فرشتگان که بالاخره از هرکجا بوده است وضع آینده انسان را خواندهاند، در برابر مشکلی قرار میگیرند. آری فرشتگان آنچنانکه از سخنانشان پیداست پی بردهاند که این انسان فردی سربراه نیست، خرابی ایجاد خواهد کرد، اما از کجا دانستند؟ گاهی گفته میشود که خداوند آینده انسان را اجمالاً برای آنها توضیح داده بود. در حالی که بعضی احتمال دادهاند ملائکه خودشان این مطلب را درک کرده بودند، زیرا میدانستند، انسان از خاک و ماده آفریده میشود، و ماده به خاطر محدودیتی که دارد، طبعاً مرکز تزاحم مناقشات خواهد بود، چه اینکه جهان محدود مادی طبع زیاده-طلب انسانها را نمیتواند اشباع کند، به طوری که اگر همه جهان را به یک نفر بدهند، احیاناً اشباع نمیشود، این وضع خاص، خواه ناخواه مزاحمتهایی به وجود خواهد آورد و در صورتی که کنترل و احساس مسئولیت کافی در افراد نباشد، مشاجرات و نزاع و خونریزی قطعی خواهد بود.بعضی دیگر از مفسران معتقدند پیشگویی فرشتگان بهخاطر آن بوده است که آدم، نخستین مخلوق روی زمین نبوده، بلکه قبل از او هم مخلوقات دیگری در زمین بودهاند.پرونده سوء پیشینه پارهای از مخلوقات قبلی سبب بدگمانی فرشتگان نسبت به نسل آدم شد و پیشبینی فساد و خونریزی را در مورد این نسل هم کردند. ولی هرکدام از این احتمالات صحیح باشد، میرساند که آنها این واقعیت را درک کردهاند، و لذا در برابر این مشکل قرار گرفتند که مقصود از آفرینش انسان و اعطاء سرپرستی و خلافت زمین به او چیست؟ و با اینکه شرور و خونریز است، چنانچه هدف، تسبیح و تنزیه و عبودیت و بندگی حضرت حق باشد، این کار را گروه فرشتگان به خوبی انجام میدهند، پس مقصود چیست؟ بیخبر از اینکه عبادت آنها، که اساساً به خاطر عبادت آفریده شدهاند، با عبادت این انسان که امیال و شهوات سراپای او را فراگرفته و شیطان از هر طرف او را وسوسه میکند، چنانچه پشت پا به تمام آنها بزند و بندهای شهات و امیال را پاره کند و در برار خداوند به خضوع بایستد، تفاوت فراوانی خواهد داشت.آنها چه میدانستند که از نسل این آدم پیامبرانی همچون محمد و ابراهیم و نوح و موسی و عیسی به وجود خواهند آمد؟ بندگان صالح و پیشوایانی قدم به عرصه وجود خواهند گذاشت که یک ساعت تفکر آنان برابر با سالها عبادت ملائکه است. بالاخره سرسخن را باز کردند و هدف از این خلافت را جویا شدند که خداوندا، اگر هدف، تسبیح و تنزیه تو است ما گروه فرشتگان انجام میدهیم، پس علت دادن خلافت به کسیکه فساد به راه میاندازد و خونریزی میکند چیست؟ در پاسخ آنها فقط یک جمله سربسته آمده است: «آنچه من میدانم، شما نمیدانید». در اینجا ابتدا به جواب تفصیلی آنها پرداخته نشده، که: شما و انسان دو موجود جدایید و ماشین وجود هر کدام از شما برای عمل خاصی آفریده شده، استعداد شما غیر از استعداد انسان است. ولی برای اینکه حقایق بر آنها روشن گردد، دست به آزمایشی زده شد، تا خود اعتراف کنند که بین آنها و آدم تفاوت بسیار وجود دارد.«و علم ادم الاسماء کلها عرضهم علی الملئکه فقال انبونی باسماء هولاء ان کنتم» (سوره بقره آیه 31)ترجمه:سپس علم اسماء [علم اسرار آفرینش و نامگذاری موجودات] را همگی به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست میگویید، اسامی اینها را به من خبر دهید.»تفسیر:سپس علم اسماء (علم اسرار آفرینش و نامگذاری موجودات) را همگی به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست میگویید، اسامی اینها را برشمارید.»«قالوا سبحنک لاعلم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم» (سوره بقره آیه 32)ترجمه:فرشتگان عرض کردند: «منزهی تو ما چیزی جز آنچه به ما تعلیم دادهای، نمیدانیم، تو دانا و حکیمی»تفسیر:فرشتگان عرض کردند، منزهی تو، ما چیزی جز آنچه به ما تعلیم دادهای، نمیدانیم (و در حقیقت استعداد این علوم در ما نیست، و معترفیم که آدم، موجودی است شایستهتر از ما، اعتراف میکنیم) تو دانا و حکیمی.«قال یادم انبئهم باسمائهم فلما انباهم باسمائهم قال الم اقل لکم انی اعلم غیب المسوت و الارض و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون» (سوره بقره آیه 33)ترجمه:فرمود: «ای آدم آنان را از اسامی (و اسرار) این موجودات آگاه کن.» هنگامی که آنان را آگاه کرد، خداوند فرمود: «آیا به شما نگفتم که من، غیب آسمانها و زمین را میدانم؟ و نیز میدانم آنچه را شما آشکار میکنید و آنچه را پنهان میداشتید.»تفسیر:فرمود ای آدم آنها را از (اسامی و اسرار) این موجودات آگاه کن هنگامی که آنها را آگاه کرد خداوند فرمود: نگفتم من غیب آسمانها و زمین را میدانم و نیز میدانم آنچه شما آشکار میکنید یا پنهان میداشتید.«و لقد کرمنا بنی آدم و حملنهم فی البر و البحر و رزقنهم من الطیبت و فضلنهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا» (سوره اسراء آیه 70)ترجمه:ما آدمیزادگان را گرامی داشتیم و آنها را در خشکی و دریا، (بر مرکبهای راهوار) حمل کردیم و از انواع روزیهای پاکیزه به آنان روزی دادیم و آنها را بر بسیاری از موجوداتی که خلق کردهایم، برتری بخشیدیم.تفسیر:انسان گل سرسبد موجودات از آنجا که یکی از طرق تربیت و هدایت، همان دادن شخصیت به افراد است، قرآن مجید به دنبال بحثهایی که مشرکان و منحرفان در آیات گذشته داشت، در اینجا به بیان شخصیت والای نوع بشر و مواهب الهی نسبت به او میپردازد، تا با توجه به این ارزش فوقالعاده به آسانی گوهر خود را نیالاید و خویش را به بهای ناچیزی نفروشد، میفرماید: «ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم» (و لقد کرمنا بنیآدم). سپس به سه قسمت از مواهب الهی، نسبت به انسانها اشاره کرده و میگوید: «ما آنها را با مرکبهای مختلفی که در اختیارشان قرار دادهایم در خشکی و دریا حمل کردیم» (و حملناهم فیالبر و البحر) دیگر اینکه «آنها را از طیبات روزی دادیم» (و روزقناهم من الطیبات). باتوجه به وسعت مفهوم کلمه «طیب» که هر موجود پاکیزهای را شامل میشود، گستردگی این نعمت بزرگ الهی آشکار میگردد. سوم اینکه «ما آنها را بر بسیاری از مخلوقات خود فضیلت و برتری دادیم» (و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلاً).چند نکته:1- مرکب، نخستین نعمت انسان. در اینجا این نکته جلب توجه میکند که چرا خداوند از میان تمام مواهبی که به انسان بخشیده نخست به مسئله حرکت او در خشکی و دریا اشاره میکند؟ این ممکن است به آن جهت باشد که بهرهگیری از طیبات و انواع روزیها بدون حرکت امکانپذیر نیست و حرکت انسان بر صفحه زمین نیاز به مرکب راهوار دارد، آری «حرکت» مقدمه هرگونه «برکت» است. و یا به این جهت که میخواهد سلطه او را بر کل پهنای زمین، اعم از دریا و صحرا مشخص کند چراکه هریک از انواع موجودات بر قسمتی از محدوده زمین سلطه دارند، تنها انسان است که بر کل این کره خاکی حکومت میکند، بر دریا، صحرا و فراز هوا.2- گرامیداشت انسان از سوی خدا. در اینکه خداوند انسان را به چه چیز گرامی داشته که در آیه فوق بهطور سربسته میگوید ما انسان را گرامی داشتیم، در میان مفسران گفتگو است، بعضی به خاطر اعطای قوه عقل و نطق و استعدادهای مختلف و آزادی و اراده میدانند. بعضی اندام موزون و قامت راست. بعضی موهبت انگشتان که انسان با آن بسیار کارهای ظریف و دقیق را میتواند انجام دهد و همچنین قدرت بر نوشتن دارد. بعضی به اینکه انسان تقریباً تنها موجودی است که میتواند غذای خود را با دست خود بخورد. بعضی به خاطر سلطه او بر تمامی موجودات زمین و بعضی به خاطر شناخت خدا و قدرت بر اطاعت فرمان او میدانند. ولی روشن است که این مواهب در انسان جمع است و هیچگونه تضادی با هم ندارند، بنابراین این گرامیداشت خدا نسبت به این مخلوق بزرگ با همه این مواهب و غیر این مواهب است. خلاصه اینکه انسان امتیازات فراوانی بر مخلوقات دیگر دارد که هریک از دیگری جالبتر و والاتر است. و روح انسان علاوه بر امتیازات جسمی مجموعهای است که از استعدادهای عالی و توانایی بسیار برای پیمودن مسیر تکامل بهطور نامحدود.3- تفاوت «کرمنا» و «فضلنا». در اینکه میان دو چه تفاوتی است؟ نظرات گوناگونی اظهار شده است. بعضی گفتهاند «کرمنا» اشاره به مواهبی است که خدا ذاتاً به انسان داده است و «فضلنا» اشاره به فضائلی است که انسان به توفیق الهی، کسب میکند. این احتمال نیز بسیار نزدیک به نظر میرسد که جمله «کرمنا» به جنبههای مادی اشاره میکند و «فضلنا» غالباً در قرآن به همین معنی آمده است.4- معنی «کثیر» در اینجا چیست؟ بعضی از مفسران آیه فوق را دلیل بر فضیلت فرشتگان بر کل بنیآدم دانستهاند، چراکه قرآن میگوید ما انسانها را بر بسیاری از مخلوقات خود برتری دادیم و طبعاً گروهی در اینجا باقی میماند که انسان برتر از آنها نیست واین گروه جز فرشتگان نخواهند بود. ولی با توجه به آیات آفرینش آدم و سجود و خضوع فرشتگان برای او و تعلیم علم اسماء به آنها از سوی آدم، تردیدی باقی نمیماند که انسان از فرشته برتر است، بنابراین، «کثیر» در اینجا به معنی جمیع خواهد بود و به گفته مفسر بزرگ طبرسی در مجمعالبیان، در قرآن و مکالمات عرب، بسیار معمول است که این کلمه به معنی جمیع میآید. طبرسی میگوید: معنی جمله این است انا فضلناهم علی من خلقناهم و هم کثیر: «ما انسان را بر سایر مخلوقات برتری بخشیدیم و سایر مخلوقات بسیارند.» قرآن درباره شیاطین میگوید: و اکثرهم کاذبون (سوره شعراء آیه 223) بدیهی است که شیاطین همه درغگو هستند نه اکثر آنها و به هرحال اگر این معنی را خلاف ظاهر بدانیم آیات آفرینش انسان قرینه روشنی برای آن خواهد بود.5- چرا انسان برترین مخلوق خدا است؟ پاسخ این سوال چندن پیچیده نیست، زیرا میدانیم تنها موجودی که از نیروهای مختلف، مادی ومعنوی، جسمانی و روحانی تشکیل شده و در لابلای تضادها میتواند پرورش پیدا کند و استعداد تکامل و پیشروی نامحدود دارد، انسان است. حدیث معروفی که از امیر مومنان علی علیه السلام نقل شده نیز شاهد روشنی بر این مدعا است: «خداوند خلق عالم را بر سه گونه آفرید: فرشتگان، حیوانات و انسان. فرشتگان عقل دارند بدون شهوت و غضب، حیوانات مجموعهای از شهوت و غضبند و عقل ندارند، اما انسان مجموعهای است از هردو تا کدامین غالب آید، اگر عقل او بر شهوتش غالب شود، از فرشتگان برتر است و اگر شهوتش بر عقلش چیره گردد، از حیوانات پستتر.» در اینجا یک سوال باقی میماند و آن اینکه آیا همه انسان از فرشتگان برترند؟ در حالی که گروهی بیایمان و شرور و ستمگر هستند که از پستترین خلق خدا محسوب میشوند و به تعبیر دیگر آیا بنیآدم در آیه موردبحث همه انسانها را شامل میشود یا تنها گروهی از آنها را. پاسخ این سوال را در یک جمله میتوان خلاصه کرد و آن اینکه: آری همه انسانها برترند، اما بالقوه و بالاستعداد، یعنی همگی این زمینه شایستگی را دارند، حال اگر از آن استفاده نکنند و سقوط نمایند مربوط به خودشان است. گرچه برتری اساسی انسان بر سایر موجودات روی جنبههای معنوی و انسانی او است ولی بیمناسبت نیست که بدانیم به گفته دانشمندان انسان حتی از نظر نیروهای جسمانی در بعضی از جهات از سایر جانداران قویتر و نیرومندتر است (هرچند از پارهای جهات ضعیفتر بهنظر میرسد).نویسنده کتاب «انسان موجود ناشناخته» (الکسیس کارل) میگوید: «بدن انسان دارای استحکام و ظرافت فوقالعادی میباشد و در مقابل هر نوع حادثه استقامت میروزد، همچنین در مقابل بیغذایی، بیخوابی، خستگی، غصه افراطی، درد، بیماری، رنج، پرکاری و در مورد حفظ موازنه و تعادل حیرتانگیز بدن و روح خویش، تحمل عجیبی از خود نشان میدهد، حتی میتوان گفت که انسان از تمام حیوانات پردوامتر، پرتلاشتر است. با این توانایی جسمی و فکری شگرفش توانسته است اینهمه امور، صنایع و تمدن کنونی را به وجود آورد و برتریش را بر همه جدانداران به اثبات برساند.»6- کرامت بنی آدم. بنیآدم معمولاً در قرآن عنوانی است برای انسانها توام با مدح و ستایش و احترام، در حالی که کلمه انسان با صفاتی همانند «ظلوم» ، «جهول»، «هلوع» (کمظرفیت)، «ضعیف»، «طغیانگر»، «ناسپاس» و مانند آن توصیف شده است و این نشان میدهد که بنی آدم به انسان تربیت یافته اشاره میکند و یا حداقل نظر به استعدادهای مثبت اسنان دارد. (توجه به افتخارات آدم و فضیلت او بر فرشتگان که در کلمه بنیآدم نهفته شده نیز موید این معنا است) در حالی که کلمه انسان به معنی مطلق و گاهی احیاناً اشاره به جنبههای منفی او است. لذا در آیات موردبحث که سخن از کرامت و بزرگواری و فضیلت انسان است تعبیر به «بنیآدم» شده. (در مورد معنی انسان در قرآن کریم در جلد 8 تفسیر نمونه صفحه 239 به بعد بحث مشروحی داشتیم). «و نفس ما سوئها» (سوره شمس آیه 7)ترجمه:و قسم به جان آدمی و آن کس که آن را (آفریده و) منظم ساخته.تفسیر:و سوگند به نفس آدمی و آنکس که آن را منظم ساخته،«فالهمها فجورها و تقوئها» (سوره شمس آیه 8)ترجمه:سپس فجور و تقوی (شر و خیرش) را به او الهام کرده است،تفسیر:سپس فجور و تقوی (شر و خیر) را به او الهام کرده است.«اذ قال ربک للملئکه انی خلق بشرا من طین» (سوره ص آیه 71)ترجمه:و به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من بشری را از گل میآفرینم»تفسیر:به هر حال در نخستین آیه میفرماید: «به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به ملائکه گفت: من بشری را از گل میآفرینم» (و اذ قال ربک للملائکه انی خالق بشراً من طین)«فاذا سویته ونفخت فیه من روحی فقعوا له سجدین» (سوره ص آیه 72)ترجمه:هنگامی که آن را نظام بخشیدم و از روح خود در آن دمیدم، برای او به سجده افتید. تفسیر:اما برای اینکه تصور نشود که بعد وجود انسانی همان بعد خاکی است در آیه بعد میافزاید: «و هنگامی که آن را نظام بخشیدم و از روح خودم (روح شریف و ممتازی را که آفریدهام) در او دمیدم همگی برای او به خاک بیفتد و سجده کنید» (فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین) درس چهارم «یایها الناس کلوا مما فی الارض حللا طیبا و لا تتعبوا خطوت الشیطن انه لکم عدو مبین» (سوره بقره آیه 168)ترجمه:ای مردم از آنچه در زمین است، حلال و پاکیزه بخورید و از گامهای شیطان پیروی نکنید چه اینکه او دشمن آشکار شماست.شان نزول:چون طایفههایی از مشرکین از قبیل «خزاعه، بنیعامر و غیرآنها» بعضی از انواع حبوبات و گوشتها را بدون دلیل بر خود حرام کرده بودند حتی تحریم آن را پیش خود بهخدا نسبت میدادند آیهی فوق در مقام رد این عمل و تهمت ناروا نازل شد.تفسیر:چون موضوع استفاده از غذاها جنبه خصوصی ندارد خطاب در آیه به همه مردم شده خطاباتیکه مربوط به استفاده از غذاهاست در قرآن کم نیست و نوعاً با دو قید «حلالاً، طیباً» مقرون است. «حلال» چیزی را گویند که ممنوعیتی نداشته باشد و «طیب» بر چیزهایی که موافق طبع سالم انسانی باشد اطلاق میشود در مقابل «خبیث» که طبع از آن متنفر است. در آیات بعد نمونهی غذاهاییکه از طرف خدا حرام شده بیان میشود و اصولاً تمام چیزهایی که از طرف شرع ممنوعیتی نداشته باشند حلال هستند. «و لا تتبعوا خطوات الشیطان». خطوات جمع خطوه به معنای قدم و خطوات شیطان قدمهایی است که شیطان برای رسیدن به هدف خود و اغواء مردم برمیدارد.بعداز آنکه از غذاهای حلال استفاده شد و با آنها نیرو به دست آمد با جملهی کوتاه «و لا تتبعو خطوات الشیطان» که در موارد متعدد قرآن گفته شده بشر را آگاه میکند که این نیرو را در راههای خلاف صرف نکنند، چنانچه در آیه 60 از همین سوره نیز دنبالهی استفاده از غذاهای حلال با جملهی «و لا تعثوا فی الارض»، «فتنه و فساد در زمین بهراه نیاندازید» و در سوره اعراف با جمله «و لا تسرفوا» «در بهرهبرداری از نعمتهای خدا اسراف نکنید» و در سوره (طه) با جملهی «و لا تطغوا فیه» «پس از استفاده از غذاها و نعمتها طغیان و سرکشی نکنید» در تمام این موارد اعلام شده که نیروهای حاصل از این منابع و مواد غذایی باید در راه خیر و سعادت مصرف گردد. آیه فوق با جمله «ائه لکم عدو مبین» که متجاوز از ده بار در قرآن به کار رفته خاتمه یافته و این جمله نیروی عقلی انسان را برای مقابله با این دشمن خطرناک بسیج میکند.چند نکته1- این آیه لیل بر این است که اصل اولی در همه غذاهایی که روی زمین وجود دارد حلال بوده است، و غذاهای حرام جنبه استثنایی دارد، بنابراین حرام بودن چیزی دلیل میخواهد نه حلال بودن آن و از آنجا که قوانین تشریعی باید با قوانین تکوینی هماهنگ باشد طبع آفرینش نیز اینچنین اقتضاء میکند. به عبارت روشنتر: آنچه خدا آفریده حتماً فایدهای داشته و برای استفاده بندگان بوده، بنابراین معنی نداد که اصل اولی تحریم باشد، نتیجه اینکه هر غذایی که ممنوعیت آن با دلیل صحیح ثابت نشده مادام که منشأ فساد و زیان و ضرری برای فرد یا اجتماع نباشد طبق آیه شریفه حلال است.2- جمله «خطوات الشیطان» (گامهای شیطان) گویا اشاره به یک مسئله دقیق تربیتی است، و آن اینکه: انحرافها و تبهکاریها تدریجا در انسان نفوذ میکند، نه بهصورت دفعی و فوری، مثلاً برای آلوده شدن یک جوان به مواد مخدر، یا قمار وشراب، معمولاً مراحلی وجود دارد: نخست به صورت تماشاچی در یکی از جلسات شرکت میکند و انجام این کار را زیاد مهم تلقی نمینماید. گام دوم شرکت تفریحی در قمار (بدون برد و یا باخت) و یا استفاده از مواد مخدر به عنوان رفع خستگی یا درمان بیماری و مانند آن است. گام سوم استفاده از این موضوعات به صورت کم و بهقصد اینکه در مدت کوتاهی از آن صرفنظر کند، سرانجام گامها یکی پس از دیگری برداشته میشود و شخص به صورت یک قمارباز حرفهای خطرناک و یا یک معتاد سخت بینوا در میآید.وسوسههای شیطان معمولاً به همین صورت است: انسان را قدم به قدم و تدریجاً پشت سر خود به سوی پرتگاه میکشاند، و این موضوع منحصر به شیطان معروف نیست «تمام دستگاههای شیطانی و آلوده برای پیاده کردن نقشههای شوم خود از همین روش «خطوات» (گام به گام) استفاده میکنند. بنابراین قرآن میگوید از همان گام اول باید به هوش بود و با شیطان همراه نشد».3- اینکه در آخر آیه شیطان دشمن آشکار معرفی شده است یا به خاطر دشمنی او از روز اول با آدم است که به واسطه نافرمانی در برابر سجده آدم همهچیز خود را از دست داد و یا به خاطر این است که دستورات او همچون قتل و جنایت و تبهکاریها برای همه آشکار است و میداند این قبیل پیشنهادها و دستورات از یک دوست نیست بلکه دعوتهایی است از یک دشمن خطرناک که جز بدبختی و پشیمانی چیزی بهبار نمیآورد و یا بهواسطه این است که صریحاً دشمنی خود را با انسان خبر داده و کمر عداوت او را بسته است و اعلام نموده «لاغوینهم اجمعین» «(اگر بتوانم) همه را گمراه میکنم».«انما یامرکم بالسوء و الفحشاء و ان تقولوا علی الله ما لا تعلمون» (سوره بقره آیه 169)ترجمه:او شما را فقط به بدیها و کار زشت فرمان میدهد، (و نیز دستور میدهد) آنچه را که نمیدانید، به خدا نسبت دهید.تفسیر:همانطور که در آیه قبل بیان شد، شیطان دشمن سرسخت بشر است و بهجز بدبختی و شقاوت انسان هدفی ندارد. او شما را به انواع بدیها و زشتیها امر میکند و او شما را تحریک مینماید تا به خدا افترا ببنیدید و چیزهایی را که نمیدانید به خدا نسبت دهید. «فحشا» از ماده «فحش» و به معنی هر کاری است که از حد اعتدال خارج شود و صورت فاحش به خود بگیرد بنابراین معنی آن شامل تمام منکرات و قبایح روشن و آشکار میگردد و اما به کار بردن این لفظ در مورد اعمال منافی عفت به معنی گناهانیکه حد شرعی دارد، در واقع از قبیل استعمال لفظ کلی در موارد روشن آن است. «و ان تقولوا علی الله ما لا تعلمون».منظور از نسبت دادن چیزی که نمیدانستهاند به خدا، نسبت دادن شریک و شبیه به اوست و یا تحریم و ممنوعیت پارهای از موضوعاتی را که خدا آنها را ممنوع نکرده است. چگونگی وسوسههای شیطان دراینجا سوالی مطرح میشود و آن این است که: آیه میگوید: شیطان به شما فرمان میدهد که به سوی بدیها و فحشا بروید، مسلماً مراد از امر، همان وسوسه شیطان است، در حالیکه ما بههنگام انجام بدیها هیچگونه احساس امر و تحریک از بیرون وجودمان نمیکنیم و کوشش شیطان را برای گمراه ساختن خود هرگز احساس نمیکنیم. پاسخ این سوال این است که: همانطور که از کلمه «وسوسه» هم استفاده میشود، تکثیر شیطان در وجود انسان، یکنوع تکثیر خفی و ناآگاه است که در بعضی از آیات از آن تعبیر به «وحی» و «ایحاء» شده است. چنانکه در آیه 121 انعام میخوانیم: «و ان الشیاطین لیوحون الی اولیاهم».شیاطین به دوستان خود و کسانیکه آماده پذیرفتن دستورات آنها هستند وحی میکنند، همانطوری که میدانیم «وحی» همان صدای مخفی و مرموز و احیاناً تکثیرهای ناآگاهانه است. منتهی انسان به خوبی میتواند الهامات الهی را از وسوسههای شیطانی تشخیص دهد، زیرا علامت روشنی برای تشخیص آن وجود دارد و آن این است که: الهامات الهی چون با فطرت پاک انسان، و ساختمان جسم و روح او آشنا هست، هنگامیکه در قلب پیدا میشود یک حالت انبساط و نشاط به او دست میدهد، در حالی که وسوسههای شیطان چون هماهنگ با فطرت و ساختمان او نیست بههنگام ایجاد در قلب، انسان احساس یک نوع گرفتگی، ناراحتی و سنگینی در خود میکند و اگر تمایلات او طوری تحریک گردد که در هنگام انجام کار بد این احساس برای او پیدا نشود بلافاصله بعداز انجام عمل برای او دست میدهد این است فرق بین الهامات شیطانی و الهامات الهی.«و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه ءاباءنا و لو کان ءاباوهم لایعقلون شیا و لا یهتدون» (سوره بقره آیه 170)ترجمه:و هنگامیکه به آنها گفته شود: «از آنچه خدا نازل کرده است، پیروی کنید» میگویند: «نه، ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی مینماییم» آیا اگر پدران آنها، چیزی نمیفهمیدند و هدایت نیافتند (باز از آنها پیروی خواهند کرد)؟تفسیر:تعصبهای نابجا مسئله قومیت و تعصبهای بیجا، از روز اول در میان مشرکان عموماً در میان غیر آنها غالباً وجود داشته است و تا امروز همچنان ادامه دارد. در مقابل این گروه معمولاً گروهی خداپرست قرار داشتند و منطق آنها را رد میکردند. قرآن مجید در موارد زیادی پیروی از آن افراد را غلط معرفی کرده و آنها را به شدت مذمت نموده است. آیه فوق اشاره به همین موضوع است، آیه میگوید هنگامی که این دسته از مردم به سوی خدا دعوت میشوند در پاسخ میگویند ما از چیزی جز روش پدران خود پیروی نمیکنیم قرآن این جواب را کاملاً مردود شناخته میفرماید: «آیا باید شما چشم و گوش بسته از پدران خود پیروی کنید حتی اگر آنها هیچ نمیفهمیدند و گمراه بودند؟» اصولاً پیروی از نیاکان اگر به این صورت خودنمایی کند که انسان خود را مقید به تقلید کورکورانه از نیاکان خود کند نتیجهای جز عقبگرد و ارتجاع در جامعه انسانیت نخواهد داشت، زیرا معمولاً نسل موجود از نسل گذشته آگاهتر است و اگر بنا شد آنها که آگاهترند خود را مقید به پیروی کورکورانه از افراد کماطلاع کنند نتیجهاش عقبگرد است متاسفانه در دنیای امروز این منطق جاهلی بر افکار بسیاری از افراد و ملتها حکومت میکند و نیاکان خود را همچون بتی میپرستند و یک مشت آداب و سنن خرافی را به عنوان اینکه آثار نیاکان است بدون چون و چرا میپذیرند.«و لقد خلقنا الانسن و نعلم ما توسوس به نفسه ونحن اقرب الیه من حبل الورید» (سوره ق آیه 16)ترجمه:ما انسان را آفریدیم و وسوسههای نفس او را میدانیم و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم.تفسیر:نخست از علم بیپایان خدا و اخاطه علمی او به انسانها سخن گفته، میفرماید: «ما انسان را آفریدیم و وسوسههای نفس او را میدانیم» (و لقد خلقنا الانسان و تعلم ما توسوس به نفسه). «توسوس» از ماده «وسوسه» به گفته راغب در مفرادت به معنی افکار نامطلوبی است که از دل انسان میگذرد، و اصل آن از کلمه «وسواس» گرفته شده که به معنی صدای زینت آلات و همچنین پیام و صدای مخفی است. منظور در اینجا این است که وقتی خداوند از خطورات قلبی آنها و وسوسههای زودگذری که از فکر آنها میگذرد آگاه است مسلماً از تمام عقاد و اعمال و گفتار آنها باخبر میباشد و حساب همه را برای روز حساب نگه میدارد. جمله «ولقد خلقنا الانسان» ممکن است اشاره به این نکته باشد که خالق بشر محال است از جزییات وجود او بیخبر بماند، آنهم خلقتی که دائم و مستمر است، زیرا لحظه به لحظه فیض وجود از ناحیه خداوند به ممکنات میرسد که اگر یکدم رابطه ما با او قطع شود همه نابود میشویم، همانگونه که نور آفتاب لحظه به لحظه از این منبع فیضبخش یعنی کره خورشید جدا میشود و در فضا پخش میگردد (بلکه چنانکه خواهیم گفت ارتباط ما با ذات مقدس او از اینهم بالاتر است). آری او خالق است و خلقتش دائم و مستمر و ما درجمیع حالات وابسته به وجود او هستیم، با این حال چگونه ممکن است او از ظاهر و باطن ما بیخبر باشد؟ و در ذیل آیه برای روشنتر ساختن مطلب میافزاید: «و ما به او از رگ گردنش نیز نزدیکتریم» (و نحن اقرب الیه من حبل الورید). چه تعبیر جالب و تکاندهندهای، حیات جسمانی وابسته به رگی است که خون را به طور مرتب از یک سو وارد قلب و از یک سو خارج کرده و به تمام اعضا میرساند که اگر یک لحظه در عمل آن وقفه رخ دهد فوراً مرگ به سراغ انسان میآید. خداوند از رگ قلب ما نیز به ما نزدیکتر است. این همان است که در جای دیگر میگوید: و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه و انه الیه تحشرون. «بدانید خداوند بین انسان و قلب او حایل میشود و همه شما نزد او در قیامت جمع خواهید شد.» (انفال 24)البته همه اینها تشبیه است و قرب خداوند از اینهم برتر و بالاتر است، هرچند مثالی از اینها رساتر در محسوسات پیدا نمیشود. با این احاطه علمی خداوند و بودن ما در قبضه قدرت او، تکلیف ما روشن است، نه افعال و گفتار ما از او پنهان است و نه اندیشهها و نیات و حتی وسوسههایی که از قلب ما میگذرد. توجه به این واقعیت انسان را بیدار میکند، و به مسولیت سنگین و پرونده دقیق او در دادگاه عدل الهی آشنا میسازد و از انسان بیخبر و بیتفاوت، موجودی هشیار و سربهراه و متعهد و باتقوی به وجود میآورد. در حدیثی آمده است که روزی «ابوحنیفه» خدمت امام صادق علیهالسلام عرض کرد من فرزندت «موسی» را دیدم که نماز میخواند و مردم از جلوی او عبور میکردند و آنها را نهی نمیکرد، در حالی که این کار مطلوب نیست. امام صادق علیهالسلام فرمود فرزندم موسی را صدا زنید، حضرت را صدا کردند. اما صادق علیهالسلام سخن ابوحنیفه را برای فرزندش موسیابن جعفر علیهالسلام تکرار فرمود، در جواب عرض کرد ای پدر انالذی کنت اصلی له کان اقرب الی منهم، یقولالله عزوجل و نحن اقرب الیه من حبل الورید: «کسی که من برای او نماز میخواندم از آنها به من نزدیکتر بود، چنانکه خداوند متعال میفرماید: ما به انسان از رگ قلب او نزدیکتریم» امام صادق علیهالسلام او را در آغوش گرفت و فرمود: بابی انت و امی یا مستودع الاسرار: «پدر و مادرم به فدایت باد ای کسی که اسرار الهی در قلبت به ودیعت نهاده شده» مفسران و ارباب لغت درباره معنی «ورید» تفسیرهای گوناگونی دارند عدهای معتقدند که وردید همان رگی است که به قلب یا کبد انسان پیوسته است و بعضی آن را به معنی تمام رگهایی که از بدن انسان میگذرد میدانند، در حالی که بعضی دیگر آن را به رگ گردن تفسیر کردهاند، و گاه آن را «وریدان» میگویند، یعنی دو رگ گردن. ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد، مخصوصاً با توجه به آیه 24 سوره انفال که قبلاً اشاره کردیم. ضمناً این کلمه (ورید) در اصل از واژه «ورود» به معنی رفتن به سراغ آب گرفته شده و از آنجا که خون از این رگ وارد قلب میشود و یا وارد به اعضا دیگر آنرا «ورید» گفتهاند. ولی باید توجه داشت که اصطلاح متداول امروزه درباره «ورید» و «شریان» (رگهایی که خون را از تمام اعضاء به سوی قلب میبرد، و رگهایی که خون را از قلب به اعضاء میرساند) اصطلاحی است مخصوص علم زیستشناسی که ارتباطی به معنی لغوی این کلمه ندارد.نکته:دوست نزدیکتر از من به من است بعضی از فلاسفه میگویند: «همانطور که شدت بعد موجب خفا است شدت قرب نیز چنین است، فیالمثل اگر خورشید بسیار از ما دور شود قابل رویت نیست و اگر بسیار به آن نزدیک شویم چنان نور خیرهکنندهای دارد که باز قدرت دید آن را نداریم و در حقیت ذات پاک خداوند همین گونه است» «یا من هو اختفی لفرط نوره»: ای کسی که از شدت نورانیت از نظر ما پنهان شدهای. در آیات موردبحث نیز نزدیکی فوقالعاده خداوند به بندگان ضمن تشبیه جالبی بیان شده که او از رگ گردن به ما نزدیکتر است. این نزدیکی از شدت وابستگی ما به او سرچشمه میگیرد. حتی تشبیهاتی مانند اینکه عالم همه جسم است و او روح عالم است، عالم همه چون شعاع است او قرص آفتاب است، نمیتواند بیانگر این رابطه نزدیک باشد و بهترین تعبیر همان است که امیرمومنان علی علیهالسلام (در خطبه اول نهجالبلاغه) فرموده است: مع کل شیء لا بمقارنه و غیرکل شی لا بمزایله: «او با همه موجودات است اما نه اینکه قرین آنها باشد و جدا از همه موجودات است اما نه اینکه از آنها برکنار باشد.» جمعی از فلاسفه برای بیان این قرب فوقالعاده تشبیه دیگری دارند، ذات خداوند را به معنی «اسمی» و موجودات را به معنی «حرفی» تشبیه کردهاند.توضیح اینکه: وقتی میگویم: «رو به کعبه کن» کلمه «به» به تنهایی مفهوم مشخصی ندارد و تا کلمه «کعبه» به آن افزوده نشود گنگ و مبهم و نامفهوم است، بنابراین معنی حرفی به تنهایی نمیتواند مفهومی داشته باشد جز به تبع معنی «اسمی». هستی تمام موجودات عالم نیز چنین است که بدون وابستگی و پیوند با ذات او اصلاً مفهوم و وجود و بقایی ندارد، و این نهایت قرب خداوند به بندگان و قرب بندگان به او را نشان میدهد، هرچند بیخبران از این معنی غافلند. دوست نزدیکتر از من به من است وین عجبتر که من از وی دورم چکنم با که توان گفت که دوست در کنار من و من مهجورم.«کلا بل تحبون العاجله» (سوره قیامه آیه 20)ترجمه:چنین نیست که شما میپندارید (و دلایل معاد را کافی نمیدانید، بلکه شما دنیای زودگذر را دوست دارید (و هوسرانی بیقید و شرط را)).تفسیر:چنین نیست که شما میپندارید (و دلایل معاد را مخفی میشمرید) بلکه شما دنیای زودگذر را دوست دارید (و هوسرانی بیقید و شرط را).«و تذرون الاخره» (سوره قیامه آیه 21)ترجمه:و آخرت را ها میکنید. تفسیر:و آخرت را رها میکنید. «و قال الشیطن لما قضی الامر ان الله وعدکم و عد الحق و وعدتکم فاخلفتکم و ما کان لی علیکم من سلطن الا ان دعوتکم فاستجبتم لی فلا تلومونی و لوموا انفسکم ما انا بمصرخکم و ما انتم بمصرخی انی کفرت بما اشرکتمون من قبل ان الظلمین لهم عذاب الیم» (سوره ابراهیم آیه 22)ترجمه:و شیطان، هنگامی که کار تمام میشود، میگوید:«خداوند به شما وعده حق داد و من به شما وعده (باطل) دادم و تخلف کردم من بر شما تسلطی نداشتم، جز اینکه دعوتتان کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید، بنابراین، مرا سرزنش نکنید، خود را سرزنش کنید. نه من فریادرس شما هستم و نه شما فریادرس من، من نسبت به شرک شما درباره خود، که از قبل داشتید، (و اطاعت مرا همردیف اطاعت خدا قرار دادید) بیزار و کافرم» مسلماً ستمکاران عذاب دردناکی دارند.تفسیر:سپس به صحنه دیگری از مجازاتهای روانی جباران و گنهکاران و پیروان شیاطین در روز رستاخیز پرداخته و چنین میگوید: «و شیطان هنگامی که کار حساب بندگان صالح و غیرصالح پایان یافت و هرکدام به سرنوشت و پاداش و کیفر قطعی خود رسیدند به پیروان خود چنین میگوید: خداوند به شما وعده حق داد و من نیز به شما وعده دادم (وعدهای پوچ و بیارزش چنانکه خودتان میدانستید) سپس از وعدههای خود تخلف جستم» (و قال الشیطان لما قضی الامر ان الله وعدکم وعد الحق و وعدتکم فاخلفتکم). و به این ترتیب شیطان نیز به سار مستکبرانی که رهبران راه ضلالت بودند همآواز شده و تیرهای ملامت و سرزنش خود را به این پیروان بدبخت نشانهگیری میکند. و بعد اضافه میکند: «من بر شما تسلط و اجبار و الزامی نداشتم، تنها این بود که از شما دعوت کردم، شما هم با میل و ارداه خود پذیرفتید» (و ماکان لی علیکم من سلطان الا ان دعوتکم فاستجبتم لی). بنابراین مرا هرگز سرزنش نکنید، بلکه خویشتن را سرزنش کنید «که چرا دعوت شیطنتآمیز و ظاهرالفساد مرا پذیرفتید (فلا تلومونی و لوموا انفسکم). خودتان کردید که لعنت بر خودتان باد. به هر حال «نه من میتوانم در برابر حکم قطعی و مجازات پروردگار به فریاد شما برسم و نه شما میتوانید فریادرس من باشید» (ما انا بمصرخکم و ما انتم بمصرخی) «من اکنون اعلام میکنم که از شرک شما درباره خود و اینکه اطاعت مرا در ردیف اطاعت خدا قرار دادید بیزارم و به آن کفر میورزم» (انی کفرت بما اشرکتمون من قبل) اکنون فهمیدم که این شرکت «شرک در اطاعت» هم مرا بدبخت کرد و هم شما را، همان بدبختی و بیچارگی که راهی برای اصلاح و جبران آن وجود ندارد. بدانید «برای ستمکاران قطعاً عذاب دردناکی است» (ان الظالمین لهم عذاب الیم).چند نکته:1- پاسخ دندانشکنی که شیطان به پیروانش میدهد: گرچه کلمه «شیطان» مفهوم وسیعی دارد که شامل همه طاغیان و وسوسه-گران جن و انس میشود ولی با قرانی که در این آیه و آیات قبل وجود دارد مسلماً منظور در اینجا شخص ابلیس است که سرکرده شیاطین محسوب میشود و لذا همه مفسران نیز همین تفسیر را انتخاب کردهاند. از این آیه به خوبی استفاده میشود که وسوسههای شیطان هرگز اختیار و آزادی اراده را از انسان نمیگیرد بلکه او یک دعوتکننده بیش نیست، و این انسانها هستند که با اراده خودشان دعوت او را میپذیرند، منتها ممکن است زمینههای قبلی و مداومت بر کار خلاف وضع انسان را به جای برساند که یک نوع حال سلب اختیار دربرابر وسوسهها در وجود او پیدا شود، همانگونه که در بعضی از معتادان نسبت به مواد مخدر مشاهده میکنیم. ولی میدانیم چون سبب این نیز حالت اختیاری بود، نتیجه آن هرچه باشد باز اختیاری محسوب میشود. در آیه 100 سوره نحل میخوانیم: انما سلطانه علی الذین یتولونه و الذین هم به مشرکون: «تسلط شیطان تنها بر کسانی است که ولایت و سرپرستی او را نسبت به خود پذیرفتهاند و آنها که او را شریک خداوند در مسئله اطاعت قرار دادهاند» ضمناً شیطان به این ترتیب پاسخ دندانشنکی به همه کسانی که گناهان خویش را به گردن او میاندازند و او را عامل انحرافات خود میشمرند و به او لعنت میفرستند، میدهد و این طرز منطق عوامانه را که گروهی از گنهکاران برای تبرئه خویش دارند میکوبد. در حقیقت سلطان حقیقی بر انسان اراده و عمل او است و نه هیچ چیز دیگر.2- شیطان چگونه این توانایی را دارد که در آن محضر بزرگ با همه پیروان خود تماس پیدا کند و آنها را به باد ملامت و شماتت خود بگیرد؟ این سوالی است که در اینجا مطرح شده است. پاسخ این است که مسلماً این توانایی را خداوند به او میدهد و این در واقع یک نوع مجازات روانی برای پیروان شیطان است و اخطاری است به همه پویندگان راه او در این جهان که پایان کار خود و رهبر خویش را از هماکنون ببینند و به هر حال خداوند وسیله این ارتباط را میان شیطان و پیروانش به نحوی فراهم میکند.جالب اینکه این نوع برخورد منحصر به شیطان و پیروانش در قیامت نیست، تمام امه ضلالت و پیشوایان گمراهی در این جهان نیز همین برنامه را دارند، دست پیروان خود را (البته با موافقت خودشان) میگیرند و به میان امواج بلاها و بدبختیها میکشانند و هنگامی که دیدند اوضاع بد است آنها را رها کرده و میروند، حتی از آنها اعلام بیزاری میکنند و به ملامت و سرزنششان میپردازند و به اصطلاح آنها را به خسران دنیا و آخرت گرفتار میسازند.3- «مصرخ» از ماده «اصراخ» در اصل از «صرخ» به معنی فریاد کشیدن برای طلب کمک آمده است، بنابراین «مصرخ» به معنی فریادرس میباشد و مستصرخ به معنی کسی است که فریادرسی میخواهد.4- منظور از شریک قرار دادن شیطان در آیه فوق «شرک اطاعت است نه شرک عبادت».5- در اینکه «ان الظالمین لهم عذاب الیم» دنباله سخنان شیطان است یا جمله مستقلی است از ناحیه پروردگار، در میان مفسران گفتگ است، اما بیشتر چنین به نظر میرسد که جمله مستقلی است از طرف خداوند که در پایان گفتگوی شیطان با پیروانش به عنوان یک درس آموزنده فرموده است. درس پنجم «یعلمون ظهراً من الحیوه الدنیا و هم عن الاخره هم غفلون» (سوره روم آیه7)ترجمه:آنها فقط ظاهری از زندگی دنیا را میدانند، و از آخرت (و پایان کار) غافلند.تفسیر:سپس میافزاید: «این مردم کوتاهبین تنها ظاهری از زندگی دنیا را میبینند و از آخرت و پایان کارها بیخبرند» (یعلمون ظاهراً من الحیاه الدنیا و هم عن الاخره و هم غافلون). آنها تنها از زندگی دنیا آگاهند و تازه از این زندگی نیز به ظاهری قناعت کردهاند، مجموعهای از سرگرمیها و لذات زودگذر و خوابها و خیالها برداشت آنها را از زندگی دنیا تشکیل میدهد، غرور و غفلتی که در این برداشت نهفته است بر کسی پوشیده نیست. اگر آنها باطن و درون این زندگی دنیا را نیز میدانستند برای شناخت آخرت کافی بود، چراکه دقت کافی در این زندگی زودگذر نشان میدهد که حلقهای است از یک سلسله طولانی و مرحلهای است از یک مسیر بزرگ همانگونه که دقت در زندگی دوران جنینی نشان میدهد که هدف نهایی خود این زندگی نیست، بلکه این یک مرحله مقدماتی برای زندگی گستردهای است. آری آنها تنها ظاهری از این زندگی را میبینند و از محتوا و مفاهیم و مکنون آن غافلند. جالب اینکه با تکرار ضمیر «هم» به این حقیقت اشاره میکند که علت این غفلت و بیخبری خود آنها هستند، درست مثل اینکه کسی به ما بگوید: مرا از این امر تو غافل کردی، و در جواب بگویم: تو خودت غافل شدی، یعنی سبب غفلت خودت بودی.«و لم یتفکروا فی انفسهم ما خلقالله السموت و الارض و ما بینهما الا بالحق و اجل مسمی وان کثیراً من الناس بلقای ربهم لکفرون» (سورم روم آیه 8)ترجمه:آیا آنان با خود نیندیشیدند که خداوند، آسمانها و زمین و آنچه را میان آن دو است جز به حق و برای زمان معینی نیافریده است؟ ولی بسیاری از مردم (رستاخیز و) لقای پروردگارشان را منکرند.تفسیر:نخست به صورت یک استفهام اعتراضآمیز میگوید: «آیا آنها در درون جان خویش تفکر نکردند که خداوند آسمان و زمین و آنچه را در میان این دو است جز به حق نیافریده؟ ئ برای آن اجل و پایان معینی قرار داده است» (او لم یتفکروا فی انفسهم ما خلق الله السموات و الارض الا بالحق و اجل مسمی). یعنی اگر آنها درست بیندیشند و به وجدان خود و داوری عقلشان مراجعه کنند به خوبی از این دو امر آگاه میشوند که اولاً جهان براساس حق آفریده شده و نظاماتی بر آن حاکم است که دلیل بر وجود عقل و قدرت کامل در خالق این جهان است و ثانیاً این جهان روبه زوال و فنا میرود و از آنجا که خالق حکیم ممکن نیست بیهوده آن را آفریده باشد دلیل بر این است که جهان دیگری که سرای بقا است بعداز این جهان میباشد وگرنه آفرینش این جهان مفهوم نداشت و این خلقت طویل و عریض تنها برای این چهار روز زندگی دنیا بیمعنی بود و از اینجا به وجود آخرت پی میبرند.بنابراین دقت در نظم و حقانیت این جهان دلیل بر وجود مبدأ و دقت در داشتن «اجل مسمی» دلیل بر معاد است (دقت کنید). لذا در پایان آیه اضافه میکند: «بسیاری از مردم به لقای پروردگارشان کافرند» (و ان کثیراً من الناس بلقاء ربهم لکافرون). یا اصلاً منکر معادند، همانگونه که مکرر در آیات قرآنی از قول مشرکان نقل شده که میگفتند: آیا هنگامی که ما خاک شدیم مجدداً به زندگی باز میگردیم؟ این حرف عجیبی است؟ این غیرممکن است این دلیل جنون گوینده آن است (سوره رعد آیه 5، سوره مومنون آیه 35، سوره نمل آیه 67 و سوره آیه 3). و یا اینکه با زبان منکر نیستند اما عملشان آنچنان آلوده و ننگین است که نشان میدهد آنها اعتقادی به معاد ندارند، چراکه اگر معتقد بودند نباید اینچنین فاسد و مفسد باشند. ضمناً تعبیر «فی انفسهم» به این معنی نیست که آنها درباره اسرار وجود خویش مطالعه کنند آنچنانکه فخر رازی در تفسیر خود گفته، بلکه منظور این است که آنها در درون جان از طریق عقل و وجدان به آفرینش آسمانها و زمین بیندیشند. تعبیر «بالحق» ممکن است دو معنی داشته باشد: یکی توام بودن آفرینش با حق و قانون نظم است، و دیگر اینکه هدف آفرینش هدف حقی بوده است و البته این دو تفسیر باهم منافات ندارند. تعبیر به «لقاءربهم» همانگونه که بارها گفتهایم اشاره به قیامت و رستاخیز است که در آنجا حجابها کنار میرود و انسان با شهود باطنی خدا را به عظمت میشناسد.«ان الذین لایرجون لقاءنا و رضواً بالحیوه الدنیا و اطمانوا بها والذین هم عن ءایتنا غفلون» (سوره یونس آیه 7) ترجمه:آنها که ایمان به ملاقات ما (و روز رستاخیز) ندارند و به زندگی دنیا خشنود شدند و برآن تکیه کردند، و آنها که از آیات ما غافلند.تفسیر:آنها که امید لقای ما (و رستاخیز) را ندارند و به زندگی دنیا خشنود شدند، و بر آن تکیه کردند و آنها که از آیات ما غافلند.«اولئک ماوئهم النار بما کانوا یکسبون» (سوره یونس آیه 8)ترجمه: (همه) آنها جایگاهشان آتش است، به خاطر کارهایی که انجام میدادند.تفسیر:(همه) آنها جایگاهشان آتش است به خاطر کارهایی که انجام میدادند. «قل هل ننبئکم بالاخسرین اعملا» (سوره کهف آیه 103)ترجمه:بگو «آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین (مردم) در کارها، چه کسانی هستند؟»تفسیر:نخست به معرفی زیانکارترین انسانها و بدبختترین افراد بشر میپردازد. اما برای تحریک حس کنجکاوی شنوندگان در چنین مسئله مهمی آن را در شکل یک سوال مطرح میکند و به پیامبر دستور میدهد: «بگو آیا به شما خبر دهم زیانکارترین مردم کیست؟» (قل هل ننبکم بالاخسرین اعمالا).نکتهها:1- اخسرین اعمالا چه کسانی هستند؟ در زندگی خود و دیگران بسیار دیدهایم که گاه انسان کار خلافی انجام میدهد در حالی که فکر میکند که کار خوب و مهمی انجام داده است، این گونه جهل مرکب ممکن است یک لحظه یا یک سال، و یا حتی یک عمر، ادامه یابد و راستی بدبختی از این بزرگتر تصور نمیشود. و اگر میبینیم قرآن چنین کسانی را زیانکارترین مردم نام نهاده دلیلش روشن است برای اینکه کسانی که مرتکب گناهی میشوند اما میدانند خلافکارند غالباً حد و مرزی برای خلافکاری خود قرار میدهند، و لااقل چهار اسبه نمیتازند، و بسیار میشود که به خود میآیند و برای جبران آن به سراغ توبه و اعمال صالح میروند، اما آنها که گنهکارند و در عین حال گناهشان را عبادت، و اعمال سوءشان را را صالحات و کژیها را درستی میپندارند، نه تنها در صدد جبران نخواهند بود بلکه با شدت هرچه تمامتر به کار خود ادامه میدهند، حتی تمام سرمایههای وجود خود را در این مسیر به کار میگیرند و چه تعبیر جالبی قرآن درباره آنها ذکر کرده است: «اخسرین اعمالا». در روایات اسلامی تفسیرها گوناگونی برای «اخسرین اعمالا» آمده است که هریک از آنها اشاره به مصداق روشنی از این مفهوم وسیع است، بی آنکه آنرا محدود کند، در حدیثی از «اصبغ بن نباته» میخوانیم که شخصی از امیرمومنان علی علیهالسلام از تفسیر این آیه سوال کرد، امام فرمود: «منظور یهود و نصاری هستند، اینها در آغاز برحق بودند سپس بدعتهایی در دین خود گذاردند و در حالی که این بدعتها آنها را به انحراف کشانید گمان میکردند کار نیکی انجام میدهند» در حدیث دیگری از همان امام علیهالسلام میخوانیم: که پس از ذکر گفتار فوق فرمود: «خوارج نهروان نیز چندان از آنها فاصله نداشتند» در حدیث دیگر مخصوصاً اشاره به «رهبانها» (مردان و زنان تارک دنیا) و گروههای بدعتگذار از مسلمین شده است. و در بعضی از روایات به «منکران ولایت امیرالمومنان علی علیهالسلام» تفسیر گردیده است. راهبانی که یک عمر در گوشه دیرها تن به انواع محرومیتها میدهند، از ازدواج چشم میپوشند، از لباس و غذای خوب صرفنظر میکنند و دیر نشینی را بر همه چیز مقدم میشمرند و گمان میکنند این محرومیتها سبب قرب آنها به خدا است آیا مصداق اخسرین اعمالاً نیستند؟ آیا هیچ مذهب و آیین الهی ممکن است رخلاف قانون عقل و فطرت، انسان اجتماعی را به انزوا دعوت کند و این کار را سرچشمه قرب به خدا بداند؟ همچنین آنها که در آیین خدا بدعت گذاردند، تثلیث را به جای توحید و سیح بنده خدا را به عنوان فرزند خدا و خرافاتی دیگر از این قبیل را وارد آیین پاک الهی نمودند، به گمان اینکه دارند خدمتی میکنند، آیا اینگونه افراد از زیانکارترین مردم نیستند؟ «خوارج نهروان» آن جمعیت قشری بیمغز و نادان که بزرگترین گناهان (همچون کشتن علی علیهالسلام و گروهی از مسلمانان راستین و گلهای سرسبد اسلام) را موجب تقرب به خدا میدانستند و حتی بهشت را در انحصار خود فرض میکردند، آیا از زیانکارترین مردم نبودند؟ خلاصه آیه آنچنان مفهوم وسیعی دارد که اقوام زیادی را در گذشته و حال و آینده دربرمیگیرد. اکنون این سوال پیش میآید که سرچشمه این حالت انحرافی خطرناک چیست؟ مسلماً تعصبهای شدید، غرورها، تکبر، خودمحوری، و حبذات از مهمترین عوامل پیدایش اینگونه پندارهای غلط است. گاه تملق و چاپلوسی دیگران و زمانی در گوشه انزوا نشستن و تنها به قاضی رفتن، سبب پیدایش این حالت میگردد که تمام اعمال و افکار انحرافی و زشت انسان در نظر او زینت میدهد، آنچنان که به جای احساس شرمندگی و ننگ از این زشتیها، احساس غرور و افتخار و مباهات میکند، همانگونه که قرآن درجای دیگر میفرماید: (افمن زین له سوء عمله فرآه حسنا) «آیا کسی که اعمال زشتی درنظرش زینت داده شده است و آن را نیکو میپندارد» (فاطر آیه 8)در بعضی دیگر از آیات قرآن عامل این تزیین زشتیها، شیطان معرفی شده است و مسلماً ابزار شیطان در وجود انسان همان خلق و خوهای زشت و انحرافی است، «و اذ زین لهم الشیطان اعمالهم و قال لا غالب لکم الیوم من الناس و انی جارلکم» : «به خاطر بیاورید هنگامی را که شیطان اعمال مشرکان را در نظرشان زینت داد وبه آنها گفت دراین میدان (جنگ بدر) هیچکس نمیتواند بر شما پیروز شود و من شخصاً در کنار شما در این میدان شرکت دارم» (سوره انفال آیه 48)قرآن پس از ذکر داستان برج معروف فرعون میگوید: «و کذلک زین لفرعون سوء عمله» این چنین برای فرعون اعمال زشتش در نظرش تزیین شده (که دست به این گونه کارهای احمقانه و مضحک برای مبارزه با خدا میزند و گمان میکند کار مهمی انجام داده است) (مومن- 36 و 37)«الذین ضل سعیهم فی الحیوه الدنیا و هم یحبون انهم یحنون صنعا» (سوره کهف آیه 104)ترجمه:آنها که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم (و نابود) شده، با این حال، میپندارند کار نیک انجام میدهندتفسیر:بلافاصله خود پاسخ میدهد تا شنونده مدت زیادی در سرگردانی نماند: «زیانکارترین مردم کسانی هستند که کوششهایشان در زندگی دنیا گم و نابود شده با این حال گمان میکنند کار نیک انجام میدهند» (الذین ضل سعیهم فی الحیوه الدنیا و هم یحبون انهم یحنون صنعا). مسلماً مفهوم خسران تنها این نیست که انسان منافعی را از دست بدهد بلکه خسران واقعی آن است که اصل سرمایه را نیز از کف بدهد، چه سرمایهای برتر و بالاتر از عقل و هوش و نیروهای خداداد و عمر و جوانی و سلامت است؟ همینها که محصولش اعمال انسان است و عمل ما تبلوری است از نیروها و قدرتهای ما. هنگامی که این نیروها تبدیل به اعمال ویرانگر یا بیهودهای شود گویی همه آنها گم و نابود شدهاند، درست به این میماند که انسان سرمایه عظیمی همراه خود به بازار ببرد اما در وسط راه آن را گم کند و دست خالی برگردد. البته در صورتی که انسان بداند سرمایه خویش را از دست داده گرچه خسران کرده، اما خسران خطرناک نیست، چراکه این زیان درسهایی برای آینده به او میآموزد که گاهی این درسها معادل آن سرمایه یا بیشتر از آن است و به این ترتیب در واقع چیزی را از دست نداده است. اما زیان واقعی و خسران مضاعف آنجاست که انسان سرمایههای مادی و معنوی خویش را در یک مسیر غلط و انحرافی از دست دهد و گمان کند کار خوبی کرده است، نه از این کوششها نتیجهای برده و نه از زیانش درسی آموخته و نه از تکرار این کار در امان است. جالب اینکه در اینجا تعبیر به «اخسرین اعمالاً» شده در حالی که باید «اخسرین عملاً» باشد (چون تمیز معمولاً مفرد است) این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که آنها فقط در یک بازار عمل گرفتار زیان و خسران نشدهاند بلکه جهل مرکبشان، سبب خسران در همه برنامههای زندگی و تمام اعمال و کارهایشان شده است. به دیگر گاه انسان در یک رشته تجارب زیان میکند و در یک رشته دیگر سود، و در پایان سال آنها را باهم مقایسه کرده میبیند چندان زیانی نکرده است، ولی بدبختی آن است که انسان در تمام رشتههایی که سرمایهگذاری کرده زیان کند. ضمناً تعبیر به «گم شدن» گویا اشاره به این حقیقت است که اعمال انسان به هر صورت در عالم نابود نمیشود، همان گونه که ماده و انرژیهای جهان هرچند دائماً تغییرشکل میدهند اما به هرحال از بین نمیروند، ولی گاه گم میشوند، چون آثار آنها به چشم نمیخورد و هیچگونه استفاده از آن نمیگردد، همانند سرمایههای گم شدهای که از دسترس ما خارج و بلا استفاده است. درباره اینکه چرا انسان گرفتار چنین حالتی از نظر روانی میشود در نکات بحث خواهیم کرد.«اولئک الذین کفروا بایت ربهم و لقائه فحبطت اعملهم فلا نقیم لهم یوم القیمه وزنا» (سوره کهف آیه 105)ترجمه:آنها کسانی هستند که به آیات پروردگارشان و لقای او کافر شدند، به همین جهت، اعمالشان خبط و نابود شد از این رو روز قیامت، میزانی برای آنها برپا نخواهیم کرد.تفسیر:آیات بعد به معرفی صفات و معتقدات این گروه زیانکار میپردازد و چند صفت که ریشه تمام بدبختیهای آنها است، بیان میدارد: نخست میگوید: آنها کسانی هستند که به آیات پروردگارشان کافر شدند (اولئک الذین کفروا بایات ربهم). آیاتی که چشم و گوش را بینا و شنوا میکند، آیاتی که پردههای غرور را در هم میدهد و چهره واقعیت را دربرابر انسان مجسم میسازد وبالاخره آیاتی که نور است و روشنایی و آدمی را از ظلمات اوهام و پندارها بیرون آورده به سرزمین حقایق رهنمون میگردد. دیگر اینکه آنها بعداز فراموش کردن خدا به «معاد» و «لقاءالله» کافر گشتند (و لقاه).آری تا ایمان به «معاد» در کنار ایمان به «مبداء» قرار نگیرد و انسان احساس نکند که قدرتی مراقب اعمال او است و همه را برای یک دادگاه بزرگ و دقیق و سختگیر حفظ و نگهداری میکند، روی اعمال خود حساب صحیحی نخواهد کرد و اصلاح نخواهد شد. سپس اضافه میکند: «به خاطر همین کفر به مبداء و معاد، اعمالشان حبط و نابود شده است» (فحبطت اعمالهم). درست همانند خاکستری در برابر یک طوفان عظیم. و چون آنها عملی که قابل سنجش و ارزش باشد ندارند، «لذا روز قیامت وزن و میزانی برای آنان برپا نخواهیم کرد» (فلا نقیم لهم یوم القیامه وزنا) چراکه توزین و سنجش مربوط به جایی است که چیزی در بساط باشد، آنها که چیزی در بساط ندارند چگونه توزین و سنجشی داشته باشند؟لقاءالله چیست؟ گرچه بعضی از شبه دانشمندان خرافی از این گونه آیات چنین استفاده کردهاند که خدا را در جهان دیگر میتوان دید، و ملاقات را به معنی ملاقات حسی تفسیر نمودهاند، ولی بدیهی است که ملاقات حسی لازمهاش جسمیت، و جسمیت لازمهاش محدود بودن، نیازمند بودن و فناپذیر بودن است و هر عاقلی میداند خداوند نمیتواند دارای چنین صفاتی باشد، بنابراین بدون شک منظور از «ملاقات» یا «رایت» در آیات مختلف قرآن هنگامیکه به خدا نسبت داده میشود ملاقات حسی نیست بلکه شهود باطنی است. یعنی انسان در قیامت چون آثار خدا را بیشتر و بهتر از هر زمان مشاهده میکند او را با چشم دل آشکارا میبیند و ایمان او نسبت به خدا یک ایمان شهودی میشود، به همین دلیل، طبق آیات قرآن، حتی لجوجترین منکران خدا در قیامت زبان به اعتراف میگشایند چراکه راهی برای انکار نمیبینند. گروهی از مفسران نیز مفهوم این تعبیر را مشاهده نعمتها و پاداشها و همچنین عذاب و کیفرهای الهی دانستهاند و در حقیقت کلمه نعمت و ثواب و جزا را در تقدیر گرفتهاند. از این دو تفسیر در عین اینکه باهم منافاتی ندارند تفسیر اول روشنتر به نظر میرسد.«الذین اتخذوا دینهم لهوا و لعبا و غرتهم الحیوه الدنیا فالیوم ننسئهم کما نسوا لقاء یومهم هذا و ما کانوا بایتنا یجحدون» (سوره اعراف آیه 51)ترجمه:همانها که دین و آیین خود را بازیچه گرفتند و زندگی دنیا آنان را مغرور ساخت، امروز ما آنها را فراموش میکنیم، همان گونه که لقای چنین روزی را فراموش کردند وو آیات ما را انکار نمودند.تفسیر:در آیه بعد سبب محرومیت آنها را تشریح میکند و با ذکر صفات دوزخیان روشن میسازد که این سرنوشت شوم را خودشان برای خویشتن فراهم ساختهاند نخست میگوید: «آنها کسانی هستند که دین و مذهب خود را به سرگرمی و بازی گرفتند» (الذین اتخذوا دینهم لهوا و لعبا). «و زندگی دنیا آنها را فریب داد و مغرور ساخت» (و غرتهم الحیاه الدنیا) این امور سبب شد که آنها در لجنزار شهوات فرو روند و همه چیز حتی رستاخیز را به دست فراموشی بسپارند و گفتار پیامبران و آیات الهی را انکار کنند، لذا به دنبال آن اضافه میکند «امروز هم ما آنها را فراموش خواهیم کرد همانگونه که آنها لقای چنین روزی را فراموش کردند و همانگونه که آیات ما را انکار نمودند» (فالیوم ننساهم کما نسوا لقاء یومهم هذا و ما کانوا بایاتنا یجحدون).بدیهی است منظور از «نسیان و فراموشی» که در اینجا به خدا نسبت داده شده این است که با آنها آنچنان رفتار میکنند که شخص فراموشکار رفتار مینماید درست مثل اینکه انسان به دوست فراموشکارش میگوید: «حالا که تو ما را فراموش کردی ما هم تو را فراموش خواهیم کرد.» یعنی با تو رفتار فراموشکارانه میکنیم. ضمناً از این آیه استفاده میشود که نخستین مرحله گمراهی و انحراف آن است که انسان مسائل سرنوشتساز خود را جدی نگیرد و با آنها به عنوان یک سرگرمی و بازیچه رفتار کند این موضوع سرانجام به کفر مطلق و انکار همه حقایق منتهی میشود. درس ششم «الله لا اله الا هو لیجمعنکم الی یوم القیمه لا ریب فیه و من اصدق من الله حدیثاً» (سوره نساء آیه 87)ترجمه:خداوند، معبودی جز او نیست و به یقین، همه شما را در روز رستاخیز –که شکی در آن نیست- جمع میکند و کیست که از خداوند، راستگوتر باشد؟تفسیر:آیه فوق تکمیلی برای آیات قبل و مقدمهای برای آیات بعد است، زیرا در آیه گذشته پس از دستور به «ردتحیت» فرمود: خداوند حساب همه اعمال شما را دارد، در این آیه اشاره به مسئله رستاخیز و دادگاه عمومی بندگان در روز قیامت کرده و آن را با مسئله توحید و یگانگی خدا که رکن دیگری از ایمان است میآمیزد و میفرماید: «معبودی جز او نیست و بهطور قطع در روز قیامت شما را دستهجمعی مبعوث میکند، همان روز قیامتی که هیچ شک و تردید در آن نیست». (الله لا اله الا هو لیجمعنکم الی یوم القیامه لا ریب فیه). تعبیر «یجمعنکم» اشاره به این است که قیامت همه افراد بشر در در یک روز واقع خواهد شد، همانطور که در آخر سوره مریم آیه 93 تا 95 نیز اشاره به این حقیقت شده که تمام بندگان خدا اعم از ساکنان زمین و ساکنان کرات دیگر همه در یک روز مبعوث میشوند. تعبیر به «لاریب فیه» (هیچ تردیدی در آن نیست) در مورد روز قیامت در این آیه و چند مورد دیگر از آیات قرآن در حقیقت اشاره به دلایل قطعی و مسلمی است که از وجود چنین روزی خبر میدهد مانند «قانون تکامل»، «حکمت و فلسفه آفرینش» و «قانون عدالت پروردگار» که در بحث معاد، مشروحاً ذکر شده است. و در پایان برای تاکید مطلب میفرماید: «کیست که راستگوتر از خدا باشد» (و من اصدق من الله حدیثاً).بنابراین هرگونه وعدهای درباره روز قیامت و غیر آن میدهد نباید جای تردید باشد، زیرا دروغ یا از جهل سرچشمه میگیرد یا از ضعف و نیاز، اما خداوندی که از همه آگاهتر و از همگان بینیاز است، از هرکس راستگوتر است و اصولاً دروغ برای او مفهومی ندارد.«افحسبتم انما خلقنکم عبثاً و انکم لینا لاترجعون» (سوره مومنون آیه 115)ترجمه:آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریدیم و بهسوی ما بازنمیگردید؟تفسیر:در آیه بعد از راهی دیگر، راهی بسیار موثر و آموزنده برای بیدار ساختن این گروه وارد بحث میشود و میگوید: «آیا گمان کردید که ما شما را بیهوده آفریدهایم و به سوی ما بازگشت نخواهید کرد؟» (افسحبتم انما خلقناکم عبثاً و انکم الینا لاترجعون). این آیه جمله کوتاه و پرمعنی یکی از زندهترین دلال رستاخیز و حساب و جزای اعمال را بیان میکند و آن اینکه اگر راستی قیامت و معادی در کار نباشد زندگی دنیا عبث و بیهوده خواهد بود، زیرا زندگی این جهان با تمام مشکلاتی که دارد و با این همه تشکیلات و مقدمات و برنامههایی که خدا برای آن چیده است اگر صرفاً برای همین چند روز باشد بسیار پوچ و بیمعنی میباشد، چنانکه در نکتهها شرح داده خواهد شد.نکته:مرگ نقطه پایان زندگی نیست، گفتیم از جمله دلایلی که در بحث معاد برای اثبات وجود جهان دیگر مطرح شده «مسئله مطالعه نظام این جهان» است و به تعبیر دیگر مطالعه این «نشاه اولی» گواهی میدهد که «نشاه آخری» بعداز آن است. در اینجا لازم است توضیح بیشتری در این زمینه بیاوریم: ما از یک سو میبینیم جهان آفرینش، هم از نظر عظمت و هم از نظر نظم، فوقالعاده وسیع و پرشکوه و اعجابانگیز است، اسرار این جهان بهقدری است که دانشمندان بزرگ معترفند تمام معلومات بشر در برابر آن همچون یک صفحه کوچک است از یک کتاب بسیار بزرگ، بلکه همه آنچه را از این عالم میدانیم در حقیقت الفبای این کتاب است. هریک از کهکشانهای عظیم این عالم شامل چندین میلیارد ستاره است و تعداد کهکشانها و فواصل آنها آنقدر عظیم است که حتی محاسبه آن با سرعت سیر نور که در یک ثانیه سیصدهزار کیلومتر راه را طی میکند وحشتآور است.نظم و دقتی که در ساختمان کوچکترین واحد این جهان به کار رفته همانند نظم و دقتی است که در ساختمان عظیمترین واحدهای آن دیده میشود و انسان در این میان، لااقل کاملترین موجودی است که ما میشناسیم و عالیترین محصول این جهان است تا آنجا که ما میدانیم- اینها همه از یکسو، از سوی دیگر میبینیم که این عالیترین محصول شناخته شده عالم هستی یعنی انسان در این عصر کوتاه خود در میان چه ناراحتیها و مشکلاتی بزرگ میشود؟ او هنوز دوران طفولیت را با همه رنجها و مشکلاتش پشت سر نگذاشته و نفسی تازه نکرده، دوران پرغوغای جوانی با طوفانهای شدید و کوبندهاش فرا میرسد. و هنوز جای پای خود را در فصل شباب محکم نکرده دوران کهولت و پیری با وضع رقتبارش در برابر او آشکار میشود. آیا باورکردنی است که هدف این دستگاه بزرگ و عظیم، و این اعجوبه خلقت که نامش انسان است همین باشد که چند روزی در این جهان بیاید، این دورانهای سهگانه را با رنجها و مشکلاتش طی کند، مقداری غذا مصرف کرده، لباسی بپوشد، بخوابد و بیدار شود و سپس نابود گردد وهمه چیز پایان یابد. اگر راستی چنین باشد آیا آفرینش مهمل و بیهوده نیست؟ آیا هیچ عاقلی این همه تشکیلات عظیم را برای هدفی به این کوچکی میچیند؟ فرض کنید میلیونها سال نوع انسان در این دنیا بماند و نسلها یکی پس از دیگری بیابند و بروند، علوم مادی آن قدر ترقی کند که بهترین تغذیه و لباس و مسکن و عالیترین درجه رفاه را برای بشر فراهم سازد، ولی آیا این خوردن و نوشیدن و پوشیدن و خوابیدن و بیدار شدن، ارزش این را دارد که اینهمه تشکیلات برای آن قرار دهند؟بنابراین مطالعه این جهان با عظمت به تنهایی دلیل بر این است که مقدمهای است برای عالمی وسیعتر و گستردهتر، جاودانی و ابدی، تنها وجود چنان جهانی است که میتواند به زندگی ما مفهوم بخشد و آن را از هیچی و پوچی در آورد. به همین دلیل عجیب نیست فلاسفه مادیگرا که اعتقاد به قیامت و جهان دیگر ندارند این عالم را بیهدف و پوچ بدانند و بهراستی اگر ما نیز اعتقادی به چنان جهانی نداشتیم با آنها همصدا میشدیم، این است که میگویم اگر مرگ نقطه پایان باشد، آفرینش جهان بیهوده خواهد بود، لذا در آیه 66 سوره واقعه میخوانیم: و لقد علمتم النش که الاولی فلولا تذکرون: «شما که این جهان –نشاه اولی- را دیدید چرا متذکر نمیشوید و به عالمی که پس از آن است ایمان نمیآورید؟»«فتعلی الله الملک الحق لا اله الا هو رب العرش الکریم» (سوره مومنون آیه 116)ترجمه:پس برتر است خداوندی که فرمانروای حق است (از اینکه شما را بیهدف آفریده باشد) معبودی جز او نیست، و او پروردگار عرش کریم است.تفسیر:و از آنجا که این گفتار یعنی عبث نبودن خلقت، سخن مهمی است که نیاز به دلیل محکم دارد در آیه بعد اضافه میکند: «خداوندی که فرمانروای حق است هیچ معبودی جز او نیست و پروردگار عرش کریم است برتر از آن است که جهان هستی را بیهوده و بیهدف آفریده باشد» (فتعالی الله الملک الحق لا اله الا هو رب العرش الکریم). در واقع کسی کار پوچ و بیهدف میکند که جاهل و ناآگاه، یا ضعیف و ناتوان، یا ذاتاً وجودی باطل و بیهوده باشد، اما خداوندی که جامع تمام صفات کمالیه است (الله). خداوندی که فرمانروا و مالک همه عالم هستی است (الملک). و خداوندی که حق است و جز حق از او صادر نمیشود (الحق) چگونه ممکن است آفرینش او عبث و بیهوده باشد. و اگر تصور شود ممکن است کسی او را از رسیدن به هدفش بازدارد با جمله لا اله الا هو (هیچ خدایی جز او نیست) آن را نفی میکند و با تاکید بر ربوبیت خداوند (رب العرش الکریم) که مفهومش مالک مصلح است هدفدار بودن جهان را مشخصتر میسازد. خلاصه اینکه در این آیه علاوه بر ذکر کلمه «الله» که خود اشاره اجمالی به تمام صفات کمالیه خدا است بر چهار صفت به طور صریح تکیه شده: مالکیت و حاکمیت خدا، سپس حقانیت وجود او و دیگر عدم وجود شریک برای او و سرانجام مقام ربوبیت، و اینها همه دلیلی است بر اینکه او کاری بیهدف انجام نمیدهد و دنیا و انسانها را عبث نیافریده است. کلمه «عرش» چنانکه قبلاً هم اشاره کردهایم اشاره به مجموعه جهان هستی است که در حقیقت تحت حکومت خداوند محسوب میشود (زیرا عرش در لغت به معنی تختهای پایهبلند مخصوص تخت حکومت زمامداران است و این تعبیر کنایهای است از قلمرو حکومت پروردگار) برای توضیح بیشتر درباره معنی عرش در قرآن مجید به جلد ششم تفسیر نمونه صفحه 204 به بعد (ذیل آیه 54 سوره اعراف) مراجعه فرمایید.و اما اینکه «عرش» توصیف به «کریم» شده است به خاطر این است که واژه کریم در اصل به معنی شریف و پرفایده و نیکو است و از آنجا که عرش پروردگار دارای این صفات است توصیف به کریم شده است. ذکر این نکته نیز لازم است که توصیف به «کریم» مخصوص وجود عاقل مانند خداوند یا انسان است، بلکه به غیر آن نیز در لغت عرب گفته میشود، چنانکه در سوره حج ذیل آیه 50 در مورد مومنان صالح میخوانیم: لهم مغفره و رزق کریم: «برای آنها آمرزش و روزی کریم (پرارزش و پربرکت) است» و به طوری که راغب در مفردات میگوید: این صفت در مورد نیکیهای کوچک و کماهمیت گفته نمیشود بلکه مخصوص مواردی است که خیر و نیکی پراهمیتی وجود دارد. «و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما بطلا ذلک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار» (سوره ص آیه 27)ترجمه:ما آسمان و زمین و آنچه را میان آنهاست بیهوده نیافریدهایم، این گمان کافران است، وای بر کافران از آتش (دوزخ)تفسیر:سپس به دنبال بحث از سرگذشت داوود و خلافت الهی او در زمین، سخن از هدفدار بودن جهان هستی به میان میآورد تا جهت حکومت بر زمین که جزیی از آن است مشخص گردد، میفرماید: «ما آسمان و زمین و آنچه را در میان این دو است باطل و بیهوده نیافریدهایم، این گمان کافران است، وای بر کافران از آتش دوزخ» (و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما باطلاً ذلک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار).مسئله مهمی که تمام حقوق از آن سرچشمه میگیرد هدفدار بودن خلقت است، هنگامی که در جهانبینی خود این مطلب را پذیرفتیم که این عالم وسیع از ناحیه خداوند بزرگ بیهوده آفریده نشده، بلافاصله به دنبال هدف آن میرویم، هدفی که در کلمههای کوتاه و پرمحتوای «تکامل»، «تعلیم» و «تربیت» خلاصه میشود، و از آنجا نتیجه میگیریم که حکومتها نیز باید در همین خط گام بردارند، پایههای تعلیم و تربیت را محکم کنند و مایه تکامل معنوی انسانها شوند. به تعبیر دیگر عالم هستی بر پایه حق و عدالت است و حکومتها نیز باید هماهنگ با مجموعه عالم یعنی منطبق بر موازین حق و عدالت باشند. ضمناً آخرین جمله آیه گذشته که سخن از فراموشی روز جزا میگفت نیز با محتوای آیه موردبحث کاملاً هماهنگ است چراکه هدف آفرینش جهان ایجاب میکند که روز جزایی در کار باشد و چنانکه در بحثهای معاد (در پایان سوره یس) گفتهایم اگر روز حسابی در کار نبود آفرینش این جهان بیهوده و بیمعنی و بیمحتوی و نامفهوم بود.جالب اینکه پایان این آیه به یکی از خطوط روشنی که مکتب ایمان را از کفر جدا میسازد اشاره میکند و آن اعتقاد به پوچی عالم در مکتبهای الحادی است که ما امروز نیز گرفتار نمونههای آن هستیم. با صراحت اعلام میکنند که این جهان پوچ و بیهدف است، با این طرز جهانبینی چگونه میتوانند در حکومتهای خود مجری حق و عدالت باشند؟ تنها حکومتی که میتواند حق و عدالت را اجرا کند که از جهانبینی الهی نشئت گیرد که برای عالم هدفی قائل است و نظامی حساب شده که حکومت نیز باید در مسیر آن باشد، و اگر دنیای الحادی امروز در حکومتش، در جنگ و صلحش و در اقتصاد و فرهنگش، به بنبست رسیده، ریشه اصلی آن را در همین امر باید جستجو کرد و نیز به همین دلیل است آنها پایه فعالیتهای خود را بر زور و سلطه قرار میدهند و برای هرکس همان قائلند که میتواند با زور و ستم به دست آورد و چه وحشتناک است دنیای که بر این طرز فکر پیریزی و اداره شود. به هرحال خداوند حکیم ات و ممکن نیست این عالم بزرگ را بدون هدف بیافریند، این هدف در صورتی تامین خواهد شد که این عالم مقدمهای باشد برای جهانی وسیعتر و گستردهتر، جهانی که به ابدیت بپیوندد، و مشروعیت عالم دنیا را توجیه کند. «ام نجعل الذین ءامنوا و عملوا الصلحت کالمفسدین فی الارض ام نجعل المتقین کالفجار» (سوره ص آیه 28)ترجمه:آیا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند همچون مفسدان در زمین قرار میدهیم، یا پرهیزگاران را همچون فاجران؟تفسیر:در آیه بعد اضافه میکند: «آیا ممکن است کسانی را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند همچون مفسدان در زمین قرار دهیم؟» (ام نجعل الذین آمنوا و عملوا الصالحات کالمفسیدن فی الارض). «و آیا امکان دارد پرهیزکاران را همچون فاجران قرار دهیم؟» (ام نجعل المتقین کالفجار). نه بیهدفی در خلقت ممکن است و نه مساوات صالحان و طالحان. چراکه گروه اول در مسیر اهداف آفرینش گام برمیدارند و به سوی مقصد پیش میروند، اما گروه دوم در جهت مخالف قرار گرفتهاند.نکتهها:1- تقوی و فجور در برابر هم در آیات فوق «فساد در ارض» در مقابل «ایمان و عمل صالح» قرار گرفته و «فجور» (شکافتن پرده دین) و تقوی در برابر پرهیزگاری. آیا این دو، بیان یک واقعیت است به دو عبارت، یا بیان دو مطلب؟ بعید نیست هردو تایید یک معنی بوده باشد، چراکه «متقین» همان مومنان صالحالعملند و «فجار» همان «مفسدان فیالارض». این احتمال نیز وجود دارد که جمله اول اشاره به جنبههای اعتقادی و عملی هردو باشد و صاحبان عقیده درست وعمل صالح را با آنها که فاسدالعقیده و فاسدالعملند مقایسه میکند در حالی که جمله دوم تنها به جنبههای عملی اشاره دارد. این تفاوت نیز ممکن است که «تقوی و فجور» ناظر به کمال و نقصان شخص باشد و عمل صالح و فساد در ارض ناظر به جنبههای اجتماعی. ولی تاکید مناسبتر به نظر میرسد.2- این آیات ناظر به کیست؟ در روایتی در تفسیر این آیات میخوانیم: الذین آمنوا و عملوا الصالحات: به امیرمومنان علی علیهالسلام و یارانش اشاره میکند، در حالی که: «المفسدین فیالارض» اشاره به مخالفان آنها است. در حدیث دیگری که «ابن عساکر» از «ابن عباس» نقل کرده، آمده است که منظور از «الذین آمنوا» علی علیهالسلام و حمزه و عبیده هستند که در میدان بدر در مقابل عبته و ولید و شیبه از سپاه شرک قرار گرفتند (و با آنها پیکار تنبهتن کردند و بر آنها غالب شدند) و منظور از «المفسدین فی الارض» سه نفر نامبرده که از لشکر کفر و شرک است که در برابر آنها قرار گرفتهاند. روشن است که معنی این روایات انحصار مفهوم آیه در افراد خاصی نیست، بلکه بیان شأن نزول یا مصداقهای روشن و بارز این آیه است. درس هفتم «حتی اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون» (سوره مومنون آیه 99)ترجمه:(آنها آنچنان به راه غلط خود ادامه میدهند) تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرا رسد، میگوید: «پروردگار من مرا بازگردانید»تفسیر:(آنها آنچنان به راه غلط خود ادامه میدهند) تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرا رسد، میگوید: «پروردگار من مرا بازگردانید»«لعلی اعمل صلحا فیما ترکت کلا انها کلمه هو قائلها و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون» (سوره مومنون آیه 100)ترجمه:شاید در آنچه ترک کردم (و کوتاهی نمودم) عمل صالحی انجام دهم (ولی به او میگویند:) چنین نیست این سخنی که او به زبان میگوید (و اگر بازگردد کارش همچون گذشته است) و پشت سر آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند.تفسیر:شاید در آنچه ترک کردم (و کوتاهی نمودم) عمل صالحی انجام دهم (ولی به او میگویند:) چنین نیست این سخنی که او به زبان میگوید (و اگر بازگردد برنامهاش همچون سابق است) و پشت سر آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند.«ان الذین توفئهم الملئکه ظالمی انفسهم قالوا فیم کنتم قالوا کنا مستضفین فی الارض قالوا الم تکن ارض الله وسعه فتهاجروا فیها فاولئک ماوئهم جهنم و ساءت مصیرا» (سوره نساء آیه 97) ترجمه:کسانی که فرشتگان (قبض ارواح)، روح آنها را گرفتند در حالی که به خویشتن ستم کرده بودند، به آنها گفتند: «شما در چه حالی بودید؟ (و چرا با اینکه مسلمان بودید در صف کفار جای داشتید؟)» گفتند: «ما در سرزمین خود، تحت فشار و مستضعف بودیم» آنها [=فرشتگان] گفتند: «مگر سرزمین خدا، پهناور نبود که مهاجرت کنید؟» آنها (عذری نداشتند و) جایگاهشان دوزخ است، و سرانجام بدی دارند.شأن نزول:قبل از آغاز جنگ بدر سران قریش اخطار کردند که همه افراد ساکن مکه که آمادگی برای شرکت در میدان جنگ دارند، باید برای نبرد با مسلمانان حرکت کنند و هرکس مخالفت کند خانه او ویران و اموالش مصادره میشود، به دنبال این تهدید، عدهای از افرادی که ظاهراً اسلام آورده بودند ولی به خاطر علاقه شدید به خانه و زندگی و اموال خود حاضر به مهاجرت نشده بودند، نیز با بتپرستان به سوی میدان جنگ حرکت کردند و در میدان در صفوف مشرکان ایستادند و از کمی نفرات مسلمانان به شک و تردید افتادند و سرانجام در این میدان کشته شدند، آیه فوق نازل گردید و سرنوشت شوم آنها را شرح داد.تفسیر:در تعقیب بحثهای مربوط به جهاد، در این آیات اشاره به سرنوشت شوم کسانی میشود که دو از اسلام میزدند ولی برنامه مهم اسلام یعنی «هجرت» را عملی نساختند درنتیجه به وادیهای خطرناکی کشیده شدند و در صفوف مشرکان جان سپردند، قرآن میگوید: «کسانی که فرشتگان قبض روح، روح آنها را گرفتند در حالی که به خود ستم کرده بودند، و از آنها پرسیدند، شما اگر مسلمان بودید، پس چرا در صفوف کفار قرار داشتید و با مسلمانان میجنگیدید؟» (ان الذین توفاهم الملائکه ظالمی انفسهم قالوا فیم کنتم).آنها در پاسخ به عنوان عذرخواهی میگویند: «ما در محیط خود تحت فشار بودیم و به همین جهت توانایی بر اجرای فرمان خدا نداشتیم» (قالوا کنا مستضعفین فی الارض). اما این اعتذار از آنان پذیرفته نمیشود و بهزودی از فرشتگان خدا پاسخ میشنوند که: «مگر سرزمین پروردگار وسیع و پهناور نبود که مهاجرت کنید و خود را از آن محیط آلوده و خفقان بار برهانید» (فاول ک م کویهم جهنم و ساءت مصیرا). «الذین تتوفئهم الملئکه طیبین یقولون سلم علیکم ادخلوا الجنه بما کنتم تعملون» (سوره نحل آیه 32)ترجمه:همانها که فرشتگان (مرگ) روحشان را میگیرند در حالی که پاک و پاکیزهاند، به آنها میگویند: «سلام بر شما وارد بهشت شوید به خاطر اعمالی که انجام میدادید» تفسیر:گفتیم آیات مورد بحث که توضیحی از چگونگی زندگی و مرگ پرهیزکاران است هماهنگ و هم قرینه با آیات گذشته است که از مشرکان مستکبر سخن میگفت، در آنجا خواندیم که فرشتگان مرگ آنها را قبض روح میکنند در حالی که ستمگرند و مرگ آنها آغاز دوران جدیدی از بدبختی آنهاست و سپس به آنها فرمان داده میشود که به درهای جهنم ورود کنید. اما در اینجا میخوانیم که «پرهیزگاران کسانی هستند که فرشتگان قبض ارواح، روح آنان را میگیرند در حالی که پاک و پاکیزهاند» (الذین تتوفاهم الملائکه طیبین). پاکیزه از آلودگی شرک پاکیزه از ظلم و استکبار و هرگونه گناه. در اینجا فرشتگان «به آنها میگویند سلام برشما باد» (یقولون سلام علیکم). سلامی که نشانه امنیت و سلامت و آرامش کامل است. سپس میگویند: «وارد بهشت شوید به خاطر اعمالی که انجام میدادید» (ادخلوا الجنه بما کنتم تعملون). تعبیر به «تتوفاهم» (روح آنها را دریافت میدارند) تعبیر لطیفی است درباره مرگ، اشاره به اینکه مرگ به معنی فنا و نیستی و پایان همهچیز نیست، بلکه انتقالی است از یک مرحله به مرحله بالاتر. در تفسیر المیزان میخوانیم که در این آیه، سه موضوع مطرح است:1- طیب و پاکیزه بودن2- سلامت و امنیت از هر نظر3- راهنمایی به بهشتاین سه موهبت همان است که در آیه 82 سوره انعام نظیر آن را میخوانیم الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن و هم مهتدون: «آنها که ایمان آوردند و ایمان خود را با ظلم و ستمی نیالودند، امنیت برای آنهاست و هدایت میشوند». «فوقئه الله سیات ما مکروا و حاق بال فرعون سوء العذاب» (سوره غافر آیه 45)ترجمه:خداوند او را از نقشههای سوء آنها نگه داشت و عذاب شدید بر آل فرعون وارد شد.تفسیر:خداوند هم این بنده مومن مجاهد را تنها نگذاشت و چنانکه در آیه بعد میخوانیم: «خداوند او را از نقشههای شوم و سوء آنها نگه داشت» (فوقاه الله سیات ما مکروا). تعبیر به «سیات ما مکروا» نشان میدهد که اجمالاً توطئههای مختلفی بر ضد او چیدند، اما این توطئهها چه بود؟ قرآن سربسته بیان کرده است، طبعاً انواع مجازاتها و شکنجهها و سرانجام قتل و اعدام بوده است، اما لطف الهی همه آنها را خنثی کرد. در بعضی از تفاسیر آمده است که او با استفاده از یک فرصت مناسب خود را به موسی رسانید و همراه بنیاسرائیل از دریا عبور کرد و نیز گفته شده است که وقتی تصمیم بر قتل او گرفتند او به کوهی متواری شد و از نظرها پنهان گشت. این دو منافاتی با هم ندارند ممکن است نخست در بیرون شهر مخفی شده باشد، تا بعداً به بنیاسرائیل ملحق گردد. جزی از این توطئهها ممکن است توطئه تحمیل بتپرستی و بیرون کردن او از خط توحید بوده که خداوند این را هم از او برطرف ساخت و او را در مسیر ایمان و توحید و تقوی، راسخ قدم کرد. ولی در مقابل «عذابهای شدیدی بر آلفرعون نازل گردید» (و حاق بال فرعون سوء العذاب). عذاب ومجازات الهی همهاش دردناک است، اما تعبیر به «سوءعذاب» نشان میدهد که خداوند عذاب دردناکتری برای این گروه انتخاب فرمود این همان چیزی است که در آیه بعد به آن اشاره میکند. «النار یعرضون علیها غدوا و عشیا و یوم تقوم الساعه ادخلوا ءال فرعون اشدالعذاب» (سوره غافر آیه 46)ترجمه:عذاب آنها آتش است که هر صبح و شام بر آن عرضه میشوند و روزی که قیامت برپا شود (میفرماید:) «آل فرعون را در سختترین عذابها وارد کنید.» تفسیر:و میفرماید: «مجازات دردناک آنها همان آتش است که هر صبح و شام بر آن عرضه میشوند» (النار یعرضون علیها غدوا و عشیا). «و روزی که قیامت برپا میگردد دستور میدهد آل فرعون را دراشد عذاب وارد کنید» (و یوم تقوم الساعه ادخلو آل فرعون اشد العذاب).قابل توجه این که: اولاً: تعبیر به آل فرعون میکند که اشاره به خاندان و اطرافیان و اصحاب گمراه او است، جایی که آنها گرفتار چنین سرنوشتی شوند تکلیف خود فرعون روشن است.ثانیاً: میگوید آنها صبح و شام بر آتش عرضه میشوند اما در قیامت آنها را وارد اشد عذاب میکند، این به خوبی دلالت دارد که عذاب اول عذاب برزخی است که بعداز این دنیا و قبل از قیام قیامت است و کیفیت آن عرضه و نزدیکی به آتش دوزخ است، عرضهای که هم روح و جان را به لرزه درمیآورد و هم جسم را تحت تکثیر قرار میدهد. ثالثا: تعبیر به «غدو» و «عشی» (صبح و شام) و اشاره به دوام این عذاب است، چنانکه میگویم فلان کس صبح و شام مزاحم ما است، یعنی همواره و همیشه و یا اشاره به انقطاع عذاب برزخی است که تنها در مواقع صبح و شام که مواقع قدرت نمایی فراعنه و عیش و نوش آنها بوده به آن گرفتار میشوند. از تعبیر «غدو» و «عشی» (صبح و شام) نیز نباید تعجب کرد که مگر در عالم برزخ چنین اموری هست؟ زیرا از آیات قرآن استفاده میشود که حتی در قیامت صبح و شام نیز وجود دارد، چنانکه در آیه 62 سوره مریم میخوانیم: ولهم رزقهم فیها بکرتا و عشیا: «برای آنها (بهشتیان) صبح و شام روزهای مخصوصی است». این منافات با دائمی بودن نعمتهای بهشتی ندارد، چنانکه در آیه 35 سوره رعد آمده است «اکلها دام و ظلها» زیرا ممکن است در عین دوام نعمت روزها و الطاف مخصوصی در این دو وقت نصیب بهشتیان شود. «انا نحن نحی الموتی و نکتب ما قدموا و ءاثرهم و کل شیء احصینه فی امام مبین» (سوره یس آیه 12) ترجمه:به یقین ما مردگان را زنده میکنیم و آنچه را از پیش فرستادهاند و تمام آثار آنها را مینویسیم، و همهچیز را در کتاب آشکارکنندهای برشمردهایم.تفسیر:سپس به تناسب بحثی که در آیات گذشته پیرامون اجر و پاداش پرارزش مومنان و پذیرندگان انذارهای انبای آمده بود در آیه بعد به مسئله «معاد و رستاخیز و ثبت و ضبط اعمال برای حساب و جزا» اشاره کرده، میفرماید: «ما مردگان را زنده میکنیم» (انا نحن نحیی الموتی). تکیه روی عنوان «نحن» (ما) اشاهر به این است که با قدرت عظیمی که همه در ما سراغ دارید دیگر جای بحث و گفتگو نیست که چگونه استخوانهای پوسیده و عظام رمیم از نو جان میگیرند و لباس حیات بر تن میپوشد؟ نه تنها مردگان را زنده میکنیم بلکه «تمام آنچه را از پیش فرستادهاند و تمام آثار آنها را مینویسیم» (و نکتب ما قدموا و آثارهم). بنابراین چیزی فروگذار نخواهد شد مگر اینکه در نامه اعمال برای روز حساب محفوظ خواهد بود. جمله «ما قدموا» (آنچه را از پیش فرستادند) اشاره به اعمالی است که انجام دادهاند و اثری از آن باقی نمانده، اما تعبیر به «و آثارهم» اشاره به اعمالی است که از انسان باقی میماند و آثارش در محیط منعکس میشود، مانند صدقات جاریه (بناها و اوقاف و مراکزی که بعداز انسان باقی میماند و مردم از آن منتفع میشوند).این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که «ما قدموا» اشاره به اعمالی است که جنبه شخصی دارد و «آثارهم» اشاره به کارهایی است که سنت میشود و بعداز انسان نیز موجب خیر و برکت و یا شر و زیان و گناه میگردد. البته مفهوم آیه گسترده است و ممکن است هردو تفسیر در جمع باشد. و در پایان آیه برای تاکید بیشتر میافزاید: «ما همه چیز را در کتاب آشکار احصا کردهایم» (و کل شیء احصیناه فی امام مبین). غالب مفسران (امام مبین) را در اینجا به عنوان «لوح محفوظ» همان کتابی که همه اعمال و همه موجودات و حوادث این جهان در آن ثبت و محفوظ است تفسیر کردهاند. و تعبیر به «امام» ممکن است از این نظر باشد که این کتاب در قیامت رهبر و پیشوا است برای همه ماموران ثواب و عقاب و معیاری است برای سنجش ارزش اعمال انسانها و پاداش و کیفر آنها. جالب اینکه این تعبیر (امام) در بعضی دیگر از آیات قرآن در مورد «تورات» به کار رفته، آنجا که میفرماید: افمن کان علی بینه من ربه و یتلوه شاهد منه و من قبله کتاب موسی اماما و رحمه: «آیا آنکس که دلیل آشکاری از پروردگار خویش دارد و به دنبال آن شاهدی از سوی او میباشد و پیش از آن کتاب موسی که امام و رحمت بود گواهبی بر آن میدهد (همچون کسی که چنین نباشد).» اطلاق کلمه «امام» درا ین آیه بر تورات به خاطر معارف و احکام و دستورات آن است و همچنین به خاطر نشانههای پیامبر صلیالله علیه وآله که در آن آمده، و در تمام این امور میتوانست رهبر و پیشوای خلق باشد بنابراین کلمه مزبور در هر مورد متناسب با آن مفهومی دارد.نکتهها:1- در انواع کتابهای ثبت اعمال از آیات قرآن مجید چنین استفاده میشود که اعمال انسان در چند کتاب ثبت و ضبط میگردد، تا به هنگام حساب هیچگونه عذر و بهانهای برای کسی باقی نماند. نخست «نامه اعمال شخصی» است که ثبت کننده تمام کارهای یک فرد در سراسر عمر او است، قرآن میگوید: روز قیامت به هرکس گفته میشود: اقرء کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا: «خودت نامه اعمالت را بخوان، کافی است که خود حسابگر خویش باشی» (اسراء-14). اینجاست که فریاد مجرمان بلند میشود و میگویند: وای برنا این چه کتابی است که هیچ گناه کوچک و بزرگی نیست مگر اینکه آن را ثبت و احصا کرده است؟ یقولون یا ویلتنا ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیره و کبیره الا احصاها (کهف -49). این همان کتابی است که «نیکوکاران آن را در دست راست دارند و بدکاران در دست چپ» (حاقه-19 و 25). دوم کتابی است که «نامه اعمال امتها» است و بیانگر خطوط اجتماعی زندگی آنها میباشد چنانکه قرآن میگوید: کل امه تدعی الی کتابها: «روز قیامت هر امتی به نامه اعمالش فراخوانده میشود» (جاثیه 28). و سومین کتاب همان کتاب «نامه جامع و عمومی لوح محفوظ» است که نه تنها اعمال همه انسانها از اولین و آخرین، بلکه همه حوادث جهان در آن یکجا ثبت است و گواه دیگری در آن صحنه بزرگ بر اعمال آدمی است و در حقیقت امام و رهبر برای فرشتگان حساب، و ملائکه پاداش و عقاب است.2- همهچیز ثبت میشود حتی... در حدیث گویا و بیدارکنندهای از امام صادق علیهالسلام میخوانیم: ان رسول الله نزل بارض قرعاء، فقال لاصحابه: اتوا بحطب، فقالوا: یا رسولالله نحن بارض قرعاء قال فلی کت کل انسان بما قدر علیه، فجاءوا به حتی رموا بین یدیه، بهضه علی بهض، فقال رسولالله (ص) هکذا تجمع الذنوب ثم قال ایکم و المحقرات من الذنوب، فان لکل شیء طالبا الا و ان طالبها یکتب ما قدموا و آثارهم و کل شیء احصیاناه فی امام مبین: «رسول خدا (ص) وارد زمین بیآب و علفی شد، به یارانش فرمود: هیزم بیاورید، عرض کردند: ای رسول خدا اینجا سرزمین خشکی است که هیچ هیزم در آن نیست، فرمود بروید، هرکدام هر مقدار میتوانید جمع کنید. هریک از آنها، مختصر هزیم یا چوب خشکیدهای با خود آورد و همه را پیش روی پیغمبر صلیالله علیه و آله روی هم ریختند (شعلهای در آن افکند و آتشی عظیم از آن زبانه کشید) سپس پیامبر صلیالله علیه وآله فرمود: این گونه گناهان (کوچک) روی هم متراکم میشوند (و شما برای تک تک آنها اهمیتی قائل نیستید) سپس فرمود: بترسید از گناهان کوچک که هر چیزی طالبی دارد و طالب آنها آنچه را از پیش فرستادند و آنچه را از آثار باقی گذاشتهاند مینویسد و هم چیز را در کتاب مبین ثبت کرده.» این حدیث تکاندهنده ترسیمی است گویا از تراکم گناهان کماهمیت و آتش عظیمی که از مجموع آنها زبانه میکشد.در حدیث دیگری آمده است که قبلیه «بنوسلمه» در نقطه دور دستی از شهر مدینه قرار داشتند، تصمیم گرفتند به نزدیکی مسجد پیامبر صلیالله علیه وآله نقل مکان کنند، آیه فوق نازل شد انا نحن نحی الموتی... و پیامبر (ص) به آنها فرمود: ان آثارکم تکتب «آثار شما (گامهای شما به سوی مسجد) در نامه اعمالتان نوشته خواهد شد (و پاداش خواهید گرفت) هنگامی که بنوسلمه این سخن را شنیدند صرفنظر کردند و در جای خود ماندند». روشن است که آیه مفهوم وسیع و گستردهای دارد که هریک از این امور مصداقی از آن است. آنچه ممکن است در بدو نظر ناهماهنگ با تفسیر فوق تصور شود روایاتی است از طرق اهل بیت علیهمالسلام که «امام مبین» در آن به امیرمومنان علی علیهالسلام تفسیر شده است. از جمله در حدیثی از امام باقر علیهالسلام از پدرش از جدش علیهالسلام نقل شده است که فرمود: هنگامی که این آیه و کل شیء احصیناه فی امام مبین نازل شد ابوبکر و عمر برخاستند و عرض کردند: ای پیامبر آیا منظور از آن تورات است؟ فرمود: نه، در اینجا امیر مومنان علی علیهالسلام به سوی پیامبر صلیالله علیه وآله آمد هنگامی که چشم رسول خدا صلیالله علیه وآله بر او افتاد فرمود: هو هذا انه الامام الذی احصی الله تبارک و تعالی فیه علم کل شیء: «امام مبین این مرد است او است امامی که خداوند متعال علم همه چیز را در او احصا فرموده»در تفسیر علی بن ابراهیم از ابن عباس از خود امیرمومنان نیز نقل شده است که فرمود: انا و الله الامام المبین، ابین الحق من الباطل ورثته من رسول الله «به خدا سوگند منم امام مبین که حق را از باطل آشکار میسازم، این علم را از رسول خدا به ارث برده و آموختهام». اگرچه بعضی از مفسران همچون «آلوسی» از نقل این گونه روایات از طریق شیعه وحشت کرده و آن را به نادانی و بیخبری از تفسیر آیه نسبت دادهاند، ولی با کمی دقت روشن میشود که این گونه روایات منافاتی با تفسیر «امام مبین» به «لوح محفوظ» ندارد، زیرا قلب پاک پیامبر صلیالله علیه وآله در درجه اول و قلب وسیع جانشین او در درجه بعد آینههایی است که لوح محفوظ را منعکس میکند و قسمت عظیمی از آنچه در لوح محفوظ است از سوی خدا به آن الهام میگردد. به این ترتیب نمونهای از «لوح محفوظ» میباشد و بنابراین اطلاق «امام مبین» بر آن مطلب عجیبی نیست، چراکه فرعی است که از آن اصل گرفته شده و شاخهای است که به آن ریشه بازمیگردد.از این گذشته وجود انسان کامل- چنانکه میدانیم- عالم صغیری است که عالم کبیر را در خود خلاصه کرده است و طبق شعر معروف منسوب به علی علیهالسلام، اتزعم انک جرم صغیر؟ | و فیک انطوری العالم الاکبر. آیا گمان میکنی که تو موجود کوچکی هستی در حالی که عالم بزرگ در تو خلاصه شده است؟ و نیز میدانیم که عالم هستی از یک نظر صفحه علم خدا و لوح محفوظ است. عجب اینکه آلوسی با اینکه روایات فوق را شدیداً انکار میکند تفسیر اخیر را چندان بعید نشمرده است، و به هر حال دراینکه منظور از امام مبین لوح محفوظ است، شکی نیست، روایات فوق نیز قابل تطبیق بر آن میباشد (دقت کنید). «ینبوا الانسن یومئذ بما قدم و اخر» (سوره قیامه آیه 13)ترجمه:و در آن روز انسان را از تمام کارهایی که از پیش یا پس فرستاده آگاه میکنند.تفسیر:سپس در ادامه همین سخن میافزاید: در آن روز انسان را از تمام کارهایی که «مقدم» داشته یا «ماخر» نموده است آگاه میسازند (ینب الانسان یومئذ بما قدم و اخر). در اینکه منظور از این دو تعبیر چیست؟ تفسیرهای زیادی ذکر شده است: نخست اینکه منظور اعمالی است که در حیات خود از پیش فرستاده، یا آثاری که بعداز مرگ از او باقیمانده، اعم از سنت نیک و بد که در میان مردم گذاشته و به آن عمل میکنند و حسنات و سیاتش به او میرسد. و یا کتاب و نوشتهها و بناهای خیر و شر، و فرزندان صالح و ناصالح، که آثارش به او میرسد. دیگر اینکه منظور اولین اعمالی است که به جا آورده و آخرین اعمالی که در عمرش انجام داده است و به تعبیر دیگر از تمام اعمالش باخبر میشود. دیگر اینکه اموالی را که پیش از خود فرستاده و اموالی را که برای وارثان گذاشته است.بعضی نیز گفتهاند منظور گناهانی است که مقدم داشته و اطلاعاتی است که ماخر داشته است، یا بالعکس. ولی از همه مناسبتر تفسیر اول است، به خصوص اینکه در حدیثی از امام باقر علیهالسلام در تفسیر این آیه آمده است که فرمود: (ینبا) بما قدم من خیر و شر، وما اخر من سنه لیس بها من بعده، فان کان شرا کان علیه مثل وزرهم و لا ینقص من وزرهم شیا، و ان کان خیرا کان له مثل اجورهم، ولا ینقص من اجورهم شیئا: «در آن روز به انسان خبر میدهند آنچه از خیر و شر را مقدم داشته و آنچه ماخر نموده است، از سنتهایی که از خود به یادگار گذارده، تا کسانی که بعداز او میآیند به آن عمل کنند، اگر سنت بدی بوده به اندازه گناه عملکنندگان بر او خواهد بود، بیآنکه چیزی از گناه آنها بکاهد و اگر سنت خیری بوده همانند پاداشهای آنها بر او خواهد بود بیآنکه چیزی از اجر آنها کاسته شود.» درس هشتم «و نفخ فی الصور فصعق من فی السموت و من فی الارض الا من شاء الله ثم نفخ فیه اخری فاذا هم قیام ینظرون» (سوره زمر آیه 68)ترجمه:و در «صور» دمیده میشود، پس همه کسانی که در آسمانها و زمینند میمیرند، مگر کسانی که خدا بخواهد، سپس بار دیگر در «صور» دمیده میشود، ناگهان همگی به پا میخیزند و در انتظار (حساب و جزا) هستند.تفسیر:«نفخه صور» و مرگ و حیات عمومی بندگان در آخرین آیات بحث گذشته سخن از قیامت در میان آمد، در آیه موردبحث همین مسئله را با ذکر بسیاری از خصوصیات تعقیب میکند، نخست از پایان دنیا شروع کرده، میفرماید: «و در صور دمیده میشود، تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند میمیرند، مگر کسانی که خدا بخواهد (و نفخ فی الصور فصعق من فی السماوات و من فیالارض الا من شاء الله)» سپس بار دیگر در صور دمیده میشود، ناگهان همگی به پا میخیزند و در انتظار حساب و جزا و سرنوشت خویشند (ثم نفخ فی اخری فاذاهم قیام ینظرون). از این آیه به خوبی استفاده میشود که در پایان جهان و آغاز رستاخیز دو حادثه ناگهانی رخ میدهد: در حادثه اول همه موجودات زنده فوراً میمیرند، و در حادثه دوم که با فاصلهای صورت میگیرد همه انسانها ناگهان زنده میشوند و بهپا میخیزند و در انتظار حسابند.قرآن مجید از این دو حادثه به عنوان «نفخ صور» تعبیر کرده است که تعبیر کنایی زیبایی است از حوادث ناگهانی و همزمان، زیرا «نفخ» به معنی دمیدن و «صور» به معنی «شیپور» یا شاخ میان تهی است که معمولاً برای حرکت قافله یا لشکر، یا برای توقف آنها به صدا درمیآوردند، البته آهنگ این دو با هم متفاوت بود، شیپور توقف، قافله را یکجا متوقف میکرد و شیپور حرکت، اعلام شروع حرکت قافله بود. این تعبیر ضمناً بیانگر سهولت امر است و نشان میدهد که خداوند بزرگ با یک فرمان که به سادگی دمیدن در یک شیپور است اهل آسمان و زمین را میمیراند و با یک فرمان که آنهم شبیه به «شیپور رحیل و حرکت» است همه را زنده میکند.بارها گفتهایم الفاظ ما که برای زندگی روزمره محدود خودمان وضع شده عاجزتر از آن است که بتواند حقایق مربوط به جهان ماوراءطبیعت یا پایان این جهان و آغاز جهان دیگر را دقیقاً بیان کند، به همین دلیل باید از الفاظ معمولی معانی وسیعتر و گستردهتری استفاده شود متنها با توجه به قرائن موجود، توضیح اینکه در قرآن مجید از حادثه پایان جهان و آغاز جهان دیگر تعبیرات مختلفی آمده است: در آیات متعددی (متجاوز از ده مورد) سخن از «نفخ صور» به میان آمده. در یک مورد تعبیر به «نقر در ناقور» شده که آن نیز به معنی دمیدن در شیپور یا شبیه آن است. (فاذا نقر فی الناقور فذلک یوم ذ یوم عسیر) (مدثر-8). و در بعضی از موارد تعبیر به «قارعه» به معنی کوبنده شدید دیده میشود (سوره قارعه آیه 1 و 2 و 3). و بالاخره در بعضی دیگر تعبیر به «صیحه» آمده است که آن به معنی صدای عظیم است، مانند آیه 49 سوره یس ما ینظرون الا صیحه واحده تاخذهم و هم یخصمون، این آیه از صیحه پایان جهان سخن میگوید که مردم را غافلگیر میسازد و آیه 53 سوره یس ان کانت الا صیحه واحده فاذاهم جمیع لدنیا محضرون، ولی در این آیه سخن از صیحه رستاخیز است که همه مردم به دنبال آن زنده میشوند و در محضر عدل پروردگار حضور مییابند.از مجموع این آیات استفاده میشود که در پایان جهان صیحه عظیمی اهل آسمانها و زمین را میمیراند و این «صیحه مرگ» است و در آغاز رستاخیز با صیحه و فریاد عظیمی همه زنده میشوند، و بهپا میخیزند و این «فریاد حیات و زندگی» است. اما این دو فریاد دقیقاً چگونه است؟ چه اثری در صیحه اول و چه تاثیری در صیحه دوم است؟ جز خدا کسی نمیداند و لذا در بعضی از روایات در توصیف «صور» که اسرافیل در پایان جهان در آن میدمد چنین آمده است: و للصور راس واحد و طرفان، و بین طرف راس کل منهما الی الاخر مثل ما بین السماء الی الارض: «شیپور اسرافیل یک سر و دو شاخه دارد که فاصله میان این دو شاخه با یکدیگر مانند فاصله آسمان تا زمین است.» سپس در ذیل همین روایت میخوانیم: «هنگامی که در آن سوی زمین میدمد موجود زندهای بر زمین باقی نمیماند و هنگامی که در آن سر آسمانی میدمد اهل آسمانها همه میمیرند و بعد خداوند فرمان مرگ به اسرافیل میدهد و میگوید بمیر، او هم میمیرد».به هر حال اکثر مفسران «نفخ صور» را به همان معنی «دمیدن در شیپور» تفسیر کردهاند که گفتیم اینها کنایات لطیفی است درباره چگونگی و پایان جهان و آغاز رستاخیز، ولی کمی از مفسرین «صور» را جمع «صورت» دانسته و بنابراین نفخ صور را به معنی دمیدن در صورت مانند دمیدن روح در کالبد بشر دانستهاند، طبق این تفسیر یک مرتبه در صورتهای انسانی دمیده میشود و همگی میمیرند، و یکبار دمیده میشود و همگی جان میگیرند. این تفسیر علاوه بر اینکه با متون روایات سازگار نیست با خود آیه نیز نمیسازد زیرا ضمیر مفرد مذکر در جمله ثم نفخ فیه اخری به آن بازگردانده شده، در حالی که اگر معنی جمعی داشته باشد باید ضمیر مفرد مونث به آن بازگردد و «نفخ فیها» گفته شود. از این گذشته دمیدن در صورت در مورد احیاء مردگان مناسب است (همانگونه که در معجزات مسیح آمده) اما این تعبیر در مورد قبض روح به کار نمیرود.نکتهها:1- آیا نفخ صور دوبار انجام میگیرد یا بیشتر؟ مشهور در میان علمای اسلام دو مرتبه است، و ظاهر آیه مورد بحث نیز همین میباشد، جمع بندی آیات دیگر قرآن نیز خبر از دو «نفخه» میدهد، ولی بعضی تعداد آن را سه نفخه و یا حتی چهار نفخه دانستهاند. به این ترتیب که نفخه اولی را نفخه «فزع» میگویند. این تعبیر از آیه 87 سوره نمل گرفته شده: و یوم ینفخ فی الصور ففزع من فی السماوات و من فی الارض : هنگامی که در صور دمیده میشود همه کسانی که در آسمان و زمین هستند در وحشت فرو میروند و نفخه دوم و سوم را نفخه «مرگ» و «حیات» میدانند که در آیات موردبحث و آیات دیگر قرآن به آن اشاره شده، یکی را نفخه «صعق» میگویند (صعق هم به معنی بیهوش شدن و هم مردن آمده است) و دیگری را نفخه «قیام» کسانی که احتمال نفخه چهارمی دادهاند ظاهراً از آیه 53 سوره یس گرفتهاند که بعد از نفخه حیات میگوید: ان کانت الا صیحه واحده فاذاهم جمیع لدنیا محضرون تنها یک صیحه خواهد بود و به دنبال آن همه آنها نزد ما حاضر میشوند. و این نفخه «جمع و حضور» است. ولی حق این است که دو نفخه بیشتر نیست و مسئله فزع و وحشت عمومی در حقیقت مقدمهای است برای مرگ جهانیان که به دنبال نفخه اولی یا صیحه نخستین حاصل میشود، همانگونه که نفخه جمع نیز دنباله همان نفخه حیات است و به این ترتیب دو نفخه بیش نخواهد بود «نفخه مرگ» و «نفخه حیات». شاهد دیگر این سخن آیه 6 و 7 سوره نازعات است، آنجا که میگوید: یوم ترجف الراجفه تتبعها الرادفه: «روزی که زلزله کوبنده همه جا را بلرزاند و به دنبال آن زلزلهای که بندگان را زنده و همردیف میسازد واقع میشود».2- صور اسرافیل چیست؟ چگونه امواج صوتی آن همه جهان را فرامیگیرد؟ با اینکه میدانیم امواح صوتی حرکت کندی دارد و از دویست و چهل متر در ثانیه تجاوز نمیکند، در حالی که حرکت نور بیش از یک میلیون بار از آن سریعتر است و به سیصدهزار کیلومتر در ثانیه میرسد. باید گفت ما نسبت به این موضوع همانند بسیاری از مسائل مربوط به قیامت تنها علم اجمالی داریم، و جزییات آن –چنانکه گفتیم- بر ما روشن نیست. دقت در روایاتی که در منابع اسلامی در تفسیر «صور» آمده نیز نشان میدهد که برخلاف پندار بعضی «صور» یک شیپور معمولی نیست. در روایتی از امام علی بن الحسین زینالعابدین علیهالسلام آمده است: ان الصور قرن عظیم له راس واحد و طرفان، و بین الطرف الاسفل الذی یلی الارض الی الطرف الاعلی اذلی یلی السماء مثل تخوم الارضین الی فوق السماء السابعه، فیه اثقاب بعدد ارواح الخلایق: «صور شاخ بزرگی است که یک سر و دو طرف دارد و میان طرف پایین که در سمت زمین است تا طرف بالا که در سمت آسمان است به اندازه فاصله اعماق زمین تا فراز آسمان هفتم است و در آن سوراخهایی به عدد ارواح خلاق میباشد»در حدیث دیگری از پیغمبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله میخوانیم: الصور قرن من نور فیه اثقاب علی عدد ارواح العباد: «صور شاخی است از نور که در آن سوراخهایی به عدد ارواح بندگان است». مطرح شدن مسئله نور در اینجا به سوال دومی که در بالا ذکر شد نیز پاسخ میگوید و روشن میسازد که این فریاد عظیم از قبیل امواج صوتی معمول ما نیست، فریادی است برتر و بالاتر، با امواجی فوقالعاده سریعتر از امواج نور که پهنه آسمان را در فاصله کوتاهی طی میکند، بار اول مرگآفرین است و بار دیگر زندهگر و حیاتبخش این مسئله که چگونه ممکن است صدا اینچنین مرگآفرین باشد اگر در گذشته برای بعضی شگفتانگیز بود امروز برای ما تعجبی ندارد، چراکه بسیار شنیدهایم موج انفجار گوشها را کر، بدنها را متلاشی و حتی خانهها را ویران میسازد، انسانهایی را از جای خود برداشته، به فاصلههای دوردست پرتاب میکند، بسیار دیده شده است حرکت سریع یک هواپیما و به اصطلاح شکستن دیوار صوتی چنان صدای وحشتناک و امواج ویرانگری به وجود میآورد که شیشههای عمارتها را در شعاع وسیعی خرد میکند.جایی که نمونههای کوچک امواح صوتری که به وسیله انسان ایجاد شده اینچنین اثراتی از خود نشان میدهد آن صیحه عظیم الهی، آن انفجار بزرگ جهانی چه آثاری بهبار خواهد آورد؟ به همین دلیل جای تعجب نیست که امواجی هم در نقطه مقابل آن تکاندهنده و بیدارکننده و احیاگر باشد، هرچند تصور آن امروز برای ما ممکن نیست، ولی بیدار کردن افراد خواب را با فریاد و یا به هوش آوردن انسانهای بیهوش را با شوکهای شدید لااقل دیدهایم، و باز تکرار میکنیم ما با علم محدودمان تنها شبحی از این امور از دور میبینیم.3- چه کسانی مستثنی هستند؟ چنانکه دیدیم در آیه موردبحث میگوید: همه اهل آسمانها و زمین میمیرند سپس گروهی را استثنا میکند و میفرماید: الا من شاءالله (مگر کسانی که خدا بخواهد) در اینکه این کسان کیانند؟ در میان مفسران گفتگو است. گروهی معتقدند که آنها جمعی از فرشتگان بزرگ خدا همچون جبرئیل و میکاییل و اسرافیل و عزرائیل میباشند. در روایتی نیز به این معنی اشاره شده است. بعضی حاملان عرض خدا را نیز بر آن افزودهاند (چنانکه در روایت دیگری آمده است) و بعضی دیگر ارواح شهدا را که به حکم آیات قرآن «احیاء عند ربهم یرزقون» زندهاند و در نزد پروردگارشان روزی میبرند، مستثنی دانستهاند. در روایتی نیز به این معنی اشاره شده.البته این روایات منافاتی با هم ندارند، ولی به هرحال از ذیل بعضی از همین روایات به خوبی استفاده میشود که این گروه باقیمانده نیز سرانجام میمیرند به گونهای که در سرتاسر عالم هستی موجودی زنده نخواهد بود، جز خداوند «حی لایموت». در اینکه مرگ ربای فرشتگان یا ارواح شهدا و انبیا و اولیا چگونه است؟ احتمال دارد مراد از مرگ درباره آنها گسستن پیوند روح از قالب مثالی بوده باشد، یا از کار افتادن فعالیت مستمر ارواح.4- هردو نفخه ناگهانی است؟ از آیات قرآن مجید به خوبی استفاده میشود که هردو نفخه به صورت ناگهانی تحقق مییابد، اما نفخه اول چنان غافلگیرانه است که گروه زیادی از مردم مشغول کسب و کار و مخاصمه و جدال بر سر اموال و خرید و فروشند که صیحه نخستین واقع میشود و همگی در جا میمیرند، چنانکه در آیه 29 سوره یس خواندیم: ان کانت الا صیحه واحده فاذاهم خامدون. و در مورد «صیحه دوم» تعبیرات آیات قرآن از جمله آیه موردبحث (فاذاهم قیام ینظرون) نشان میدهد که ناگهانی صورت میگیرد.5- فاصله میان دو نفخه چه اندازه است؟ از آیات قرآن مجید چیزی در این زمینه استفاده نمیشود، فقط تعبیر به «ثم» دلالت بر این دارد که فاصلهای وجود ندارد، اما در بعضی از روایات اسلامی این فاصله چهل سال ذکر شده است که معلوم نیست معیار این سالها چه اندازه است، سالهای معمولی یا سالیان و ایامی همچون سالیان و ایام قیامت؟ به هرحال اندیشه در نفخه صور و پایان این جهان، و همچنین نفخه ثانی و آغاز جهان دیگر، باتوجه به اشاراتی که در قرآن مجید آمده، و تفصیل بیشتری که در روایات اسلامی دیده میشود، درس تربیتی عمیق به انسانها میدهد، مخصوصاً این حقیقت را روشن میسازد که در هر لحظه و هر حال باید آماده برای استقبال از چنین حادثه عظیم و هولناکی بود، چراکه هیچ تاریخ معینی برای آن بیان نشده و وقوع آن در هر زمان محتمل است، بهعلاوه بدون هیچ مقدمهای آغاز میشود لذا در ذیل یکی از احادیث مربوط به نفخ صور که در بالا خواندیم راوی نقل میکند که وقتی سخن به ایجا رسید: روایت علی بن الحسین (ع) یبکی عند ذلک بکاء شدیدا: «امام سجاد علیهالسلام را در این حال دیدم که شدیداً گریه میکند و از مسئله پایان جهان و قیامت و حضور مردم برای حساب در پیشگاه خداوند سخت نگران است.» «و اشرقت الارض بنور ربها و وضع الکتب و جایء بالنبین و الشهداء و قضی بینهم بالحق و هم لا یظلمون» (سوره زمر آیه 69)ترجمه:و زمین (در آن روز) به نور پروردگارش روشن میشود، و نامههای اعمال را پیش مینهند و پیامبران و گواهان را حاضر میسازند و میان آنها بهحق داوری میشود و به آنان ستم نخواهد شد.تفسیر:نخست میفرماید: «در آن روز زمین به نور پروردگار روشن میشود» (و اشرقت الارض بنور ربها). در اینکه منظور از این «اشراق» و روشنایی به نور الهی چیست تفسیرهای مختلفی گفته شده است که مهمتر از همه سه تفسیر زیر است:1- جمعی گفتهاند منظور از نور رب، حق و عدالت است که خداوند صفحه زمین را در آن روز با آن نورانی میکند. مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار میگوید: این اضات الارض بهعدل ربها یوم القیامه لان نور الارض بالعدل: «یعنی زمین به عدل پروردگار در روز قیامت روشن میشود زیرا نور زمین به عدالت است». بعضی دیگر حدیث معروف نبوی را که میگوید: الظلم ظلمات یوم القیامه ظلم در قیامت در صورت تاریکی و ظلمت مجسم میشود «شاهد این معنی گرفتهاند». «زمخشری» در «کشاف» نیز همین معنی را برگزیده و میگوید: «در آن روز زمین از اقامه عدل و گسترش قسط در حساب و ارزیابی حسنات و سیئات روشن میگردد.»2- بعضی دیگر معتقدند که این اشاره به نوری است غیراز نور خورشید و ماه که خداوند مخصوص آن روز میآفریند.3- مفسر عالیقدر نویسنده «المیزان» میگوید: مراد از روشن شدن زمین به نور پروردگار که از خصوصیات روز قیامت است، همان انکشاف غطاء و کنار رفتن پردهها و حجابها و ظاهر شدن حقایق اشیاء و اعمال انسانها از خیر و شر و اطاعت و عصیان و حق و باطل میباشد، سپس به آیه 22 سوره ق بر این معنی استدلال کرده است: لقد کنت فی غفله من هذا فکشفنا عنک غطاک فبصرک الیوم حدید: «تو در غفلت از این موضوع بودی، ما پرده را از برابر چشمت کنار زدیم و امروز چشمت به خوبی میبیند» درست است که این اشراق الهی در آن روز همه چیز را شامل میشود ولی ذکر خصوص زمین در این میان به خاطر آن است که هدف اصلی بیان حال مردم روی زمین در آن روز است. البته این تفسیرها تضادی با هم ندارد و قابل جمع است، هرچند تفسیر اول و سوم مناسبتر به نظر میرسد. بدون شک این آیه مربوط به قیامت است و اگر میبینیم در بعضی از روایات اهل بیت علیهمالسلام به قیام حضرت مهدی علیهالسلام تفسیر شده در حقیقت نوعی تطبیق و تشبیه است و تاکیدی بر این معنی است که به هنگام قیام مهدی علیهالسلام دنیا نمونهای از صحنه قیامت خواهد شد، و عدل و داد به وسیله آن امام به حق و جانشین پیامبر صلیالله علیه وآله و نماینده پروردگار در روزی زمین تا آنجا که طبیعت دنیا میپذیرد حکمفرما خواهد شد. «مفضل بن عمر» از «امام صادق» علیهالسلام نقل میکند: اذا قام قامنا اشرقت الارض بنور ربها و استغنی العباد عن ضوءالشمس و ذهبت الظلمه: «هنگامی که قام ما قیام کند، زمین به نور پروردگارش روشن میشود و بندگان از نور آفتاب مستغنی میشوند و ظلمت برطرف میگردد.»در جمله دوم از این آیه سخن از نامه اعمال است، میگوید: «در آن روز نامههای اعمال را پیش مینهند و به آن رسیدگی میکنند» (و وضع الکتاب) نامههایی که تمامی اعمال انسان از کوچک و بزرگ در آن جمع است و به گفته قرآن در آیه 49 سوره کهف: لا یغادر صغیره و لا کبیره الا احصاها هیچ معصیت کوچک و بزرگی نیست مگر اینکه در آن احصا شده است و در جمله بعد که سخن از گواهان است میافزاید: «پیامبران و گواهان را در آن روز حاضر میکنند» (و جیء بالنبیین و الشهداء). پیامبران احضار میشوند تا از ادای رسالت خود به مجرمان سخن گویند، همانگونه که در آیه 6 سوره اعراف میخوانیم: و لنس لن المرسلین: «ما از رسولان به طور قطع سوال خواهیم کرد» و «گواهان» برای اینکه در آن محکمه عدل گواهی دهند، درست است که خداوند از همه چیز آگاه است، ولی برای تاکید مراتب عدالت حضور شهود لازم است. این گواهان چه کسانی هستند؟ در میان مفسران گفتگو است: بعضی از آنها را نیکان و پاکان و عدول امتها دانستهاند که هم گواهی بر ادای رسالت انبیاء میدهند و هم بر اعمال مردمی که در عصر آنها میزیستهاند که «امامان معصوم» در طلیعه آنها قرار دارند.بعضی دیگر آن را به فرشتگانی تفسیر کردهاند که گواه بر اعمال انسانها هستند و آیه 21 سوره «ق» را گواه این معنی دانستهاند که میگوید: و جات کل نفس معها ساق و شهید: «هر انسانی وارد صحنه محشر میشود در حالی که همراه او کسی است که او را به دادگاه الهی میراند و نیز با او گواهی است». بعضی نیز آن را به اعضای بدن و مکان و زمان اطاعت و معصیت که از گواهان روز قیامتند تفسیر کردهاند. ولی ظاهر این است که «شهداء» (گواهان) معنی گستردهای دارد که هریک از مفسرین به بخشی از آن اشاره کردهاند. بعضی احتمال دادهاند که منظور «شهیدان راه خدا» بالخصوص بوده باشند اما این بعید به نظر میرسد، چراکه سخن از گواهان محکمه عدل الهی است نه از «شهیدان راه حق» هرچند ممکن است آنها نیز در صف شهود باشند. چهارمین جمله میگوید: «در میان آنها به حق قضاوت میشود» (وقضی بینهم بالحق). و در پنجمین جمله میافزاید: «و به آنها ستم نخواهد شد» (و هم لا یظلمون). بدیهی است هنگامی که حاکم، خدا باشد، و زمین به نور عدالتش روشن گردد و نامه اعمال که دقیقاً بیانگر اعمال انسان است مطرح شود و پیامبران و گواهان عدل حضور یابند، جز به حق قضاوت نخواهد شد و در چنین دادگاهی ظلم و بیدادگری مفهومی ندارد.«و وفیت کل نفس ما عملت و هو اعلم بما یفعلوم» (سوره زمر آیه 70)ترجمه:و به هرکس آنچه انجام داده است بیکم و کاست داده میشود و او نسبت به آنچه انجام میدادند از همه آگاهتر است.تفسیر:ششمین جمله در آیه بعد این سخن را تکمیل کرده، میگوید: «به هرکسی آنچه انجام داده است بیکم و کاست پرداخته میشود» (و وفیت کل نفس ما عملت). نه جزا و پاداش و کیفر اعمالشان که خود اعمالشان به آنها داده میشود و چه پاداش و کیفری از این برتر که عمل انسان به طور کامل به او تحویل داده شود (توجه داشته باشید «وفیت» به معنی ادا کردن به طور کامل است) و برای همیشه قرین و همنشین او گردد. چه کسی میتواند این برنامههای عدالت را دقیقاً اجرا کند کسی که علم او به همه چیز احاطه دارد لذا در هفتمین و آخرین جمله میفرماید: «او نسبت به آنچه انجام میدادند از همه آگاهتر است» (و هو اعلم بما یفعلون). حتی نیازی به شهود نیست که او از همه شهود اعلم است، اما لطف و عدالتش ایجاب میکند که گواهان را احضار کند، آری اینچنین است صحنه قیامت که باید همه برای آن آماده شویم. «منها خلقنکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم تاره اخری» (سوره طه آیه 55)ترجمه:ما شما را از آن [= زمین] آفریدیم و در آن بازمیگردانیم و بار دیگر (در قیامت) شما را از آن بیرون میآوریم.تفسیر:وبه تناسب اینکه در بیان توحیدی این آیات، از آفرینش زمین و نعمتهای آن استفاده شده «معاد» را نیز با اشاره به همین زمین در آخرین آیه موردبحث بیان کرده، میفرماید: «از آن شما را آفریدیم و در آن بازمیگردانیم و از آن نیز شما را بار دیگر بیرون میآوریم» (منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجک تاره اخری).چه تعبیر گویا و فشردهای از گذشته و امروز و آینده انسانها، همه از خاک به وجود آمدهایم، همه به خاک بازمیگردیم و همه بار دیگر از خاک برانگیخته میشویم. بازگشت همه ما به خاک و یا مبعوث شدن از خاک، کاملاً روشن است اما اینکه چگونه آغاز همه ما از خاک است، دو تفسیر وجود دارد، نخست اینکه همه ما از آدم هستیم و آدم از خاک و دیگر اینکه: حتی خود ما نیز از خاک گرفته شدهایم، زیرا تمام مواد غذایی که بدن ما و پدران و مادران ما را تشکیل داده از همین خاک گرفته شده است. ضمناً این تعبیر، اخطاری است به همه گردنگشان و فرعونصفتان که فراموش نکنند از کجا آمدهاند و به کجا خواهند رفت، این همه غرور و نخوت و گردنگشی و طغیان، برای موجودی که دیروز خاک بوده و فردا نیز خاک میشود، چرا؟ «و نضع الموزین القسط الیوم القیمه فلا تظلم نفس شیا و ان کان مثقال حبه من خردل اتینا بها و کفی بنا حسبین» (سوره انبیاء آیه 47)ترجمه:ما ترازوهای عدل را در روز قیامت برپا میکنیم، پس به هیچ کس کمترین ستمی نمیشود و اگر به مقدار سنگینی یک دانه خردل (کار نیک و بدی) باشد، ما آن را حاضر میکنیم و کافی است که ما حسابکننده باشیم.تفسیر:آخرین آیه موردبحث، اشاره به حساب و جزای دقیق و عادلانه قیامت میکند تا افراد بیایمان و ستمگر بدانند به فرض که عذاب این دنیا دامنشان را نگیرد، مجازات آخرت حتمی است و دقیقاً تمام اعمالشان مورد محاسبه قرار میگیرد. میفرماید: «ما ترازوهای عدل را در روز قیامت نصب میکنیم» (و نضع الموزین القسط الیوم القیامه). «قسط» گاه به معنی عدم تبعیض و گه به معنی عدالت به طور مطلق میآید و مناسب در اینجا معنی دوم است. جالب اینکه قسط در اینجا به عنوان «صفت» برای «موازین» ذکر شده این ترازوهای سنجش آنچنان دقیق و منظم است که گویی عین عدالت میباشد. و به همین دلیل بلافاصله اضافه میکند: «به هیچ کس در آنجا کمترین ظلم و ستمی نمیشود» (فلا تظلم نفس شیا). نه از پاداش نیکوکاران چیزی کاسته میشود و نه به مجازات بدکاران افزوده میگردد. اما این نفی ظلم و ستم، مفهومش این نیست که در حساب دقت نمیشود بلکه «اگر به مقدار سنگینی یک دانه خردل کار نیک و بدی باشد ما آن را حاضر میسازیم» و مورد سنجش قرار میدهیم (و ان کان مثقال حبه من خردل اتینا بها). «و همین قدر کافی است که ما حسابگر اعمال بندگان باشیم» (و کفی بنا حاسبین). «خردل» گیاهی است که دارای دانه سیاه بسیار کوچکی است، و ضربالمثل در کوچکی و حقارت میباشد. نظیر این تعبیر در جای دیگر قرآن به عنوان «مثقال ذره» سنگینی یک ذره (یک مورچه بسیار کوچک یا یک جزء کوچک از خاک و غبار) آمده است (زلزال آیه 7).قابل توجه اینکه در قرآن مجید در شش مورد تعبیر به «مثقال ذره» و در دو مورد تعبیر به «مثقال حبه من خردل» شده است. در حقیقت در آیه فوق، با شش تعبیر مختلف، تاکیدی بر مسئله حساب و کتاب دقیق روز قیامت شده است. کلمه «موازین» آنهم به صورت جمع و سپس ذکر وصف «قسط» و به دنبال آن، تاکیدی بر نفی ظلم «فلا تظلم نفس» و پس از آن ذکر کلمه «شیا» (هیچ چیز) و بعد مثال زدن به «دانه خردل» و سرانجام جمله «کفی بنا حاسبین» (کافی است که ما حسابگر باشیم). همه اینها دلیل بر این است که حساب روز قیامت فوقالعاده دقیق و خالی از هرگونه ظلم و ستم میباشد.در اینکه منظور از ترازوی سنجش چیست؟ بعضی چنین پنداشتهاند که در آنجا ترازوهایی همچون ترازوهای این دنیا نصب میشود و دنبال آن چنین فرض کردهاند که اعمال انسان در آنجا دارای سنگینی و وزن است، تا قابل توزین با آن ترازوها باشد. ولی حق این است که «میزان» در اینجا به معنی «وسیله سنجش» است و میدانیم هرچیزی وسیله سنجشی متناسب با خود دارد، میزان الحراره (گرماسنج) میزان الهوا (هواسنج) و میزانهای دیگر هریک هماهنگ با موضوعی است که میخواهد آن را به وسیله آن بسنجند.در احادیث اسلامی میخوانیم: که میزانهای سنجش درقیامت، پیامبران و امامان و پاکان و نیکانی هستند که در پرونده اعمالشان نقطه تاریکی وجود ندارد. میخوانیم: السلام علی میزان الاعمال: «سلام بر میزان سنجش اعمال» (توضیح و شرح بیشتر پیرامون این موضوع را در جلد ششم صفحه 90 به بعد بیان کردیم). ذکر «موازین» به صورت «جمع» (جمع میزان) نیز ممکن است اشاره به همین معنی باشد چراکه مردان حق هریک میزان سنجشی هستند برای اعمال انسانها، به علاوه گرچه همه ممتازند ولی هریک از آنها امتیاز ویژهای دارند که در همان قسمت، الگو و مقیاس سنجش محسوب میشوند. و به تعبیر دیگر هرکس به اندازهای که با آنها شباهت دارد و از نظر صفات و اعمال بزرگواران هماهنگ است به همان مقدار وزنش سنگین و به هر نسبت دور و ناهماهنگ است، سبک وزن میباشد. درس نهم «و سیق الذین کفروا الی جهنم زمرا حتی اذا جاءوها فتحت ابوبها و قال لهم خزنتها الم یاتکم رسل منکم یتلون علیک ءایت ربکم و ینذرونکم لقاء یومکم هذا قالوا بلی و لکن حقت کلمه الذاب علی الکفرین» (سوره زمر آیه 71)ترجمه:و کسانی که کافر شدند، گروه گروه به سوی جهنم رانده میشوند. وقتی به دوزخ میرسند، درهای آن گشوده میشود و نگهبانان دوزخ به آنها میگویند: «آیا رسولانی از میان شما به سویتان نیامدند که آیات پروردگارتان را برای شما بخوانند و از ملاقات این روز شما را برحذر دارند؟» میگویند: «آری (پیامبران آمدند و آیات را برما خواندند و ما مخالفت کردیم)» ولی فرمان عذاب الهی بر کافران مسلم شده است.تفسیر:آنها که گروه گروه وارد دوزخ میشوند این آیات نیز همچنان بحثهای معاد را ادامه میدهند و آنچه را به صورت اجمال در گذشته در مورد پاداش و کیفر مومنان و کافران آمده به طور تفصیل بیان میکند. نخست از دوزخیان شروع میکند و میگوید: «آنها که کافر شدند گروه گروه به سوی جهنم رانده میشوند» (و سیق الذین کفروا الی جهنم زمرا). چه کسانی که آنها را میرانند؟ فرشتگان عذاب که مامورند آنها را تا مقابل درهای دوزخ ببرند، شبیه این تعبیر در آیه 21 سوره «ق» نیز آمدره است: و جات کل نفس معها ساق و شهید: «هر انسانی در صحنه قیامت وارد میشود در حالی که همراه او کسی است که او را میراند و شاهد و گواهی». تعبیر به «زمر» به معنی گروه اندک، نشان میدهد که آنها در دستههای کوچک پراکنده به سوی جهنم رانده میشوند. «سیق» از ماده «سوق» به معنی حرکت دادن است. سپس میافزاید: «این امر ادامه پیدا میکند تا هنگامی که به دوزخ میرسند در این موقع درهای دوزخ گشوده میشود و نگهبانان دوزخ از روی ملامت به آنها میگویند: آیا پیامبرانی از شما نیامدند که آیات پروردگارتان را برای شما بخوانند و از ملاقات این روز شما را برحذر دارند؟» (حتی اذا جاها فتحت ابوابها و قال لهم خزنتها ال تاتکن رسل منکم یتلون علیکم آیات ربکم و ینذرونکم لقاء یومکم هذا).از این تعبیر به خوبی استفاده میشود که درهای جهنم قبل از ورود آنها بسته است درست همانند درهای زندانها هنگامی که نزدیک آن میرسند ناگهان به روی آنان گشوده میشود و این مشاهده ناگهانی وحشت بیشتری در آنها ایجاب میکند، اما قبل از هر چیز در زیر رگبار ملامت خازنان دوزخ قرار میگیرند که به آنها میگویند تمام اسباب هدایت برای شما فراهم بود. پیامبرانی از جنس خود شما همراه با آیات پروردگارتان و با انذار و اعلام خطرهای مستمر و پی درپی و تلاوت آیات به طور پیگیر و مداوم به سراغ شما آمدند. با اینحال چگونه این تیره روزی دامان شما را گرفت؟ و به راستی این گفتگوی خازنان دوزخ از دردناکترین عذابها برای آنها است به هنگام ورود در جهنم (به جای خوشآمد بهشتیان) با آن روبرو میشوند.به هرحال آنها با یک جمله کوتاه و دردآلود به آنها پاسخ داده میگویند: «آری، پیامبران آمدند و آیات الهی را بر ما خواندند و به قدر کافی انذار کردند، ولی فرمان عذاب الهی بر کافران مسلم شد» و عذاب او دامان ما را گرفت (قالوا بلی و لکن حقت کلمه العذاب علی الکافرین). جمعی از مفسران بزرگ «کلمه العذاب» را اشاره به سخن میدانند که به هنگام هبوط آدم به زمین، یا به هنگام تصمیم شیطان به اغوای بنیآدم از سوی پروردگار گفته شد، چنانکه در آیه 39 سوره بقره میخوانیم وقتی آدم به زمین هبوط کرد، خداوند فرمود: لاملن جهنم من الجنه و الناس اجمعین «به طور مسلم دوزخ را از گناهکاران جن و انس پر خواهم کرد» (الم سجده 13). به این ترتیب آنها اعتراف میکنند که راه تکذیب انبیا و انکار آیات الهی را پیش گرفتند و طبعاً سرنوشتی بهتر از این نخواهند داشت.این احتمال نیز وجود دارد که منظور از «حقت کلمه العذاب» همان باشد که در آیات 7 سوره یس آمده است: لقد حق القول علی اکثرهم فهم لایومنون: «فرمان عذاب درباره اکثر آنها محقق شده است آنها دیگر ایمان نمیآورند» اشاره به اینکه گاه انسان براثر گناه فراوان و دشمنی و لجاجت و تعصب در برابر حق کارش به جایی میرسد که بر دل او مهر نهاده میشود و راه بازگشتی برای او باقی نمیماند و با این حال فرمان عذاب الهی در مورد او قطعی میشود. ولی به هر حال همه اینها از اعمال خود انسان سرچشمه میگیرد و جای این نیست که کسی از این جمله توهم جبر و عدم آزادی اراده انسان کند. «قیل ادخلوا ابوب جهنم خلدین فیها فبئس مثوی المتکبرین» (سوره زمر آیه 72)ترجمه:به آنان گفته میشود: «از درهای جهنم وارد شوید، جاودانه در آن بمانید، چه بد جایگاهی است جایگاه متکبران».تفسیر:این گفتگوی کوتاه در آستانه جهنم پایان میگیرد «به آنها گفته میشود از درهای جهنم وارد شوید، جاودانه در آن بمانید، چه جایگاهی است جایگاه متکبران؟» (قیل ادخلوا ابوب جهنم خالدین فیها فبئس مثوی المتکبرین) درهای جهنم چنانکه قبلاً هم اشاره کردهایم ممکن است به معنی درهایی باشد که برحسب اعمال انسانها تنظیم شده است و هر گروهی را به تناسب عمل خود به دوزخ میبرند، همانگونه که درهای بهشت نیز چنین است و لذا یکی از درهای آن «باب المجاهدین» نام دارد و در کلام امیرمومنان علی علیهالسلام نیز آمده ان الجهاد باب من ایوب الجنه: «جهاد دری از درهای بهشت است».جالب اینکه فرشتگان عذاب از میان تمام اوصاف رذیله انسان که او را به دوزخ میبرد روی مسئله «تکبر» تکیه میکنند، اشاره به اینکه سرچشمه اصلی کفر و انحراف و گناه بیش از همه کبر و غرور و عدم تسلیم در برابر حق است. آری کبر است که پردههای ضخیم بر چشم انسان میافکند و او را از دیدن چهره تابناک محروم میسازد، و به همین دلیل در روایتی از امام صادق و امام باقر علیهالسلام میخوانیم: لایدخل الجنه من فی قلبه مثقال ذره من کبر:«کسی که به مقدار ذرهای از کبر در قلبش وجود داشته باشد داخل بهشت نمیشود.» «و سیق الذین اتقوا ربهم الی الجنه زمرا حتی اذا جاءوها و فتحت ابوبها و قال لهم خزنتها سلم علیکم طبتم فادخلوها خلدین» (سوره زمر آیه 73)ترجمه:و کسانی که تقوای الهی پیشه کردند گروه گروه به سوی بهشت برده میشوند، هنگامی که به آن میرسند درهای بهشت گشوده میشود و نگهبانان به آنان میگویند: «سلام بر شما گوارایتان باد این نعمتها، داخل بهشت شوید و جاودانه بمانید».تفسیر:و این جمعیت گروه گروه وارد بهشت میشوند این آیات که اخرین آیات سوره زمر است همچنان بحثهای مربوط به معاد را ادامه میدهد و چون در آیات پیشین خن از چگونگی ورود کافران به جهنم بود در اینجا سخن از چگونگی ورود مومنان پرهیزگار در بهشت است، تا به قرینه مقابله مسائل روشنتر گردد. نخست میگوید: «کسانی که تقوای الهی پیشه کردند گروه گروه به سوی بهشت برده میشوند» (و سیق الذین اتقوا ربهم الی الجنه زمرا). تعبیر به «سیق» (از ماده سوق بروزن شوق به معنی راندن) دراینجا سوالانگیز است، و توجه بسیاری از مفسران را به سوی خود جلب کرده است، زیرا این تعبیر در مواردی است که کاری بدون شوق و تمایل درونی انجام میگیرد، این تعبیر درباره دوزخیان صحیح است اما درباره بهشتیان که مشتاقانه به سوی بهشت میروند چرا؟ بعضی این تعبیر را به خاطر آن دانستهاند که بسیاری از بهشتیان در انتظار دوستانشانند. و بعضی به خاطر این میدانند که شوق لقای پروردگار آنچنان پرهیزگاران را مجذوب خود ساخته که به غیر او –حتی بهشت- نمیپردازند.بعضی نیز گفتهاند مرکبهای آنها را به سرعت به سوی بهشت میرانند. در عین اینکه این تفاسیر خوب است و منافاتی با هم ندارد نکته دیگری نیز در اینجا وجود دارد که ممکن است سر الی این تعبیر باشد و آن اینکه هر اندازه پرهیزگاران عاشق بهشتند، بهشت و فرشتگان رحمت برای آمدن آنها به بهشت مشتاقترند، همانگونه که گاه میزبان آنقدر به دیدار میهمانش شاق است که او را با سرعتی بیش از آنچه خودش میآید به سوی خویش ببرد، فرشتگان رحمت نیز آنها را به سوی بهشت میبرند.به هرحال دراینجا نیز «زمر» که به معنی گروه کوچک است نشان میدهد که بهشتیان در گروههای مختلف که نشانگر سلسله مراتب مقامات معنوی آنهاست به سوی بهشت میروند. «تا اینکه آنها به بهشت میرسند در حالی که درهای آن از قبل برای آنها گشوده شده است، و در این هنگام خازنان و نگهبانان بهشت، آن فرشتگان رحمت به آنها میگویند: سلام برشما، گوارا باد این نعمتها برایتان، داخل بهشت شوید و جاودانه بمانید» (حتی اذا جاها و فتحت ابوابها و قال لهم خزنتها سلام علیکم طبتم خلوها خالدین).جالب اینکه در مورد دوزخیان میگوید هنگامی که به دوزخ میرسند درهایش گشوده میشود، ولی در مورد بهشتیان میگوید درهایش از قبل گشوده شده و این اشاره به احترام و اکرام خاصی است که برای آنها قائلند، درست همانند میزبان علاقمندی که درهای منزل خود را پیش از ورود میهمان میگشاید و در کنار در به انتظار او میایستد، فرشتگان رحمت الهی نیز همین حال را دارند. در آیات گذشته در مورد دوزخیان خواندیم که نستین سخن فرشتگان عذاب و ملامت و سرزنش سخت به آنها است که با داشتن اسباب هدایت چرا به این روز افتادهاند؟ ولی در مورد بهشتیان نخستین سخن «سلام و درود و احترام و اکرام است» و سپس دعوت ورود به بهشت جاویدان.جمله «طبتم» از ماده «طیب» بر وزن صید به معنی پاکیزه است، و چون بعد از اسلام و درود قرار گرافته مناسب این است که مفهوم «انشای» داشته باشد، یعنی پاک و پاکیزه باشید و خوش و خرم بمانید و یا به تعبیر دیگر «گوارا باد بر شما این نعمتهای پاک ای پاکسرشتان پاکدل».ولی بسیاری از مفسران این جمله را به معنی «خبری» تفسیر کردهاند و گفتهاند فرشتگان به آنها میگویند: شما از هر آلودگی و پلیدی پاک شدهاید و با ایمان و عمل صالح قلب و روح شما پاک گردیده و از گناهان و معاصی نیز پک شدهاید و حتی بعضی روایتی نقل کردهاند که بر در بخشت درختی است که دو چشمه آب زلال از پاین آن میجوشد، مومنان از یک چشمه مینوشند و باطن آنها پاک میشود و در چشمه دیگری خود را شستشو میدهند و ظاهر آنها پاک میشود، و اینجاست که خازنان بهشت به آنها میگویند: «سلام علیکم طبتم فادخلوها خالدین». قابل توجه این که هم در مورد دوزخیان تعبیر به «خلود» و جاودانگی شده و هم در مورد بهشتیان، تا گروه اول بدانند هیچ راه نجاتی وجود ندارد و گروه دوم نیز هیچگونه نگرانی از زوال نعمت الهی به خود راه ندهند. «و قالوا الحمدلله الذی صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوا من الجنه حیث نشاء فنعم اجر العملین» (سوره زمر آیه 74)ترجمه:آنها میگویند: «حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که به وعده خویش درباره ما وفا کرد و زمین (بهشت) را میراث ما قرار داد که هرجا را بخواهیم منزلگاه خود قرار دهیم، چه نیکوست پاداش عمل کنندگان.»تفسیر:در آیه بعد چهار جمله کوتاه و پرمعنی که حاکی از نهایت خشنودی و رضایت خاطر بهشتیان است از آنها نقل میکند: «آنها میگویند: حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که به وعده خویش درباره ما وفا کرد» (و قالوا الحمدلله الذی صدقنا وعده). در جملههای بعد میافزاید: «و زمین بهشت را میراث ما قرار داد و به ما بخشید» (و اورثنا الارض). منظور از زمین در اینجا زمین بهشت است و تعبیر به «ارث» به خاطر آن است که این همه نعمت در برابر زحمت کمی به آنها داده شده و میدانیم میراث چزی است که انسان برای آن معمولاً زحمتی نکشیده است و یا از این نظر است که هر انسانی مکانی در بهشت دارد و محلی در دوزخ هرگاه بهخاطر اعمالشان دوزخی شود مکان بهشتی او را به دیگران میسپارند و هرگاه بهشتی شود مکان دوزخیش برای دیگران باقی میماند و یا به خاطر این است که آنها با نهایت آزادی میتوانند از آن استفاده کنند همانند میراث که انسان در استفاده از آن کاملاً آزاد است. این جمله در حقیقت تحقق عینی آن وعده الهی است که در آیه 63 سوره مریم آمده: تلک الجنه التی نورث من عبادنا من کا تقیا: «آن بهشتی است که به بندگان پرهیزگارمان میراث میدهیم.» در جمله سوم آزادی کامل خود را در استفاده از بهشت وسیع پروردگار چنین بیان میکند: «ما هرجا از بهشت را بخواهیم منزلگاه خود قرار میدهیم» (تتبوا من الجنه حیث نشاء).از آیات مختلف قرآن استفاده میشود که بهشت مرکب از باغهای بسیاری است و لذا در قرآن تعبیر به «جنات عدن» (باغهای جاویدان بهشت) (توبه-72) شده است و بهشتیان، باتوجه به سلسله مراتب و مقامات معنوی ساکن آنها میشوند، بنابراین آزادی آنها در همان باغهای وسیعی از بهشت است که در اخیتار آنها است، نه مقامات بالاتری که خود را شایسته آن نمیبینند و اساساً هرگز چنین تقاضایی را هم ندارند. بالاخره در آخرین جمله میگویند: «چه خوب و جالب است پاداش و ثواب عملکنندگان به دستورات پروردگار» (فنعم اجرالعاملین). اشاره به اینکه این مواهب وسیع را به «بها» میدهند، به «بهانه» نمیدهند، ایمان و عمل صالح لازم است تا در پرتو آن چنین شایستگی حاصل شود. آیا این جمله نیز گفته بهشتیان است یا سخن پروردگار که به دنبال سخنان آنها آمده است؟ مفسران هردو احتمال را دادهاند ولی معنی اول یعنی ارتباط آن با گفتار بهشتیان با جملههای دیگر آیه، هماهنگی بیشتری دارد. «و کل انسن الزمنه طئره فی عنقه و نخرج له یوم القیمه کتبا یلقنه منشورا» (سوره اسراء آیه 13)ترجمه:و هر انسانی، اعمالش را بر گردنش آوریختهاین و روز قیامت، کتابی برای او بیرون میآوریم که آن را در برابر خود، گشوده میبیند (این همان نامه اعمال اوست)تفسیر:چهار اصل مهم اسلامی از آنجا که در آیات گذشته سخن از مسائل مربوط به «معاد» و «حساب» در میان بود، در آیات موردبحث به مسئله «حساب اعمال انسانها» و چگونگی آن در روز قیامت پرداخته میگوید: «اعمال هر انسانی را به گردنش قرار دادهایم» (و کل انسان الزمناه طاره فی عنقه).«طار» به معنی پرنده است، ولی در اینجا اشاره به چیزی است که در میان عرب معمول بوده که به وسیله پرندگان، فال نیک و بد میزدند، و از چگونگی حرکت آنها نتیجهگیری میکردند. مثلاً اگر پرندهای طرف راست آنها حرکت میکرد آنرا به فال نیک میگرفتند و اگر از طرف چپ حرکت میکرد آنرا به فال بد میگرفتند. لذا غالباً این کلمه به معنی فال بد زدن به کار میرود، در حالی که «تف کل» بیشتر به فال نیک زدن گفته میشود. در آیات قرآن نیز کراراً «تطیر» به معنی فال بد آمده است مانند: و ان تصبهم سیه یطیروا بموسی و من معه: «هرگاه ناراحتی به فرعونیان میرسید آنرا از شوم بودن وجود موسی وهمراهانش میدانستند» (اعراف-131) و در سوره نمل آیه 47 میخوانیم: قالوا طرنا بک و بمن معک: مشرکان قوم صالح علیهالسلام به این پیامبر بزرگ «گفتند ما تو و یارانت را شوم میدانیم و به فال بد میگیریم» در احادیث اسلامی میخوانیم که از «تطیر» نهی شده است، و راه مبارزه با آن «توکل بر خدا» معرفی گردیده است. به هرحال «طار» در آیه موردبحث، نیز اشاره به همین معنی است، یا به معنی «بخت و طالع» گخ قریبالافق با مسئله فال نیک و بد است، میباشد.قرآن در حقیقت میگوید: فال نیک و بد و طالع سعد و نحس، چیزی جز اعمال شما نیست که به گردنتان آویخته است. تعبیر به «الزمنا» (ملازم او ساختهایم) و تعبیر به «فی عنقه» (در گردن او) همه دلیل بر این است که اعمال انسان و نتایج آن در دنیا و آخرت از او جدا نمیشوند، و باید در همه حال عهدهدار و مسئول آنها باشد، هرچه هست عمل است و بقیه همه حرف. بعضی از مفسران این احتمال را نیز در اطلاق کلمه «طار» بر اعمال انسانی دادهاند که اعمال خوب و بد انسان گویی همچون پرندهای از وجود او برمیخیزد لذا به آن «طار» اطلاق شده است. مفسران در معنی «طار» در آیه موردبحث، احتمالات متعدد دیگری نیز ذکر کردهاند، از جمله «طار» به معنی «بهره انسان از خوب و بد»، یا به معنی «دلیل و راهنما» و یا به معنی «نامه اعمال» و یا به معنی «یمن و شوم» است. ولی بعضی از این تفسیرها به همان معنی که در آغاز ذکر کردیم بازمیگردد در حالی که بعضی دیگر از مفهوم آیه بسیار دور است.قرآن سپس اضافه میکند «ما روز قیامت کتابی برای او بیرون میآوریم که آن را در برابر خود گشوده میبیند» (و نخرج له یوم القیامه کتابا یلقاه منشورا). روشن است که منظور از کتاب چیزی جز کارنامه عمل انسان نیست، همان کارنامهای که در این دنیا میز وجود دارد و اعمال او در آن ثبت میشود، منتها در اینجا پوشیده و مکتوم است و در آنجا گشوده و باز. تعبیر به «نخرج» (بیرون میآوریم) و همچنین تعبیر به منشور (گشوده) نیز اشاره به همین معنی است که آنچه در اینجا پنهان و سربسته است در آنجا آشکار و باز میشود. درباره نامه اعمال و حقیقت آن در ذیل همین آیات، بحث خواهیم کرد. ***«لقد کنت فی غفله من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید» (سوره ق آیه 22)ترجمه:(به او خطاب میشود:) تو از این صحنه (و دادگاه بزرگ) غافل بودی و ما پرده را از چشم تو کنار زدیم و امروز چشمت کاملاً تیزبین است.تفسیر:در اینجا به مجرمان، یا به همه انسانها، خطاب میشود که «تو از این دادگاه بزرگ غافل بودی و ما پرده را از چشم تو کنار زدیم و امروز چشمت کاملاً تیزبین است» (لقد کنت فی غفله من هذا فکشفنا عنک غطاک فبصرک الیوم حدید). آری پردههای جهان ماده: آمال و آرزوها، عشق و علاقه به دنیا، زن و فرزند و مال و مقام، هوسهای سرکش و حسادتها، تعصب و جهل و لجاجت به تو اجازه نمیداد که امروز را از همان زمان بنگری، با اینکه نشانههای معاد و رستاخیز روشن بود و دلال آن آشکار امروز گرد و غبار غفلت فرو نشسته، حجابهای جهل وتعصب و لجاج کنار رفته، پردههای شهوات و آمال و آرزوها دریده شده، حتی آنچه در پرده غیب مستور بوده ظاهر گشته است، چراکه امروز «یومالبروز» و «یومالشهود» و «یوم تبلیالسرار» است به همین دلیل چشمی تیزبین پیدا کردهای و به خوبی میتوانی حقایق را درک کنی آری چهره حقیقت پوشیده نیست و جمال یار پرده ندارد، اما غبار ره را باید فرو نشاند تا بتوان آن را تماشا کرد.جمال یار ندارد حجاب و پرده ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد. اما فرو رفتن در چاه طبیعت، و گرفتاری در میان انواع حجابها، به انسان اجازه نمیدهد حقایق را به خوبی ببیند، ولی آن روز که تمام این علایق و پیوندها بریده میشود طبعاً انسان درک و دید تازهای پیدا میکند و اصولاً روز قیامت روز ظهور و آشکار شدن حقایق است. حتی درا ین جهان کسانی را که بتوانند این حجابها را از برابر چشم دل کنار بزنند و خود را از چنگال اسارت شهوات رهایی بخشند درک و دیدی پیدا میکنند که فرزندان دنیا از آن محرومند. توجه به این نکته نیز لازم است که «حدید» در اصل به معنی «آهن» و نیز به معنی چاقو یا شمشی تیز است، سپس به تیزبینی و تیزفهمی، اطلاق شده است، همانگونه که «برنده» صفت شمشیر و کارد است اما در فارسی به زبان گویا و نطق فصیح نیز برنده اطلاق میشود و از اینجا روشن میشود که منظور از «بصر» در اینجا چشم ظاهر نیست، بلکه همان چشم عقل و دل است. علی علیهالسلام درباره حجتهای الهی در روی زمین چنین میفرماید: حجم بهم العلم علی حقیقه البصیره، و باشروا روح الیقین، و استلانوا ما استعوره المترفون و انسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلقه بالمحل الاعلی، اولئک خلفاءالله فی ارضه و الدعاه الی دینه: علم و دانش با حقیقت بصیرت به آنها روی آورده، و روح یقین را لمس کردهاند، آنچه دنیاپرستان آن را مشکل میشمرند برای آنها آسان است، و به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفتهاند، در این دنیا با بدنهایی زندگی میکنند که ارواحشان به جهان بالا پیوسته، آنها خلفای الهی در زمینند و عوتکنندگان به آیین خدا. ***«ان الذین یاکلون امول الیتمی ظلما انما یاکلون فی بطنهم نارا و سیصلون سعیرا» (سوره نساء آیه10)ترجمه:کسانی که اموال یتیمان را به ظلم و ستم میخورند، (در حقیقت) تنها آتش میخورند و بهزودی در شعلههای آتش (دوزخ) میسوزند. تفسیر:چهره باطنی اعمال ما ان الذین یاکلون اموال الیتامی ظلما انما یاکلون فی بطنهم نارا در آغاز سوره گفتیم که آیات این سوره به منظور پیریزی یک اجتماع سالم نازل شده، و به همین دلیل قبلاً رسوبات دوران جاهلیت و خلافکاریهای آن زمان را که در دل بعضی از تازه مسلمانها وجود داشت از میان میبرد تا زمینه برای یک اجتماع سالم فراهم آورد و چه عمل زشتی بدتر از خوردن مال یتیمان است و لذا در آغاز این سوره، تعبیرات شدیدی پیرامون تصرفهای ناروا در اموال یتیمان دیده میشود که صریحترین آنها آیه فوق است. این آیه میگوید: «کسانی که اموال یتیمان را به ناحق تصرف میکنند در حقیقت آتش خوردهاند». نظیر این تعبیر در سراسر قرآن مجید، تنها در یک مورد دیگر دیده میشود و آن درباره کسانی است که با کتمان حقایق و تحریف آیات الهی، منافعی به- دست میآورند که درباره آنها نیز میفرماید: «ان الذین یکتمون ما انزل الله من الکتاب و یشترون به ثمنک قلیلا اولئک ما یاکلون فی بطونهم الا النار»: «کسانی که آیات خدا را کتمان میکنند و به وسیله آن درآمد ناچیزی فراهم مینمایند آنها جز آتش چیزی نمیخورند» (بقره-174). و سیصلون سعیرا «سیصلی» در اصل از ماده «صلی» (بر وزن درد) به معنی داخل شدن در آتش و سوختن است و «سعیر» به معنی آتش شعلهور است. در این جمله، قرآن میگوید: علاوه بر اینکه آنها در همین جهان در واقع آتش میخورند، به زودی در جهان دیگر داخل در آتش برافروختهای میشوند که آنها را به شدت میسوزاند.از این آیه استفاده میشود که اعمال ما علاوه بر چهره ظاهری خود، یک چهره واقعی نیز دارد که در این جهان از نظر ما پنهان است است، اما این چهرههای درونی، در جهان دیگر ظاهر میشوند و مسئله تجسم اعمال را تشکیل میدهند. قرآن در این آیه میگوید: «آنها که مال یتیم میخورند گرچه چهره ظاهری عملشان بهرهگیری از غذاهای لذیذ و رنگین است، اما چهره واقعی این غذاها آتش سوزان است و همین چهره است که در قیامت آشکار میشود. چهره واقعی عمل همیشه تناسب خاصی با کیفیت ظاهری این عمل دارد، همانگونه که خوردن مال یتیم و غصب حقوق او، قلب او را میسوزاند و روح او را آزار میدهد میدهد چهره واقعی این آتش سوزان است.»توجه به این موضوع (چهرههای واقعی اعمال) برای کسانی که ایمان به –این حقایق دارند بهترین مانع از انجام کارهای خلاف است، آیا کسی پیدا میشود که با دست خود پارههای آتش را برداشته و در میان دهان بگذارد و ببلعد؟ همچنین افراد با ایمان ممکن نیست مال یتیم را به ناحق بخورند و اگر میبینیم مردان خدا حتی فکر معصیت به خود راه نمیدادند یک دلیل آن، همین بوده که آنها براثر قدرت علم و ایمان و پرورشهای اخلاقی چهرههای واقعی اعمال را میدیدند و هرگز فکر انجام کار بد را نمیکردند. یک کودک نادان و بیاطلاع ممکن است مجذوب جلوه زیبای یک شعله آتش سوزان شود و دست در آن فرو برد، اما یک انسان فهیمده که سوزندگی آتش را بارها آزموده است کجا ممکن است حتی چنین خیالی بکند؟ احادیث و روایات در نکوهش تجاوز به اموال یتیمان بسیار زیاد و تکاندهنده است و حتی کمترین تعدی به اموال یتیمان مشمول این حکم معرفی شده: در حدیثی از امام باقر یا امام صادق علیهماالسلام نقل شده که کسی سوال کرد این مجازات آتش درباره چه مقدار از غصب مال یتیم است؟ فرمود: «در برابر دو درهم». درس دهم «فبما رحمت من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فی الامر فذا عزمت فتوکل علی الله ان الله یحب المتوکلین» (سوره آلعمران آیه 159)ترجمه:به (برکت) رحمت الهی، در برابر آنان [=مردم] نرم (و مهربان) شدی و اگر خشن و سنگدل بودی، از اطراف تو، پراکنده میشدند. پس آنها را ببخش و برای آنها آمرزش بطلب و در کارها، با آان مشورت کن اما هنگامی که تصمیم گرفتی، (قاطع باشد) بر خدا توکل کن زیرا خداوند متوکلان را دوست دارد.تفسیر:فرمان عفو عمومی فبما رحمه من الله لنت لهم گرچه در این آیه یک سلسله دستورهای کلی به پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم داده شده و از نظر محتوی مشتمل بر برنامههای کلی و اصولی است ولی از نظر نزول درباره حادثه «احد» است زیرا بعد از مراجعت مسلمانان از احد کسانی که از جنگ فرار کرده بودند، اطراف پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم را گرفته و ضمن اظهار ندامت تقاضای عفو و بخشش کردند. خداوند در این آیه به پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم دستور عفو عمومی آنها را صادر کرد و پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم با آغوش باز، خطاکاران توبه کار را پذیرفت.در آیه فوق، نخست اشاره به یکی از مزایای فوقالعاده اخلاقی پیامبر لیالله علیه وآله وسلم شده و میفرماید: در پرتو رحمت و لطف پروردگار، تو با مردم مهربان شدی در حالی که اگر خشن و تندخو و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده میشدند. «فظ» در لغت به معنی کسی است که سخنانش تند و خشن است و غلیظ –القلببه کسی میگویند که سنگدل میباشد و عملا انعطاف و محبتی نشان نمیدهد بنابراین، این دو کلمه گرچه هردو به معنی خشونت است اما یکی غالباً در مورد خشونت در سخن و دیگری در مورد خشونت در عمل به کار میرود و به این ترتیب خداوند اشاره به نرمش کامل پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم و انعطاف او در برابر افراد نادان و گنهکار میکند. فاعف عنهم و استعفر لهم سپس دستور میدهد که از تقصیر آنان بگذر و آنها را مشمول عفو خود گردان و برای آنها طلب آمرزش کن یعنی نسبت به بیوفاییهایی که با تو کردند و مصائبی که در این جنگ برای تو فراهم نمودند از حق خود درگذر و من برای آنها نزد تو شفاعت میکنم و در مورد مخالفتهایی که نسبت به فرمان من کردند، تو شفیع آنها باش و آمردزش آنها را از من بطلب. به عبارت دیگر آنچه مربوط به حق تو است عفو کن و آنچه مربوط به حق من است من میبخشم. پیامبر صلیالله علیه وآله به فرمان خدا عمل کرد و آنها را به طور عموم مشمول عفو خود ساخت.روشن است که اینجا یکی از موارد روشن عفو و نرمش و انعطاف بود و اگر پیامبر صلیالله علیه وآله غیر از این میگرد زمینه برای پراکندگی مردم کاملاً فراهم بود، مردمی که گرفتار آن شکست فاحش شده بودند و آنهمه کشته و مجروح داده بودند (اگرچه عامل اصلی همه اینها خودشان محسوب میشدند) چنین مردمی نیاز شدید به محبت و دلجویی و مرهم گذاشتن بر جراحات قلبی و جسمی داشتند، تا به سرعت همه این جراحات، التیامپذیرد و آماده برای حوادث آینده شوند. در این آیه اشاره به یکی از صفات مهم که در هر رهبری لازم است شده و آن، مسئله گذشت و نرمش و انعطاف در برابر کسانی است که تخلفی از آنها سر زده و بعداً پشیمان شدهاند، بدیهی است شخصی که در مقام رهبری قرار گرفته اگر خشن و تندخو و غیرقابل انعطاف و فاقد روح گذشت باشد بهزودی در برنامههای خود مواجه با شکست خواهد شد و مردم از دور او پراکنده میشوند و از وظیفه رهبری باز میماند و به همین دلیل علی علیهالسلام در یکی از کلمات قصار خود میفرماید: آله الریاسه سعه الصدر: وسیله رهبری گشادگی سینه است.دستور به مشورت و شاورهم فی الامر بعد از فرمان عفو عمومی، برای زنده کردن شخصیت آنها و تجدید حیات فکری و روحی آنان دستور میدهد که در کارها با مسلمانان مشورت کن و رای و نظر آنها را بخواه. این دستور به خاطر آن است که پیامبر صلیالله علیه وآله –همانطور که اشاره کردیم- قبل از جنگ «احد» در چگونگی مواجهه با دشمن با یاران خود مشورت کرد و نظر اکثریت بر این شد که اردوگاه، دامنه احد باشد و دیدیم که این نظر، محصول رضایتبخشی نداشت. در اینجا این فکر به نظر بسیاری میرسید که در آینده پیامبر صلیالله علیه وآله نباید با کسی مشورت کند. قرآن به این طرز تفکر پاسخ میگوید و دستور میدهد که بازهم با آنها مشورت کن هرچند نتیجه مشورت در پارهای از موارد، سودمند نباشد زیرا از نظر کلی که بررسی کنیم منافع آن رویهمرفته بهمراتب بیشتر از زیانهای آن است و اثری که در آن برای پرورش فرد و اجتماع و بالا بردن شخصیت آنها وجود دارد از همه اینها بالاتر است. اکنون ببینیم پیامبر صلیالله علیه وآله در چه موضوعاتی با مردم مشورت میکرد.گرچه کلمه «الامر» در «شاورهم فی الامر» مفهوم وسیعی دارد و همه کارها را شامل میشود ولی مسلم است که پیامبر صلیالله علیه وآله هرگز در احکام الهی با مردم مشورت نمیکرد، بلکه در آنها صرفاً تابع وحی بود. بنابراین مورد مشورت، تنها طرز اجرای دستورات و نحوه پیاده کردن احکام الهی بود و به عبارت دیگر پیامبر صلیالله علیه و آله در قانونگزاری، هیچوقت مشورت نمیکرد و تنها در طرز اجرای قانون نظر مسلمانان را میخواست و لذا گاهی که پیامبر صلیالله علیه وآله پیشنهادی را طرح میکرد مسلمانان نخست سوال میکردند که آیا این یک حکم الهی است؟ و یک قانون است که قابل اظهارنظر نباشد و یا مربوط به چگونگی تطبیق قوانین میباشد اگر از قبیل دوم بود اظهارنظر میکردند و اگر از قبیل اول بود تسلیم میشدند.چنانکه در جنگ بدر لشگر اسلام طبق فرمان پیغمبر صلیالله علیه وآله میخواستند در نقطهای اردو بزنند یکی از یاران بنام «حباب بن منذر» عرض کرد ای رسول خدا صلیالله علیه وآله این محلی را که برای لشگرگاه انتخاب کردهاید طبق فرمان خدا است که تغییر آن جایز نباشد و یا صلاحدید خود شما میباشد. پیامبر صلیالله علیه وآله فرمود: فرمان خاصی در آن نیست، عرض کرد: اینجا به این دلیل و آن دلیل جای مناسبی برای اردوگاه نیست دستور دهید لشکر از این محل حرکت کند و در نزدیکی آب برای خود محلی انتخاب نماید پیغمبر اکرم صلیالله علیه وآله نظر او را پسندید و مطابق رای او عمل کرد.اهمیت مشاوره در اسلام. موضوع مشاوره در اسلام با اهمیت خاصی تلقی شده، پیغمبر اکرم صلیالله علیه وآله با این که قطع نظر از وحی آسمانی آنچنان فکر نیرومندی داشت که نیازی به مشاوره نداشت برای اینکه از یک سو مسلمانان را به اهمیت مشورت متوجه سازد تا آن را جزء برنامههای اساسی زندگی خود قرار دهند و از سوی دیگر، نیروی فکر و اندیشه را در افراد پرورش دهد، در امور عمومی مسلمانان که جنبه اجرای قوانین الهی داشت (نه قانونگذاری) جلسه مشاوره تشکیل میداد و مخصوصاً برای رای افراد صاحبنظر ارزش خاصی قائل بود، تا آنجا که گاهی از رای خود برای احترام آنها، صرفنظر مینمود. چنانکه نمونه آن را در جنگ احد مشاهده کردیم و میتوان گفت: یکی از عوامل موفقیت پیامبر صلیالله علیه وآله در پیشبرد اهداف اسلامی همین موضوع بود.اصولاً مردمی که کارهای مهم خود را با مشورت و صلاحاندیشی یکدیگر انجام میدهند و صاحبنظران آنها به مشورت مینشینند، کمتر گرفتار لغزش میشوند. بهعکس افرادی که: گرفتار استبداد رای هستند و خود را بینیاز از افکار دیگران میدانند –هرچند از نظر فکری فوقالعاده باشند- غالباً گرفتار اشتباهات خطرناک و دردناکی میشوند. از این گذشته، استبداد رای، شخصیت را در توده مردم میکشد و افکار را متوقف میسازد و استعدادهای آماده را نابود میکند و به این ترتیب بزرگترین سرمایههای انسانی یک ملت از دست میرود. به علاوت کسی که در انجام کارهای خود با دیگران مشورت میکند، اگرچه مواجه با پیروزی شود کمتر مورد حسد واقع میگردد، زیرا دیگران پیروزی وی را از خودشان میدانند و معمولاً انسان نسبت به کاری که خودش انجام داده حسد نمیورزد و اگر احیاناً مواجه با شکست گردد زبان اعتراض و ملامت و شماتت مردم بر او بسته است، زیرا کسی به نتیجه کار خودش اعتراض نمیکند، نه تنها اعتراض نخواهد کرد بلکه دلسوزی و غمخواری نیز میکند.یکی دیگر از فوائد مشورت این است که انسان ارزش شخصیت افراد و میزان دوستی و دشمنی آنها را با خود درک خواهد کرد و این شناسایی راه را برای پیروزی او هموار میکند و شاید مشورتهای پیامبر صلیالله علیه وآله با آن قدرت فکری فوقالعادهای که در حضرت وجود داشت، به خاطر مجموع این جهات بوده است.در اخبار اسلامی تاکید زیادی روی مشاوره شده است: در حدیثی از پیامبر اکرم صلیالله علیه وآله نقل شده که فرمود: ما شقی عبد قط بمشوره و لا سعد باستغناء رای: هیچکس هرگز با مشورت بدبخت و با استبداد رای، خوشبخت نشده است. ***«انی توکلت علی الله ربی و ربکم ما من دابه الا هو ءاهذ بناصیتها ان ربی علی صرط مستقیم» (سوره هود آیه 56)ترجمه:من، بر «الله» که پروردگار من و شماست، توکل کردهام هیچ جنبندهای نیست مگر اینکه او بر آن تسلط دارد، (اما سلطهای با عدالت چرا که) پروردار من بر راه راست است.تفسیر:در اینجا به دو نکته باید توجه داشت: نخست این که «ناصیه» در اصل به معنی موی پیش سر میباشد و از ماده «نصا» (بر وزن نصر) به معنی اتصال و پیوستگی آمده است و اخذ به ناصیه (گرفتن موی پیش سر) کنایه از تسلط و قهر و غلبه بر چیزی است، و اینکه در جمله بالا خداوند میفرماید: هیچ جنبدهای نیست مگر اینکه ما ناصیه او را میگیریم، اشاره به قدرت قاهره او بر همه چیز است، به گونهای که هیچ موجودی در برابر اراده او هیچگونه تاب مقاومت ندارد، زیرا معمولاً هنگامی که موی پیش سر انسان یا حیوانی را محکم بگیرند، قدرت مقاومت از او سلب میشود. این تعبیر برای آن است که مستکبران مغرور و بتپرستان از خودراضی، و سلطهجویان ستمکار فکر نکنند اگر چندروزی میدان به آنها داده شده است، دلیل بر آنست که میتوانند در برابر اراده پروردگار، کوچکترین مقاومتی کنند، باشد که آنها به این واقعیت توجه کنند و از مرکب غرور فرود آیند. دیگر اینکه جمله ان ربی علی صراط مستقیم از زیباترین تعبیرات درباره قدرت آمیخته با عدالت پروردگار است، چراکه قدرتمندان غالباً زورگو و ظالمند، اما خداوند با قدرت بیانتهایش، همواره بر صراط مستقیم عدالت و جاده صاف حکمت و نظم و حساب میباشد. این نکته را نیز از نظر نباید دور داشت که سخنان «هود» در برابر مشکران بیان کننده این واقعیت است که هرقدر دشمنان لجوج بر لجاجت خود بیفزایند، رهبر قاطع باید بر استقامت خود بیفزاید: قوم هود او را سخت از بتها ترساندند، او در مقابل، آنها را به نحو شدیدتری از قدرت قاهره خداوند بیم داد. «قال یقوم ارئیتم ان کنت علی بینه من ربی و رزقنی منه رزقا حسنا و ما ارید ان اخالفکم الی ما انهئکم عنه ان ارید الا الاصلح ما استطعت و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیتب» (سوره هود آیه 88)ترجمه:گفت: «ای قوم به من بگویید، هرگاه من دلیل آشکاری از پروردگارم داشته باشم و رزق (و موهبت) خوبی به من داده باشد، (آیامیتوانم برخلاف فرمان او رفتار کنم؟) من هرگز نمیخواهم چیزی که شما را از آن بازمیدارم، خودم مرتکب شوم من جز اصلاح –تا آنجا که توانایی دارم- نمیخواهم و توفیق من، جز به خدا نیست بر او توکل کردم و به سوی او بازمیگردم».تفسیر:اما شعیب در پاسخ آنها که سخنانش را حمل بر سفاهت و دلیل بر بیخردی گرفته بودند، گفت: ای قوم من (ای گروهی که شما از منید و من از شما، و آنچه را برای خود دوست میدارم برای شما هم میخواهم) هرگاه خداوند دلیل روشنی و وحی و نبوت به من داده باشد و علاوه بر این روزی پاکیزه و مال به قدر نیاز به من ببخشد، آیا در این صورت، صحیح است که من مخالف فرمان او نسبت به شما قصد و غرضی داشته باشم و خیرخواهتان نباشم؟ (قال یا قوم ارایتم ان کنت علی بینه من ربی و رزقنی منه رزقا حسن). شعیب با این جمله میخواهد بگوید من در این کار تنها انگیزه معنوی و انسانی و تربیتی دارم. من حقایقی را میدانم که شما نمیدانید و همیشه انسان دشمن چیزی است که نمیداند. جالب توجه اینکه در این آیات تعبیر یا قوم (ای قوم من) تکرار شده است، به خاطر اینکه عواطف آنها را برای پذیرش حق بسیج کند و به آنها بفهماند که شما از من هستید و من از شما (خواه قوم در اینجا به معنی قبیله باشد و طایفه و فامیل و خواه به معنی گروهی که او در میان آنها زندگی میکرد و جزء اجتماع آنها محسوب میشد). سپس این پیامبر بزرگ اضافه میکند: «گمان مبردی که من میخواهم شما را از چیزی نهی کنم ولی خودم به سراغ آن بروم» (و ما ارید ان اخالفکم الی ما انها کم عنه). به شما بگویم کمفروشی نکنید و تقلب و غش در معامله روا مدارید، اما خودم با انجام این اعمال ثروتی بیندوزم و یا شما را از پرستش بتها منع کنم اما خود در برابر آنها سرتعظیم فرود آورم، نه هرگز چنین نیست. از این جمله چنین برمیآید که آنها شعیب را متهم میکردند که او قصد سودجویی برای شخص خودش دارد، و لذا صریحاً این موضوع را نفی میکند.سرانجام به آنها میگوید: «من یک هدف بیشتر ندارم و آن اصلاح شما و جامعه شما است تا آنجا که در قدرت دارم» (ان ارید الا الاصلاح ما استطعت). این همان هدفی است که تمام پیامبران آن را تعقیب میکردند، اصلاح عقیده اصلاح اخلاق ، اصلاح عمل و اصلاح روابط و نظامات اجتماعی و برای رسیدن به این هدف «تنها از خدا توفیق میطلبم» (و ما توفیقی الا بالله). و به همین دلیل برای انجام رسالت خود، و رسیدن به این هدف بزرگ «تنها بر او تکیه میکنم و در همه چیز به او بازمیگردم» (علیه توکلت و الیه انیب). برای حل مشکلات، با تکیه بر یاری او تلاش میکنم، و برای تحمل شدائد این راه، به او باز میگردم. *** «و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض لیقولن الله قل افرءیتم ما تدعون من دون الله ان ارادنی الله بضر هل هن کشفت ضره او ارادنی برحمه هل هم ممکست رحمته قل حسبی الله علیه یتوکل المتوکلین» (سوره زمر آیه 38)ترجمه:و اگر از آنها بپرسی: «چه کسی آسمانها و زمین را آفرید؟» حتماً میگویند: «خدا» بگو: «آیا هیچ درباره معبودانی که غیر از خدا میخوانید اندیشه میکنید که اگر خدا زیانی برای من بخواهد، آیا آنها میتوانند گزند او را برطرف کنند؟ و یا اگر رحمتی برای من بخواهد، آیا آنها میتوانند جلوی رحمت او را بگیرند؟» بگو: «خدا مرا کافی است، و همه متوکلان تنها بر او توکل میکنند»تفسیر:آیا معبودان شما توانایی بر حل مشکلی دارند؟ از آنجا که در آیات پیشین سخن از عقیده انحرافی مشرکان و عواقب شوم آن بود، در آیات موردبحث از دلایل توحید سخن میگوید تا بحث گذشته را با ذکر دلیل تکمیل کند و نیز در آیات گذشته سخن از این بود که حمایت خداوند به تنهایی کافی است، این مسئله نیز با ذکر دلیل در آیات موردبحث دنبال شده است. نخست میفرماید: «اگر از آنها سوال کنی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده؟ مسلماً میگویند خدا» (و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض لیقولن الله). چراکه هیچ وجدان و خردی نمیپذیرد که این عالم وسیع و پهناور با آن همه عظمت، مخلوق موجودی زمینی باشد تا چه رسد به بتهایی بیروح و فاقد عمل و شعور، به این ترتیب قرآن آنها را به داوری عقل و حکم وجدان و فطرت میبرد، تا نخستین پایه توحید را که مسئله خالقیت آسمان و زمین است در قلوب آنها محکم کند. در مرحله بعد سخن از مسئله سود و زیان و تاثیر در منافع و مضار انسان به میان میآورد، تا ثابت کند بتها هیچ نقشی در این زمینه ندارند، میافزاید: «به آنها بگو آیا هیچ درباره معبودانی که غیر خدا میخوانید اندیشه میکنید که اگر خدا زیانی برای من بخواهد آیا آنها میتوانند آن را برطرف سازند؟ و یا اگر رحمتی برای من اراده کند آیا آنها توانایی دارن جلو رحمت او را بگیرند؟» (قل افرایتم ما تدعون من دون الله ان ارادنی الله بضر هل هن کاشفات ضره او ارادنی برحمه هل هن ممسکات رحمته). اکنون که نه «خالقیت» از آن آنهاست و نه «قدرت بر سود و زیانی» دارند پرستش آنها چه معنی دارد؟ چرا مبدإ جهان آفرینش و مالک هر سود و زیان را رها کنید و دست به دامن این موجودات بیخاصیت و بیشعور بزنید؟ حتی اگر معبودان شعوری داشته باشند همچون جن و فرشتگان که از سوی جمعی از بتپرستان مورد پرستش واقع شدهاند بازهم نه خالقند و نه مالک سود و زیان. اینجا است که به عنوان یک نتیجهگیری کلی و نهایی میفرماید: «بگو: خدا برای من کافی است، و متوکلان باید همه بر او توکل کنند.» (قل حسبی الله و علیه یتوکل المتوکلون).این سخن که مشرکان خالقیت آسمان و زمین را مخصوص خداوند میدانستند کرارا در آیات قرآن آمده است. این امر نشان میدهد که مطلب نزد آنها کاملاً مسلم بوده است، و این خود بهترین سندی است بر ابطال شرک چراکه «توحید خالقیت و مالکیت و ربوبیت» عالم هستی خود بهترین دلیل بر «توحید عبودیت» است و نتیجه آن توکل بر ذات پاک خدا و چشم برگرفتن از غیر او است و اگر میبینیم در برخورد ابراهیم بتشکن با نمرود طاغی او ادعای ربوبیت عالم هستی میکند و مرگ و حیات مردم را به دست خود میداند سپس در برابر پیشنهاد ابراهیم علیهالسلام که اگر راست میگویی خورشید را از مغرب طالع کن مبهوت و خاموش میشود، این طرز عقیده در میان بتپرستان نادر است، و تنها از مغز ناتوان و پرغرور و بیشعوری همچون نمرود ممکن است برخیزد. قابل توجه اینکه ضمیری که به معبودهای دروغین آنها در این آیه بگشته همچنین صیغههای جمع همه جا به صورت جمع مونث است (هن- کاشفات- ممسکات). این به خاطر آن است که «اولاً» بتهای بزرگ معروف عرب نام مونث داشتهاند (لات-منات و عزی) «ثانیاً» چون آنها معتقد به ضعف و ناتوانی جنس مونث بودند، خداوند با این بیان میخواهد ناتوانی بتها را طبق اعتقاد خودشان مجسم سازد، «ثالثاً» چون در میان بتها موجودات بیروح فراوان بوده و صیغه جمع مونث گاه برای موجودات بیجان نیز به کار میرفته، لذا در آیه مورد بحث از آن استفاده شده است. این نکته نیز قابل توجه است که جمله «علیه یتوکل المتوکلون» به خاطر مقدم شدن «علیه» معنی حصر را میرساند، یعنی متوکلان «تنها» بر او تکیه میکنند. مرحله سوم «و الذین جهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین» (سوره عنکبوت آیه 69)ترجمه:(ولی) کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند، باغهای پرنعمت بهشت از آن آنهاست.تفسیر:در آیات بعد به شرح حال مومنان راستین بازمیگردد که در آغاز این مقایسه از آنان شروع شد، در پایان نیز به آنان ختم گردد، میفرماید: «کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند. باغهای پرنعمت بهشت از آن آنهاست» (ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات لهم جنات النعیم). آری این گروه برعکس مستکبران بیایمان و گمراهکنندگان کوردل که نه آثار خدا را در جهان میبینند و نه سخنان فرستادگان خدا را به گوش جان میشنوند، به حکم عقل و خرد بیدار و چشم بینا و گوش شنوا که خدا نصیبشان کرده هم به آیات الهی ایمان میآورند و هم در اعمال صالح خود آن را به کار میگیرند و چه جالب است که آنها «عذاب الیم» داشتند و اینها «جنات نعیم» دارند. درس یازدهم «و من الناس من یتخذ من دون الله اندادا یحبونهم کحب الله و الذین ءامنوا اشد حبا لله و لو یری الذین ظلموا اذ یرون العذاب ان القوه لله جمیعاً و ان الله شدید العذاب» (سوره بقره آیه 165)ترجمه: بعضی از مردم، معبودهایی غیر از خداوند برای خود انتخاب میکنند و آنها را همچون خدا دوست میدارند، اما آنها که ایمان دارند، عشقشان به خدا، (از مشرکان نسبت به معبودهایشان) شدیدتر است و آنها که ستم کردند، (و معبودی غیر خدا برگزیدند) هنگامی که عذاب (الهی) را مشاهده کنند، خواهند دانست که تمام قدرت از آن خداست و خدا دارای مجازات شدید است. (نه معبودهای خیالی که از آنها میهراسند)تفسیر:چون در دو آیهی قبل وجود خدا و یگانگی او با بهترین دلیلها که همان هماهنگی و نظام در همه دستگاه آفرینش است بیان شد لذا در این آیه روی سخن به کسانی است که از این دلایل روشن سرباز میزنند و آنها را نادیده میگیرند، از خدای یکتا اعراض کرده و برای او شریک قرار میدهند و آن را ستایش میکنند و چنان در مقابل آن معبودهای پوشالی، کرنش کرده، به آنها عشق میورزند که گویا آنها را منشا همه کمالات و خیرها میدانند و به جای این که هرگونه محبت را به خداوندی که بخشندهی نعمتها و قدرتها است، معطوف دارند، قلب خود را در اختیار موجوداتی قرار میدهند که سر تا پا نیاز و احتیاجند.والذین آمنوا اشد حبا لله: اما کسانی که ایمان به خدا دارند، مردم اندیشمند و دانایی هستند که هرگز محبت و عشق به خدا و کمال مطلق را از دست نداده دنبال این و آن نمیروند و هر میل و محبتی در برابر عشق به خدا و دریافت حق در نظر آنها ناچیز و بیارزش است. مومنان به خوبی دریافتهاند که او از هر جهت سزاوار عشق ومحبت است، و لذا در دریای بیکران عشق به خدا آنچنان غوطهورند که همچون علی علیهالسلام میگویند: «فهبنی صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک» (گیرم که بر عذاب تو صبر کنم اما فراق و دوری تو را چه کنم). زیرا عشق واقعی همیشه متوجه نوعی از کمال است، انسان هرگز عاشق «عدم و نقایص و کمبودها» نمیشود، بلکه همواره دنبال یک نوع هستی و کمال میگردد. بنابراین آن کس که هستی و کمالش بیپایان است، از همه به عشق سزاوارتر است. بدیهی است همانطور که آیه اشاره میکند عشق و علاقه افراد با ایمان نسبت به خدا از عشق و علاقه بتپرستان به معبودهای ساختگیشان ریشهدارتر و عمیقتر و شدیدتر است. زیرا کسی که واقعیتی را دریافته و به آن عشق ورزیده، هرگز با کسی که گرفتار تخیل و خرافهای شده یکسان نیست عشق مومنان از عقل و علم و عواطف واقعی سرچشمه میگیرد، اما عشق کافران از جهل و خرافه و خیال، مومنان به طور عمیق خدا را شناخته و با آن مبدإ بزرگ آشنا شدهاند، به همین دلیل همه چیز خود را در راه او میدهند و با هیچ شبههای متزلزل نمیگردند اما عشق مشرکان چون از جهل ناشی شده نه ثبات دارد و نه دوام.و لویری الذین ظلموا اذ یرون العذاب ان القوه لله جمیعاً و ان الله شدید العذاب: (باشد تا کسانی که ستم روا داشتند و از راه صحیح منحرف گشتند و اربابانی ستمگر و بیواقعیت برای خود انتخاب نمودند، عذاب الهی را مشاهده کنند، و بدانند کسانی را که در دنیا از آنها پیروی میکردند و نسبت به آنها اظهار علاقه مینمودند هیچ نیرویی برای دفاع از عذاب الهی نسبت به خود و پیروانشان ندارند و قدرت تنها از آن خدا است و کیفر و مجازات شدید نیز به دست او است.) ***«ذلک الذی یبشر الله عباده الذین ءامنوا و عملوا الصلحت قل لا اسلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی و من یقترف حسنه نزد له فیها حسنا ان الله غفور شکور» (سوره شوری آیه 23)ترجمه:این همان چیزی است که خداوند بندگانش را که ایمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند به آن نوید میدهد. بگو: «من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمیکنم جز دوست داشتن نزدیکانم [= اهل بیتم]، و هرکس کار نیکی انجام دهد، بر نیکیاش میافزاییم، چراکه خداوند آمرزنده و سپاسگزار است»تفسیر:در آیه بعد برای بیان عظمت این پاداش بزرگ میافزاید: «این همان چیزی است که خداوند بندگانش را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند به آن نوید میدهد» (ذلک الذی یبشر الله عباده الذین آمنوا و عملوا الصالحات). بشارت میدهد تا رنجهای طاعت و بندگی و مبارزه با هوای نفس و جهاد در برابر دشمنان بر آنها سخت نیاید و به آن پاداشهای عظیم توان و نیروی بیشتری در راههای پر فراز و نشیب زندگی برای رسیدن به رضای پروردگار پیدا کنند. و از آنجا که ابلاغ این رسالت از سوی پیامبر بزرگوار اسلام صلیالله علیه و آله گاه این توهم را ایجاد میکرد که او چه اجر و پاداشی در برابر رسالت خود از مردم میطلبد به دنبال این سخن به پیامبر دستور میدهد: «بگو: من هیچ اجر و پاداشی بر این موضوع از شما درخواست نمیکنم، جز اینکه ذوی القربای مرا دوست دارید» (قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی).دوستی ذوی القربی جچنانکه مشروحاً بیان خواهد شد بازگشت به مسئله ولایت و قبول رهبری ائمه معصومین علیهمالسلام از دودمان پیامبر صلیالله علیه وآله میکند که در حقیقت تداوم خط رهبری پیامبر صلیالله علیه وآله و ادامه مسئله ولایت الهیه است و پرواضح است که قبول این ولایت و رهبری همانند نبوت پیامبر صلیالله علیه و آله سبب سعادت خود انسانها است و نتیجهاش به خود آنها بازگشت میکند.توضیح اینکه: مفسران در تفسیر این جمله بحثهای فراوانی دارند و تفسیرهای مختلفی، که هرگاه با ذهن خالی از پیشداوریها به آنها نگاه کنیم میبینیم بر اثر انگیزههای مختلفی از مفهوم اصلی آیه دور شدهاند و احتمالاتی را برگزیدهاند که مه با محتوای آیه سازگار است و نه با شان نزول و سایر قرائن تاریخی و روایی. روی هم رفته چهار تفسیر معروف برای آیه وجود دارد:1- همان که در بالا اشاره شد که منظور از ذوی القربی نزدیکان پیغمبر صلیالله علیه وآله است و محبت آنها وسیلهای است برای قبول امامت و رهبری امه معصومین علیهم السلام از دودمان آن حضرت، و پشتوانهای بر ادای رسالت. جمعی از مفسران نخستین، و تمام مفسران شیعه این معنا را برگزیدهاند و وروایات فراوانی از طرف شیعه و اهل سنت در این زمینه نقل شده است که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد.2- منظور این است که اجر و پاداش رسالت دوست داشتن اموری است که شما را به «قرب الهی» دعوت میکند. این تفسیر را که جمعی از مفسران اهل سنت انتخاب کردهاند به هیچوجه با ظاهر آیه سازگار نیست، زیرا در این صورت معنی آیه چنین میشود که از شما میخواهم که اطاعت الهی را دوست بدارید و مودت آن را به دل بسپارید. در حالی که باید گفته شود من از شما اطلاعت الهی را میخواهم (نه مودت اطاعت الهی). به علاوه در میان مخاطبین آیه کسی وجود نداشت که دوست ندارد به خدا نزدیک شود حتی مشرکان نیز علاقه داشتند که به خدا نزدیک شوند و اصولاً عبادت بتها را وسیلهای برای این کار میپنداشتند.3- منظور این است که شما بستگان خودتان را به عنوان پاداش رسالت دارید و صله رحم به جا آورید. با این تفسیر هیچ تناسبی در میان رسالت و پاداش آن وجود ندارد، زیرا دوست داشتن بستگان خود چه خدمتی میتواند به پیامبر صلیالله علیه وآله بوده باشد؟ و چگونه ممکن است اجر رسالت قرار داده شود؟4- منظور این است که خویشاوندی من را نسبت به خود محفوظ دارید، و به خاطر اینکه با اکثر قبایل شما رابطه خویشاوندی دارم مرا آزار ندهید (زیرا پیامبر صلیالله علیه وآله از طریق نسبی با قبایل قریش ارتباط داشت و از طریق سببی (ازدواج) با بسیاری از قبایل دیگر، و از طریق مادر با جمعی از مردم مدینه از قبیله بنیالنجار و از طرف مادر رضاعی به قبیله بنیسعد). این تعبیر بدترین معنایی است که برای آیه شده است چراکه درخواست اجر رسالت از کسانی است که رسالت او را پذیرا شدهاند و هرگاه کسانی رسالت را پذیرا شوند دیگر نیازی به این بحثها نیست، آنها پیامبر صلیالله علیه وآله را به عنوان فرستاده الهی احترام میگذارند، احتیاجی ندارد که به خاطر قرابت و خویشاوندیش او را محترم بشمرند، چراکه احترام ناشی از قبول رسالت مافوق همه اینها است، در واقع این تفسیر را باید از اشتباهات بزرگی شمرد که دامان بعضی از مفسران را گرفته و مفهوم آیه را به کلی مسخ کرده است.در اینجا برای اینکه به حقیقت محتوای آیه آشناتر شویم بهترین راه آن است که از آیات دیگر قرآن کمک بگیریم: در بسیاری از آیات قرآن مجید میخوانیم: پیامبران میگفتند پاداشی از شما در برابر دعوت رسالت نمیخواهیم و پاداش ما تنها بر پروردگار عالمیان است «ما اسئلکم علیه من اجر ان اجری الا علی رب العالمین». و در مورد شخص پیامبر صلیالله علیه وآله نیز تعبیرات مختلفی دیده میشود: «در یک جا میگوید: قل ما سئلتکم من اجر فهو لکم ان اجری الا علی الله: بگو: پاداشی را که از شما خواستم تنها به سود شما است اجر و پاداش من فقط بر خداوند است» (سباء- 47).و در جای دیگر میخوانیم: قل ما اسئلکم علیه من اجر الا من شاءان یتخذ الی ربه سبیلا: بگو من در برابر ابلاغ رسالت هیچگونه پاداشی از شما مطالبه نمیکنم، مگر کسانی که بخواهند راهی به سوی پروردگارشان برگزینند و بلاخره در مورد دیگری میگوید: قل ما اسئلکم علیه من اجر و ما انت من المتکلفین: «من از شما پاداشی نمیطلبم و چیزی بر شما تحمیل نمیکنم» (ص-86). هرگاه این آیات سهگانه را با آیه موردبحث در کنار هم بگذاریم نتیجهگیری کردن از آن آسان است: در یکجا به کلی نفی اجر و مزد میکند. در جای دیگر میگوید: من تنها پاداش ازکسی میخواهم که راهی به سوی خدا میجوید و در مورد سوم پاداشی را که از شما خواستهام برای خود شما است و بالاخره در آیه مورد بحث میافزاید: مودت در قربی پاداش رسالت من است، یعنی: من پاداشی از شما خواستهام که این ویژگیها را دارد: مطلقاً چیزی نیست که نفعش عاید من شود، صددرصد به سود خود شما است و چیزی است که راه شما را به سوی خدا هموار میسازد. به این ترتیب آیا جز مسئله ادامه خط مکتب پیامبر صلیالله علیه وآله به وسیله رهبران الهی و جانشینان معصومش که همگی از خاندان او بودهاند امر دیگری میتواند باشد؟ منتها چون مسئله مودت پایه این ارتباط بوده در این آیه با صراحت آمده است. جالب اینکه غیر از آیه مورد بحث در قرآن مجید در پانزده مورد دیگر کلمه «القربی» به کار رفته که در تمام آنها به معنی خویشاوندان و نزدیکان است با اینحال معلوم نیست چرا بعضی اصرار دارند که «قربی» منحصراً در اینجا به معنی «تقرب الی الله» بوده باشد و معنی ظاهر و واضح آن را که در همه جا در قرآن در آن به کار رفته است کنار بگذارند؟ این نکته نیز قابل توجه است که در پایان همین آیه موردبحث میافزاید: «آن کس که عمل نیکی انجام دهد بر نیکی عملش میافزاییم، چراکه خداوند آمرزنده و شکرگزار است و به اعمال بندگان جزای مناسب میدهد» (و من یقترف حسنه نزد له فیها حسنا ان الله غفور شکور). چه حسنهای از این برتر که انسان خود را همیشه در زیر پرچم رهبران الهی قرار دهد. حب آنها را در دل گیرد و خط آنها را ادامه دهد، در فهم کلام الهی آنجا که مسائل برای او ابهام پیدا کند از آنها توضیح بخواهد، عمل آنها را معیار قرار دهد و آنها را الگو و اسوه خود سازد. روایاتی که در تفسیر این آیه آمده است شاهد گویای دیگری برای تفسیر فوق اینکه روایات فراوانی در منابع اهل سنت و شیعه از شخص پیامبر صلیالله علیه وآله نقل شده که نشان میدهد منظور از «قربی» اهل بیت و نزدیکان و خاصان پیامبرند، به عنوان نمونه:1- «احمد» در فضال الصحابه با سند خود از سعید بن جبیر زعامر چنین نقل میکند: لما نزلت قل لا اسئلکم علیه جرا الا الموده فی القربی قالوا: یا رسولالله من قرابتک؟ من هْلاء الذین وجبت علینا مودتهم؟ قال: علی و فاطمه و ابناهما (علیهم السلام) و قالها ثلاثا: «هنگامی که آیه (قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی) نازل شد اصحاب عرض کردند ای رسول خدا خویشاوندان تو که مودت آنها بر ما واجب است کیانند؟ فرمود: علی و فاطمه و دو فرزند آن دو، این سخن را سه بار تکرار فرمود».2- در «مستدرک الصححین» که از امام «علی بن الحسین» علیه السلام نقل شده که وقتی امیرمومنان علی علیهالسلام به شهادت رسید، حسن بن علی علیهماالسلام در میان مردم خطبه خواند که بخشی از آن این بود: انا من اهل البیت الذین افترض الله مودتهم علی کل مسلم فقال تبارک و تعالی لنبیه (ص) قل لا اسالکم علیه اجرا الا الموده فی القربی و من یقترف حسنه نزد له فیها حسنا فاقتراف الحسنه مودتنا اهل البیت: «من از خاندانی هستند که خداوند مودت آنها را بر هر مسلمانی واجب کرده است و به پیامبرش فرموده: قل لا اسالکم... منظور خداوند از «اکتساب حسنه» مودت ما اهل بیت است».3- «سیوطی» در «الدر المنثور» در ذیل آیه موردبحث از مجاهد از ابن عباس نقل کرده که در تفسیر آیه «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی» گفت: ان تحفظونی فی اهل بیتی و تودوهم بی: «منظور این است که حق مرا در اهل بیتم حفظ کنید و آنها را به سبب من دوست دارید» و از اینجا روشن میشود آنچه از ابن عباس به طریق دیگر نقل شده که منظور عدم آزار پیامبر صلیالله علیه وآله به خاطر قرابتش با قبال مختلف عرب بوده مسلم نیست، زیرا چنانکه دیدیم مخالف آن نیز از ابن عباس نقل شده است.4- «ابن جریر طبری» در تفسیرش با سند خود از «سعید بن جبیر» و با سند دیگری از «عمبر بن شعیب» نقل میکند که منظور از این آیه، هی قربی رسولالله (نزدیکان رسول خدا میباشد).5- مرحوم طبرسی مفسر معروف از «شواهد التنزیل» حاکم حسکانی که از مفسران و محدثان معروف اهل سنت است از «ابی امامه» باهلی چنین نقل میکند: پیامبر صلیالله علیه وآله فرمود: ان الله خلق الانبیاء من اشجار شتی، و انا و علی (ع) من شجره واحده، فانا اصلها، و علی(ع) فرعها و فاطمه (ع) لقاحها و الحسن و الحسین ثمارها، و اشیاعنا اوراقها –تا آنجا که فرمود- لو ان عبدا عبد الله بین الصفا و المروه الف عام، ثم الف عام، حتی یصیر کالشن البالی، ثم لم یدرک محبتنا کبه الله علی منخریه فی النار، ثم تلا: قل لا اسئلکم علیه اجرا: «خداوند انبیا را از درختان مختلفی آفرید، ولی من و علی(ع) را از درخت واحدی، من اصل آنم و علی شاخه آن، فاطمه موجب باروری آن است و حسن و حسین میوههای آن و شیعیان ما برگهای آنند... سپس افزود: اگر کسی خدا را در میان صفا و مروه هزار سال و سپس هزار سال و از آن پس هزار سال، عبادت کند، تا همچون مشک کهنه شود، اما محبت ما را نداشته باشد خداوند او را به صورت در آتش میافکند، سپس این آیه را تلاوت فرمود: قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی». جالب این است که این حدیث آن چنان اشتهار یافته بود که شاعر معروف کمیت در اشعارش به آن اشاره کرده، میگوید: وجدنا لکم فی آل حامیم آیه / تاولها منا تفی و معرب ما برای شما (خاندان پیامبر صلیالله علیه وآله) در سورههای حامیم آیهای یافتیم، که گروه تقیه کننده آن را تاویل کرده و گروه آشکارکننده آن را آشکارا بیان کردهاند.6- و نیز سیوطی در «الدر المنثور» از ابن جریر از ابی الدیلم چنین نقل میکند: هنگامی که علی بن الحسین علیهما السلام را به اسارت آوردند، و بر در دروازه دمشق نگهداشتند، مردی از اهل شام گفت: الحمدلله الذی قتلکم و استاصلکم: «خدا را شکر که شما را کشت و ریشهکن ساخت» علیبن الحسین علیهالسلام فرمود: آیا قرآن را خواندهای؟ گفت آری، فرمود سورههای حامیم را خواندهای؟ عرض کرد نه، فرمود آیا این آیه را نخواندهای قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی؟ گفت: آیا شما همانها هستید که در این آیه اشاره شده؟ فرمود: آری.7- «زمخشری» در «کشاف» حدیثی نقل کرده که فخر رازی و قرطبی نیز در تفسیرشان از او اقتباس کردهاند: حدیث مزبور به وضوح مقام آل محمد صلیالله علیه وآله و اهمیت حب آنها را بیان میدارد، میگوید: رسول خدا صلیالله علیه وآله فرمود: من مات علی حب آل محمد مات شهیدا. الا و من مات علی حب آل محمد مغفورا له. الا و من مات علی حب آل محمد مات تابا. الا و من مات علی حب آل محمد ماتا مْمنا مستکمل الایمان. الا و من مات علی حب آل محمد بشره ملک الموت بالجنه ثم منکر و نکیر. الا و من مات علی حب آل محمد یزف الی الجنه کما تزف العروس الی بیت زوجها. الا و من مات علی حب آل محمد فتح له فی قبره بابان الی الجنه. الا و من مات علی حب آل محمد جعل الله قبره مزار ملائکه الرحمه. الا و من مات علی حب آل محمد مات علی السنه و الجماعه. الا و من مات علی بغض آل محمد جاء یوم القیامه مکتوب بین عینیه آیس من رحمه الله الا و من مات علی بغض آل محمد مات کافرا. الا و من مات علی بغض آل محمد لم یشم راحه الجنه: «هرکس با محبت آل محمد بمیرد شهید از دنیا رفته». «آگاه باشید، هرکس با محمد و آل محمد صلیالله علیه وآله از دنیا روند بخشوده است». «آگاه باشید هرکس با محبت آل محمد صلیالله علیه وآله از دنیا رود بخشوده است». «آگاه باشید هرکس با محبت آل محمد از دنیا روند با توبه از دنیا رفته است». «آگاه باشید هرکس با محبت آل محمد صلیالله علیه وآله از دنیا رود فرشته مرگ او را بشارت به بهشت میدهد و سپس منکر و نکیر (فرشتگان مامور سوال در برزخ) به او بشارت میدهند». «آگاه باشید هرکس با محبت آل محمد صلیالله علیه وآله از دنیا رود او را با احترام به سوی بهشت میبرند آنچنانکه عروس به خانه داماد». «آگاه باشید هرکس با محبت آل محمد صلیالله علیه وآله از دنیا روند در قبر او دو در به سوی بهشت گشوده میشود». «آگاه باشید هرکس با محبت آل محمد صلیالله علیه وآله از دنیا رود قبر او را زیارتگاه فرشتگان رحمت قرار میدهند». «آگاه باشید هرکس با محبت آل محمد صلیالله علیه وآله از دنیا رود بر سنت و جماعت اسلام از دنیا رفته است». «آگاه باشید هرکس با عداوت آل محمد صلیالله علیه وآله از دنیا رود روز قیامت در حالی وارد عرصه محشر میشود که در پیشانی او نوشته شده: مایوس از رحمت خدا». «آگاه باشید هرکس با عداوت آل محمد صلیالله علیه وآله از دنیا رود کافر از دنیا رفته». «آگاه باشید هرکس با عداوت آل محمد صلیالله علیه وآله از دنیا رود بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد». جالب اینکه فخر رازی بعداز ذکر این حدیث شریف که صاحب کشاف آن را به دو صورت ارسال مسلم ذکر کرده است میافزاید: آل محمد صلیالله علیه وآله کسانی هستند که بازگشت امرشان به او است، کسانی که ارتباطشان محکمتر و کاملتر باشد «آل» محسوب میشود و شک نیست که فاطمه و علی و حسن و حسین محکمترین پیوند را با رسول خدا داشتد و این از مسلمات و مستفاد از احادیث متواتر است، بنابراین لازم است که آنها را «آل پیامبر» صلیالله علیه وآله بدانیم.سپس میافزاید: گروهی در مفهوم «آل» اختلاف کردهاند، بعضی آنها را خویشاوندان نزدیک پیامبر میدانند و بعضی گفتهاند آنها امت پیامبرند، اگر این واژه را بر معنی اول حمل کنیم آل پیامبر تنها آنها هستند و اگر به معنی امت که دعوت او را پذیرفتند بدانیم بازهم خویشاوندان نزدیک رسول خدا صلیالله علیه و آله آل او محسوب میشوند، بنابراین به هر تقدیر آنها آل هستند و اما غیر آنها در لفظ «آل» داخلند یا نه؟ محل اختلاف است. سپس فخر رازی از صاحب کشاف چنین نقل میکند: «وقتی این آیه نازل شد عرض کردند: ای رسول خدا خویشاوندان تو کیانند که مودتشان بر ما واجب است؟ فرمود: علی و فاطمه و دو فرزندشان». بنا بر این ثابت میشود که این چهار تن ذیلالقربای پیغمبرند و هنگامی که این معنی ثابت شد واجب است از احترام فوقالعادهای برخوردار باشند. فخر رازی میافزاید: دلایل مختلفی بر این مسئله دلالت میکند:1- جمله «الا الموده فی القربی» که طرز استدلال به آن بیان شد.2- شک نیست که پیامبر فاطمه را دوست میداشت و درباره او فرمود: «فاطمه بضعه منی یْذینی ما یْذیها»: «فاطمه پاره تن من است آنچه او را آزار دهد مرا آزار داده است» و با احادیث متواتر از رسول خدا صلیالله علیه وآله ثابت شده که او علی و حسن و حسین را دوست میداشت و هنگامی که این معنی ثابت شود محبت آنها بر تمام امت واجب است چون خداوند فرموده: واتبعوه لعلکم تعتدون: «از او پیروی کنید تا هدایت شوید» و نیز فرموده: فلیحذر الذین یخالفون عن امره: «کسانی که فرمان او را مخالفت میکنند از عذاب الهی بترسند» و نیز فرموده: قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحبکم الله: «بگو اگر خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست دارد» و نیز فرموده لقد کان لکم فی رسولالله اسوه حسنه: «برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی بود».3- دعای برای «آل» افتخار بزرگی است و لذا این دعا خاتمه تشهد در نماز قرار داده شده: «اللهم صل علی محمد و علی آل محمد، و ارحم محمدا و آل محمد» و چنین تعظیم و احترامی در حق غیرآل دیده نشده است، بنابراین همه این دلایل نشان میدهد که محبت آل محمد صلیالله علیه وآله واجب است. سرانجام فخر رازی سخنان خود را در این مسئله با اشعار معروف شافعی پایان میدهد: «یا راکبا قف بالمحصب من منی | واهتف بساکن خیفها و الناهض سحرا اذا فاض الحجیج الی منی | فیضا کما نظم الفرات الفاض ان کان رفضا حب آل محمد | فلیشهد الثقلان انی رافضی». ای سواری که عازم حج هستی در آنجا که در نزدیکی منی ریگ برای رمی جمرات جمع میکنند و مرکز بزرگ اجتماع زائران خانه خداست بایست و فریاد بزن به تمام کسانی که در مسجد خیف مشغول عبادتند و یا در حال حرکت میباشند. فریاد بزن به هنگام سحرگاه حاجیان از مشعر به سوی منی کوچ میکنند و همچون نهری عظیم و خروشان وارد سرزمین منی میشوند. آری فریاد بزن و بگو: اگر محبت آل محمد صلیالله. آری فریاد بزن و بگو: اگر محبت آل محمد صلیالله علیه وآله رفض و ترک است، همه جن و انس شهادت دهند که من رافضیم.آری این است مقام آل محمد صلیالله علیه وآله که ما به دامانشان چنگ زدهایم و آنها را رهبر خویش و راهنمای دین و دنیا پذیرفتهایم، الگو و اسوه خویش میدانیم و تداوم خط نبوت را با امامت آنها میبینیم. البته غیر از احادیث فوق روایات فراوان دیگری در منابع اسلامی نقل شده که از نظر رعایت اختصار و قناعت به جنبههای تفسیری به هفت روایت فوق اکتفا کردیم، ولی ذکر این نکته را مناسب میدانیم که در بعضی از منابع کلامی مانند «احقاق الحق» و شرح مبسوط آن، حدیث معروف فوق در مورد تفسیر آیه قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فیالقری از حدود پنجاه کتاب از کتب اهل سنت نقل شده است که نشان میدهد تا چه اندازه نقل این روایت گسترده و مشهور بوده است، قطع نظر از منابع فراوانی که از طرق اهل بیت این حدیث را نقل میکند.نکتهها:1- سخنی با مفسر معروف «آلوسی» در اینجا سوالی برای جمعی مطرح است که آلوسی مفسر معروف در روحالمعانی آن را به صورت ایرادی بر شیعه مطرح کرده و ما آن را به صورت یک سوال در اینجا عنوان کرده، مورد بررسی قرار میدهیم، خلاصه کلام او چنین است: بعضی از شیعه آیه را در مقام استدلال بر امامت علی علیهالسلام ذکر کردهاند و گفتهاند علیعلیهالسلام واجب المحبه است و هر واجبالمحبتی واجب الطاعه است و هر واجب الطاعتی دارای مقام امامت است و از آن نتیجه گرفتهاند که علی (ع) دارای مقام امات میباشد و آیه را دلیل بر این موضوع شمردند. اما سخن آنها از چند جهت قابل ایراد است. اولاً استدلال به آیه بر وجوب محبت فرع بر این است که آیه را به معنی محبت خویشاوندان پیامبر بدانیم، در حالی که جمع کثیری از مفسران این تفسیر را نپذیرفتهاند و گفتهاند این مناسب مقام نبوت نیست، زیرا پیامبر را متهم میسازد، چه اینکه شبیه کار دنیاپرستانی است که فعالیتهایی را شروع میکنند، سپس منافعی در برابر آن برای فرزندان و بستگان خود مطالبه مینمایند. به علاوه با آیه و ما تسئلهم علیه من اجر (تو پاداشی از آنها مطالبه نمیکنی) (یوسف-104) منافات دارد. ثانیاً قبول نداریم که وجوب محبت دلیل بر وجوب اطاعت است، لذا ابن بابویه در کتاب اعتقادات میگوید: امامیه افتقا دارند که محبت علویین لازمه است در حالی که همه را واجب الاطاعت نمیدانند. ثالثاً قبول نداریم که هر شخص واجب الاطاعهای دارای مقام امامت یعنی زعامت کبری باشد والا پیامبری در زمان خود دارای چنین مقامی بود، در حالی که در داستان طالوت میخوانیم که او امام جمعیت شد در حالی که پیامبری نیز در آن زمان وجود داشت. رابعاً آیه اقتضا میکند تمام اهل بیت واجبالاطاعه باشند و به همین دلیل باید همه امام باشند، در حالی که امایه چنین عقیدهای ندارند. تحلیل و بررسی با برداشتی که از آیه موردبحث طبق قرائن فراوان و محکم موجود در آیه و سایر آیات قرآن داشتیم پاسخ بسیاری از این ایرادات روشن میشود: زیرا گفتیم این محبت امر سادهای نیست، این به عنوان پاداش نبوت و اجر رسالت است، طبعاً باید مطلبی همزون و همشأن آن باشد تا بتواند پاداش آن قرار گیرد. از سوی دیگر آیات قرآن گواهی میدهد سود این محبت چیزی نیست که به پیامبر صلیالله علیه وآله برگردد، بلکه نتیجه آن صددرصد عاید خود مومنان میشد یا به تعبیر دیگر این یک امر معنوی است که در تکامل هدایت مسلمانان موثر است. به این ترتیب گرچه از آیه چیزی جز مسئله وجوب محبت استفاده نمیشود اما با قرائنی که ذکر شد این وجوب محبت سر از مسئله امامت که پشتوانه مقام نبوت و رسالت است درمیآورد. باتوجه به این توضیح کوتاه به بررسی ایرادات فوق میپردازیم:اولاً- اینکه بعضی از مفسران آیه را به موت اهل بیت تفسیر نکردهاند باید قبول کرد که پیشداوریها و رسوبات ذهنی مانع از این امر بوده فیالمثل جمعی از آنها «قربی» را به معنی «تقرب به پروردگار» تفسیر کردهاند در حالی که در تمام آیات قرآن هر موردی این کلمه به کار رفته به معنی خویشاوندان است و یا اینکه جمعی از آن را به معنی خویشاوندی پیامبر با قبایل عرب تفسیر کردهاند، در حالی که این تفسیر نظام آیه را به کلی به هم میریزد، اجر رسالت را از کسی مطالبه میکند که رسالت را پذیرفته و کسی که رسالت پیامبر را بپذیرد چه نیازی دارد که خویشاوندی او را با خود درنظر بگیرد و از آزار او چشم بپوشد؟ علاوه بر این روایات زیادی که آیه را به ولایت اهل بیت پیامبر تفسیر میکند چرا کنار بگذاریم؟ بنابراین باید قبول کرد که این گروه از مفسران هرگز با ذهن خالی به تفسیر آیه نپرداختهاند وگرنه مطلب پیچیدهای در آن وجود ندارد و از اینجا روشن میشود که تقاضای چنین پاداشی نه با مقام نبوت منافات دارد و نه همچون راه و رسم دنیاپرستان است و با آیه 104 سوره یوسف که نفی هرگونه پاداش را میکند نیز کاملاً هماهنگ است، چراکه پاداش مودت اهل بیت در حقیقت پاداشی نیست که پیامبر از آن منتفع گردد بلکه خود مسلمین از آن بهرهمند میشوند.ثانیاً- درست است وجوب محبت ساده هرگز دلیل بر وجوب اطاعت نیست اما وقتی در نظر بگیریم که این محبتی است که متناسب و همطراز رسالت قرار داده شده، یقین پیدا میکنیم که وجوب اطاعت نیز در آن نهفته است و از اینجا روشن میشود که گفتار ابنبابویه (صدوق) نیز منافاتی با آنچه گفتیم ندارد.ثالثاً- درست است که هر وجوب اطاعتی دلیل بر مقام امامت و زعامت کبری نیست، ولی باید توجه داشت وجوب اطاعتی که پاداش رسالت و متناسب با آن است جز امامت نمیتواند باشد. رابعاً –امام به معنی رهبر– در هر عضری یک تن بیشتر نمیتواند باشد و بنا بر این امامت همه اهل بیت معنی نخواهد اشت به علاوه نباید نقش روایات را در این زمینه یعنی در فهم معنی آیه از نظر دور داشت. قابل توجه اینکه آلوسی شخصاً اهمیت زیادی برای مودت اهل بیت قائل شده و در چند خط پیش از بحث فوق میگوید: حق این است که محبت خویشاوندان پیامبر صلیالله علیه وآله به خاطر قرابتشان با پیامبر صلیالله علیه وآله واجب است و هر قدر قرابت قویتر باشد، محبت وجوب بیشتری دارد و سرانجام میگوید: آثار این مودت تعظیم و احترام و قیام به اداء حقوق اقربای پیغمبر است، در حالی که بسیاری از مردم در این امر سستی کردهاند تا آنجا که محبت قرابت پیامبر صلیالله علیه وآله را یک نوع رافضیگری شمردهاند ولی من چنین نمیگویم، بلکه همان میگویم که شافعی در آن کلام جالب و گویای خود گفته است. سپس اشعاری را که در بالا از شافعی نقل کردیم ذکر کرده، میافزاید: با این حال من معتقد به خروج از اعتقادات بزرگان اهل سنت در مورد صحابه نیستم و محبت آنها را نیز از واجبات میشمرم.2- کشتی نجات «فخر رازی» در ذیل این بحث نکتهای را نقل کرده و آن را پسندیده است و «آلوسی» در روحالمعانی نیز آن را به عنوان نکتهای لطیف به نقل از فخر رازی آورده، نکتهای که فکر میکنند از طریق آن بعضی از تضادها برطرف میگردد و آن اینکه پیغمبر گرامی اسلام از یک سو فرموده است: مثل اهل بیتی کمثل سفینه نوح من رکب فیها نجی: «مثل اهل بیت همچون کشتی نوح است هرکس سوار بر آن شود نجات مییابد». و از سوی دیگر فرموده است: اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم: «اصحاب من همچون ستارگان آسمانند به هرکدام اقتدا کنید هدایت مییابید» و ما الان در اقیانوس تکلیف گرفتاریم و امواج شبهات و شهوات ما را از هر سو درهم میکوبد و آن کس که میخواهد از دریا عبور کند احتیاج به دو امر دارد یکی کشتی است که خالی از هر عیب و نقص باشد و دیگری ستارگان پرفروغ و درخشندهای است که مسیر را به او نشان دهد، هنگامی که انسان سوار بر کشتی شود و چشم بر ستارگان درخشان بدوزد امید نجات وجود دارد، همچنین هرکس از اهل سنت بر کشتی محبت صلیالله علیه وآله سوار گردد و چشم به ستارگان اصحاب دوزد امید است که خداوند او را به سلامت و سعادت در دنیا و آخرت برساند. ولی ما میگوییم این تشبیه شاعرانه گرچه زیباست اما دقیق نیست، چراکه اولاً کشتی نوح مرکب نجات بود در آن روز که همه جای جهان را امواج خروشان آب فرا گرفته بود، دائماً در گردش بود بیآنکه مانند کشتیهای معمولی مقصدی داشته باشد که به سوی آن مقصد به کمک ستارگان حرکت کند. مقصد خود کشتی بود، و نجات از غرقاب، تا فرو نشستن آب و قرار گرفتن کشتی بر کنار کوه جودی. ثانیاً- در بعضی از روایات که در کتب برادران اهل سنت نقل شده از پیغمبر گرامی اسلام چنین آمده است: النجوم امان الهل الارض من الغرق و اهل بیتی امان لامتی من الاختلاف فی الدین: «ستارگان امان برای اهل زمینند از غرق شدن و اهل بیت من امان امتند از اختلاف در دین.»3- تفسیر «و من یقترف حسنه...» «اقتراف» در جمله «و من یقترف حسنه نزد له فیها حسنه» (هرکس حستهای را کسب کند ما بر آن حسن آن میافزاییم) در اصل از «قرف» (بر وزن حرف) به معنی کندن پوست اضافی از درخت یا پوستهای اضافی از زخم است که گاه مایه پیراستن و بهبودی میگردد، این کلمه بعداً در اکتساب به کار رفته اعم از اینکه اکتساب خوبی باشد یا بدی، ولی به گفته راغب این واژه در بدیها بیش از خوبیها به کار میرود (هرچند در آیه موردبحث در خوبیها به کار رفته)، لذا ضربالمثلی در عرب معروف است که میگویند: الاعتراف یزیل الاقتراف «اعتراف به گناه، گناه را از بین میبرد». جالب اینکه در بعضی از تفاسیر از ابن عباس و یکی دیگر از مفسران نخستین بنام «سدی» نقل شده که منظور از «اقتراف حسنه» در آیه شریفه مودت آل محمد صلیالله علیه وآله است. در حدیثی که سابقاً از امام حسن بن علی علیهالسلام نقل کردیم نیز آمده: اقتراف الحسنه مودتنا اهل البیت: «منظور از به دست آوردن حسنه مودت ما اهل بیت است» روشن است که منظور از این گونه تفسیرها محدود بودن معنی اکتساب حسنه به مودت اهل بیت نیست، بلکه معنی وسیع و گستردهای دارد ولی از آنجا که این جمله به دنبال مسئله مودت ذیالقربی آمده است روشنترین مصداق اکتساب حسنه همین مودت است. *** «قل ما سالتکم من اجر فهو لکم ان اجری الا علی الله و هو علی کل شیء شهید» (سوره سبا آیه 47)ترجمه:بگو: «هر اجر و پاداشی از شما خواستهام برای خود شماست، اجر من تنها بر خداوند است و او بر همه چیز گواه است.»تفسیر:در نخستین آیه موردبحث سخن از عدم مطالبه اجر و مزد در برابر رسالت است. میگوید: «بگو هر اجر و پاداش از شما خواستم برای شماست» (قل ما سالتکم من اجر فهو لکم). «اجر و پاداش من تنها بر خداست» (ان اجری الا علی الله) اشاره به اینکه انسان عاقل هر کاری را میکند باید انگیزهای داشته باشد، وقتی کمال عقل من بر شما ثابت شد و میبینید انگیزه مادی ندارم، باید بدانید محرک الهی و معنوی مرا به این کار واداشته است. به تعبیر دیگر: من شما را دعوت به تفکر کردم، اکنون بیندیشید و از وجدان خود سوال کنید، چه چیز سبب شده که من شما را از عذاب الهی انذار کنم؟ چه سودی از این کار عاید من میشود و چه فایده مادی برای من دارد؟ اضافه بر این اگر بهانه شما در این اعتراض و روی گردانی از حق این است که باید بهای گزافی برای آن بپردازید، من اصولاً از شما اجر و پاداشی نخواستهام. چنانکه همین معنی با صراحت در آیه 46 سوره قلم آمده است: ام تس کلهم اجرا فهم من مغرم مثقلون: «آیا تو از آنها پاداشی برای رسالت خواستهای که بر دوش آنها سنگینی میکند؟» در اینکه جمله «فهولکم» چه مفهومی دارد؟ دو تفسیر وجود دارد: نخست اینکه کنایه باشد از عدم مطالبه هرگونه اجرت به طور مطلق مثل اینکه ما میگوییم: «هرچه از تو خواستهام مال خودت» کنایه از این که چیزی از تو نخواستهام، شاهد این سخن جمله بعداز آن است که میگوید: ان اجری الا علی الله «پاداش من تنها بر خداست». دوم اینکه اگر میبینید من در بعضی از سخنانم که از سوی پروردگار آوردهام به شما گفتهام: لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی: «من از شما پاداشی نمیطلبم جز دوستی خویشاوندانم» (شوری - 23). این نیز سودش به خود شما بازگشت میکند چرا که مودت ذیالقربی بازگشت به مسئله «امامت و ولایت» و «تداوم خط نبوت» است که آن نیز برای ادامه هدایت شما ضروری است. شاهد این سخن شان نزولی است که بعضی در اینجا نقل کردهاند که وقتی آیه قل لا اسالکم علیه اجرا الا الموده فیالقربی نازل شد، پیامبر صلیالله علیه وآله به مشرکان مکه فرمود: خویشاندان مرا ناراحت نکنید، آنها نیز این پیشنهاد را پذیرفتند. اما هنگامی که پیامبر صلیالله علیه وآله از بتهای آنها بدگویی کرد گفتند محمد صلیالله علیه وآله منصفانه با ما رفتار نمیکند، از یک سو از ما میخواهد خویشاوندانش را آزار ندهیم، ولی از سوی دیگر با بدگویی از خدایان ما، ما را آزار میدهد در اینجا آیه: قل ما سالتکم من اجر فهو لکم (آیه موردبحث) نازل شد و به آنها گفت: آنچه من در این باره از شما خواستم به نفع خود شما بود، حال میخواهید آنها را آزار بکنید یا نکنید. و در پایان آیه میفرماید: «و او بر هر چیزی شاهد و گواه است» (و هو علی کل شیء شهید). اگر من پاداشم را از او میخواهم به خاطر آن است که او از همه اعمال و نیات من آگاه است. به علاوه، او گواه حقانیت من است، چراکه این همه معجزات آیات بینات را او در اختیار من گذاشته و به راستی برترین گواه اوست، چراکه کسی که حقایق را از همه بهتر میداند و از همه بهتر میتواند ادا کند و هیچ چیزی جز حق از او صادر نمیشود او بهترین گواهان است و او خداست. *** «قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله و یغفر ذنوبکم و الله غفور رحیم» (سوره آل عمران آیه 31)ترجمه:بگو: «اگر خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید تا خدا (نیز) شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد و خدا آمرزنده مهربان است»تفسیر:بگو: اگر خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید تا خدا (هم) شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد و خدا آمرزنده مهربان است *** «لا تجد قوما یومنون بالله و الیوم الاخر یوادون من حادالله و رسوله و لو کانوا ءاباءهم او ابناءهم او اخونهم او عشیرتهم اولئک کتب فی قلوبهم الایمن و ایدهم بروح منه و یدخلهم جنت تجری من تحتها الانهر خلدین فیها رضیالله عنهم و رضوا عنه اولئک حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون» (سوره مجادله آیه 22)ترجمه:او خدایی است که معبودی جز او نیست، دانای آشکار و نهان است و او رحمان و رحیم است.تفسیر:میفرماید او خدایی است که معبودی جز او نیست، از غیب و شهود آگاه است و او رحمان و رحیم است. (هو الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهاده هو الرحمن الرحیم). در اینجا قبل از هرچیز روی مسئله توحید که خمیرمایه همه اوصاف جمال و جلال و ریشه اصلی معرفت الهی است تکیه میکند، و بعداز آن روی علم و دانش او نسبت به غیب و شهود. «شهادت» و «شهود» -چنانکه راغب در مفردات میگوید– حضور توام با مشاهده است، خواه با چشم ظاهر باشد یا با چشم دل. بنابراین هرجا قلمرو احاطه حسی و علمی انسان است «عالم شهود» است و آنچه از این قلمرو بیرون است «عالم غیب» محسوب میگردد، ولی همه اینها در برابر خدا یکسان است چراکه وجود بیپایان او همهجا حاضر و ناظر است و بنابراین جایی از قلمرو علم و حضور او بیرون نیست و لذا در آیه 59 سوره انعام میخوانیم: و عند مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو: «کلیدهای غیب تنها نزد او است و جز او کسی آنرا نمیداند.» توجه به این نام الهی سبب میشود که انسان او را همه جا حاضر و ناظر بداند و تقوای الهی پیشه کند. سپس روی رحمت عامه او که همه خلایق را شامل میشود (رحمن) و رحمت خاصهاش که ویژه مومنان است (رحیم) تکیه شده، تا به انسان امید بخشد و او را در راه طولانی تکامل و سیر الی الله که در پیش دارد یاری دهد که قطع این مرحله بیهمراهی لطف او نمیشود و ظلمات است و خطر گمراهی دارد و به این ترتیب علاوه بر صفت توحید، سه وصف از اوصاف عظیمش در این آیه بیان شده که هرکدام به نوعی الهامبخش است. *** «قد کانت لکم اسوه حسنه فی ابراهیم و الذین معه اذ قالوا لقومهم انا برءوامنکم و مما تعبدون من دون الله کفرنا بکم و بدا بیننا و بینکم العدوه و البغضاء ابدا حتی تومنوا بالله وحده الا قول ابراهیم لابیه لاستغفرن لک و ما املک لک من الله من شیء ربنا علیک توکلنا و الیک انبنا و الیک المصیر» (سوره ممتحنه آیه4)ترجمه:برای شما سرمشق خوبی در زندگی ابراهیم و کسانی که با او بودند وجود داشت، در آن هنگامی که به قوم (مشرک) خود گفتند: «ما از شما و آنچه غیراز خدا میپرستید بیزاریم، ما نسبت به شما کافریم و میان ما عداوت و دشمنی همیشگی آشکار شده است، تا آن زمان که به خدای یگانه ایمان بیاورید –جز آن سخن ابراهیم که به پدرش [= عمویش آزر] گفت: (وعده داد) که برای تو آمرزش طلب میکنم و در عین حال در برابر خداوند برای تو مالک چیزی نیستم (و اختیاری ندارم)– پروردگارا ما بر تو توکل کردیم و به سوی تو بازگشتیم و همه فرجامها به سوی تو است.»تفسیر:ابراهیم برای همه شما اسوه بود از آنجا که قرآن مجید در بسیاری از موارد برای تکمیل تعلیمات خود از الگوهای مهمی که در جهان انسانیت وجود داشته شاهد میآورد، در آیات موردبحث نیز به دنبال نهی شدیدی که از دوستی با دشمنان خدا در آیات قبل شده سخن از ابراهیم علیهالسلام و برنامه او به عنوان پیشوای بزرگی که مورد احترام همه اقوام، مخصوصاً قوم عرب بوده به میان میآورد و میفرمای: «برای شما در زندگی ابراهیم و کسانی که با او بودند اسوه خوبی وجود داشت» (قد کانت لکم اسوه حسنه فی ابراهیم و الذیه معه). ابراهیم علیهالسلام بزرگ پیامبران که زندگیش سرتاسر، درس بندگی و عبودیت خدا، جهاد فی سبیلالله و عشق ذات پاک او بود، ابراهیم که امت اسلامی از برکت دعای او و مفتخر به نامگذاری او میباشد، میتواند برای شما سرمشق خوبی در این زمینه گردد. منظور از تعبیر «والذین معه» (آنها که با ابراهیم بودند) مومنانی است که او را در این راه همراهی میکردند، هرچند قلیل و اندک بودند و این احتمال که منظور پیامبرانی است که با او همصدا شدند، یا انبیا معاصر او –چنانکه بعضی احتمال دادهاند– بعید به نظر میرسد، به خصوص که مناسب این است که قرآن در اینجا پیامبر اسلام صلیالله علیه وآله را به «ابراهیم» و مسلمانان را به اصحاب و یاران او، تشبیه کند، در تواریخ نیز آمده است که گروهی در بابل بعداز مشاهده معجزات ابراهیم به او ایمان آوردند و در هجرت به سوی شام او را همراهی کردند و این نشان میدهد که او یاران وفاداری داشته است. سپس در توضیح این معنی میافزاید: «آن روز که به قوم مشرک و بتپرستشان گفتند: ما از شما و هرآنچه غیر از خدا میپرستید بیزاریم» (اذ قالوا لقومهم انا برآء و منکم و مما تعبدون من دونالله). ما نه شما را قبول داریم و نه آیین و مذهبتان را، ما هم از خودتان و هم از بتهای بیارزشتان متنفریم. و باز برای تاکید افزودند: «ما نسبت به شما کافریم» (کفرنا بکم). البته این کفر همان کفر برات و بیزاری است که در بعضی از روایات ضمن برشمردن اقسام پنجگانه کفر به آن اشاره شده است و سومین بار برای تاکید بیشتر افزودند: «در میان ما و شما عداوت و دشمنی همیشگی آشکار شده است» (و بدا بیننا و بینکم العداوه و البغضاء ابدا). و این وضع همچنان ادامه دارد تا به خدای یگانه ایمان بیاورید (حتی تامنوا بالله وحده). و به این ترتیب با نهایت قاطعیت و بدون هیچگونه پرده پوشی اعلام جدایی و بیزاری از دشمنان خدا کردند. و تصریح نمودند که این جدایی به هیچ قیمت قابل برگشت و تجدیدنظر نیست و تا ابد ادامه دارد، مگر اینکه آنها مسیر خود را تغییر دهند و از خطر کفر به خط ایمان روی آورند.ولی از آنجا که این قانون کلی و عمومی در زندگی ابراهیم استثناء داشته که آنهم به خاطر هدایت بعضی از مشرکان صورت گرفته، به دنبال آن میفرماید: آنها هرگونه ارتباطشان را با قوم کافر قطع کردند و هیچگونه سخن محبتآمیزی به آنها نگفتند: «جز این سخن ابراهیم که به پدرش (عمویش آذر) وعده داد که برای تو از خدا طلب آمرزش میکنم، ولی در عین حال من در برابر خدا برای تو مالک چیزی نیستم و آمرزش تنها به دست اوست» (الا قول ابراهیم لابیه لا ستغفرون و ما املک لک من الله من شیء).این در حقیقت استثنایی است از مسئله قطع هرگونه ارتباط ابراهیم و یارانش از بتپرستان که آن هم دارای شرایط و مصلحت خاصی بود، زیرا قرائن نشان میدهد که ابراهیم احتمالاً آمادگی برای ایمان را در عمویش آزر مشاهده کرده بود ولی آذر از این مسئله نگران بود که اگر راه توحید را پیش گیرد دوران بتپرستی او چه خواهد شد؟ ابراهیم به او وعده داد که در پیشگاه خدا برای تو استغفار میکنم و به این وعده خود نیز عمل کرد، ولی آزر ایمان نیاورد و هنگامی که بر ابراهیم روشن شد که او دشمن خداست و هرگز ایمان نمیآورد دیگر برای او استغفار نکرد و با او قطع رابطه نمود و از آنجا که مسلمانان از این برنامه ابراهیم و آزر اجمالاً باخبر بودند و ممکن بود همین مطلب بهانهای شود برای افرادی همچون «حاطب ابن ابی بلتعه» که با کفار سروسری برقرار نمایند، قرآن میگید این استثنا در شرایط خاصی صورت گرفته و وسیلهای برای جلب آزر به ایمان بود، نه برای اهداف دنیوی و لذا در آیه 114 سوره توبه میفرماید: و ما کان استغفار ابراهیم لابیه الاعن موعده وعدها ایاه فلما تبین له انه عدولله تبرا منه ان ابراهیم لاواه حلیم: «استغفار ابراهیم برای پدرش (عمویش آزر) فقط به خاطر وعدهای بود که به او داده بود (تا وی را به سوی ایمان جذب کند) اما هنگامی که برای او مسلم شد که وی دشمن خداست از او بیزاری جست، چراکه ابراهیم مهربان و بردبار بود». ولی جمعی از مفسران آن را استثنا از «اسوه بودن ابراهیم» دانستهاند و گفتهاند باید در همه چیز به او اقتدا کرد جز استغفارش برای عمویش آزر.این معنی گرچه در کلام عدهای از مفسران آمده، ولی بسیار بعید به نظر میرسد، زیرا اولاً او در هرچیز اسوه بود، حتی در این برنامه چرا که اگر در همان شرایط «آزر» در بعضی از مشرکان پیدا میشد اظهار محبت نسبت به او برای جلب و جذب وی به سوی ایمان کار خوبی بود، ثانیاً، ابراهیم علیهالسلام یک پیامبر معصوم و از انبیای بزرگ و مجاهد بود و همه افعالش سرمشق است، معنی ندارد که این مسئله را استثنا کنیم. کوتاه سخن اینکه ابراهیم و پیروانش قویاً با بتپرستان مخالف بودند و باید این درس را از آنان سرمشق گرفت و داستان آزر شرایط خاصی داشته که اگر برای ما هم پیدا شود قابل تاسی است و از آنجا که مبارزه با دشمنان خدا با این صراحت و قاطعیت مخصوصاً در زمانی که آنها از قدرت ظاهری برخوردارند جز با توکل بر ذات خدا ممکن نیست، در پایان آیه میافزاید: آنها گفتند: پروردگارا ما بر تو توکل کردیم و به سوی تو بازگشت نمودیم و رجوع نهایی همه سرانجام به سوی تو است، (ربنا الیک توکلنا و الیک انبنا و الیک المصیر). در حقیقت آنها سه مطلب را در این عبارت به پیشگاه الهی عرضه داشتند: نخست توکل بر ذات او، و دیگر توبه و بازگشت به سوی او، و سپس توجه به این حقیقت که رجوع نهایی همه چیز به سوی او است که علت و معلول یکدیگرند، ایمان به معاد و بازگشت نهایی سبب توبه میگردد و توبه روح توکل را در انسان زنده میکند. درس سیزدهم «قل للمومنین یغضوا من ابصرهم و یحفظوا فروجهم ذلک ازکی لهم ان الله خبیر بنا یصنعون» (سوره نور آیه 30)ترجمه:به مومنان بگو چشمهای خود را (از نگاه به نامحرمان) فروگیرند و عفاف خود را حفظ کنند، این برای آنان پاکیزهتر است، خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است.شان نزول:در کتاب کافی در شان نزول نخستی آیه از آیات فوق از امام باقر علیهالسلام چنین نقل شده است که جوانی از انصار در مسیر خود با زنی روبرو شد –و در آن روز زنان مقنعه خود را در پشت گوشها قرار میدادند- (و طبعاً گردن و مقداری از سینه آنها نمایان میشد) چهره آن زن نظر آن جوان را به خود جلب کرد و چشم خود را به او دوخت هنگامی که زن گذشت جوان همچنان با چشمان خود او را بدرقه میکرد در حالی که راه خود را ادامه میداد تا اینکه وارد کوچه تنگی شد و باز همچنان به پشت سر خود نگاه میکرد ناگهان صورتش به دیوار خورد و تیزی استخوان یا قطعه شیشهای که در دیوار بود صورتش را شکافت هنگامی که زن گذشت جوان به خود آمد و دید خون از صورتش جاری است و به لباس و سینهاش ریخته (سخت ناراحت شد) با خود گفت به خدا سوگند من به خدمت پیامبر میروم و این ماجرا را بازگو میکنم، هنگامی که چشم پیامبر صلیالله علیه وآله به او افتاد فرمود چه شده است؟ و جوان ماجرا را نقل کرد، در این هنگام جبرییل، پیک وحی خدا نازل شد و آیه فوق را آورد (قل للمومنین یغضوا من ابصارهم...).تفسیر:نخست میگوید : «به مومنان بگو چشمهای خود را (از نگاه به زنان نامحرم و آنچه نظر افکندن به آن حرام است) فروگیرند، و دامان خود را حفظ کنند» (قل للمومنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم). «یغضوا» از ماده «غض» (بر وزن خز) در اصل به معنی کم کردن و نقصان است و در بسیاری از موارد در کوتاه کردن صدا یا کم کردن نگاه گفته میشود، بنابراین آیه نمیگوید مومنان باید چشمهایشان را فروبندند، بلکه میگوید باید نگاه خود را کم و کوتاه کنند، و این تعبیر لطیفی است به این منظور که اگر انسان به راستی هنگامی که با زن نامحرمی روبرو میشود، بخواهد چشم خود را به کلی ببندد ادامه راه رفتن برای او ممکن نیست، اما اگر نگاه را از صورت و اندام و او برگیرد و چشم خود را به پایین اندازد گویی از نگاه خویش کاسته است و آن صحنه را که ممنوع است از منطقه دید خود به کلی حذف کرده. قابل توجه اینکه قرآن نمیگوید از چه چیز چشمان خود را فروگیرند (و به اصطلاح متعلق آن فعل را حذف کرده) تا دلیل برعموم باشد، یعنی از مشاهده تمام آن چیزهایی که نگاه بر آنها حرام میباشد چشم برگیرند. اما با توجه به سیاق آیات مخصوصاً آیه بعد از سخن از مسئله حجاب به میان آمده به خوبی روشن میشود که منظور نگاه نکردن به زنان نامحرم است، شان نزولی را که در بالا آوردیم نیز این مطلب را تایید میکند.از آنچه گفتیم این نکته روشن میشود که مفهوم آیه فوق این نیست که مردان در صورت زنان خیره نشوند تا بعضی از آن چنین استفاده کنند که نگاههای غیرخیره مجاز است، بلکه منظور این است که انسان به هنگام نگاه کردن معمولاً منطقه وسیعی را زیرنظر میگیرد، هرگاه زن نامحرمی در حوزه دید او قرار گرفت چشم را چنان فروگیرد که آن زن از منطقه دید او خارج شود، یعنی به او نگاه نکند اما راه چاه خود را ببیند و اینکه «غض» را به معنی کاهش گفتهاند منظور همین است. (دقت کنید)دومین دستور در آیه فوق همان مسئله حفظ «فروج» است. «فرج» چنانکه قبلاً هم گفتهایم در اصل به معنی شکاف میان دو چیز است، ولی در این گونه موارد کنایه از عورت میباشد و ما برای حفظ معنی کنای آن در فارسی «دامان» را به جای آن میگذاریم. منظور از «حفظ فرج» به طوری که در روایات وارد شده است پوشانیدن آن از نگاه کردن دیگران است، در حدیثی از امام صادق علیهالسلام میخوانیم: کل آیه فی القرآن فیها ذکر الفروج فهی من الزنا الا هذه الایه فانها من النظر: «هر آیهای که در قرآن سخن از حفظ فروج میگوید، منظور حفظ کردن از زنا است جز این آیه که منظور آن حفظ کردن از نگاه دیگران است». و از آنجا که گاه بهنظر میرسد که چرا اسلام از این کار که با شهوت و خواست دل بسیاری هماهنگ است نهی کرده، در پایان آیه میفرماید: «این برای آنها بهتر و پاکیزهتر است» (ذلک ازکی لهم). سپس به عنوان اخطار برای کسانی که نگاه هوس آلود و آگاهانه به زنان نامحرم میافکنند و گاه آن را غیراختیاری قلمداد میکنند، میگوید: «خداوند از آنچه انجام میدهید مسلماً آگاه است» (ان الله خبیر بما تصنعون). «و قل للمومنت یغضضن من ابصرهن و یحفظن فروجهن و لا یبدین زینتهن الا ما ظهر منها و لیضرین بخمرهن علی جیوبهن و لا بیدین زینتهن الا لبعولتهن او ءابائهن او ءاباء بعولتهن او ابنانهن او ابناء بعولتهن او اخونهن او بنی اخوانهن او بنی اخوتهن او نسائهن او ما ملکت ایمنهن او التبعین غیر اولی الاربه من الرجال او الطفل الذین لم یظهروا علی عورت النساء و لا یضربت بارجلهن لیعلم ما یخفین من زینتهن و توبوا الی الله جمیعاً ایه المومنون لعلکم تفلحون» (سوره نور آیه 31)ترجمه:و به زنان با ایمان بگو چشمهای خود را (از نگاه هوسآلود) فروگیرند و دامان خویش را حفظ و زینت خود را –جز آن مقدار که نمایان است– آشکار ننمایند و (اطراف) روسریهای خود را بر سینه خود افکنند (تا گردن و سینه با آن پوشانده شود)، و زینت خود را آشکار نسازند مگر برای شوهرانشان، یا پدرانشان، یا پدرشوهرانشان، یا پسرانشان، یا پسران همسرانشان، یا برادرانشان، یا پسران برادرانشان، یا پسران خواهرانشان، یا زنان همکیششان، یا بردگانشان [=کنیزانشان]، یا افراد سفیه که تمایلی به زن ندارند، یا کودکانی که از امور جنسی مربوط به زنان آگاه نیستند و هنگام راه رفتن پاهای خود را به زمین نزنند تا زینت پنهانیشان دانسته شود (صدای خلخال که برپا دارند به گوش رسد) و همگی به سوی خدا باز گردید ای مومنان، تا رستگار شوید.تفسیر:در آیه بعد به شرح وظایف زنان در این زمینه میپردازد، نخست به وظایفی که مشابه مردان دارند اشاره کرده میگوید: «و به زنان باایمان بگو چشمهای خود را فروگیرند (و از نگاه به مردان نامحرم خودداری کنند) و دامان خود را حفظ نمایند» (و قل للمومنت یغضضن من ابصرهن و یحفظن فروجهن). و به این ترتیب «چشمچرانی» همانگونه که بر مردان حرام است بر زنان نیز حرام میباشد و پوشانیدن عورت از نگاه دیگران، چه از مرد و چه از زن برای زنان نیز همانند مردان واجب است. سپس به مسئله حجاب که از ویژگی زنان است ضمن سه جمله اشاره فرموده:1- «آنها نباید زینت خود را آشکار سازند جز آن مقدار که طبیعتاً ظاهر است» (و لا یبدین زینتهن الا ما ظهر منها). در اینکه منظور از زینتی که زنان باید آن را بپوشانند و همچنین زینت آشکاری که در اظهار آن مجازند چیست؟ در میان مفسران سخن بسیار است. بعضی زینت پنهان را به معنی زینت طبیعی (اندام زیبای زن) گرفتهاند. در حالی که کلمه زینت به این معنی کمتر اطلاق میشود. بعضی دیگر آن را به معنی محل زینت گرفتهاند، زیرا آشکارکردن خود زینت مانند گوشواره و دستبند و بازوبند به تنهایی مانعی ندارد، اگر ممنوعیتی باشد مربوط به محل این زینتها است، یعنی گوشها و گردن و دستها و بازوان. بعضی دیگر آن را به معنی خود زینتآلات گرفتهاند منتها در حالی که روی بدن قرار گرفته و طبیعی است که آشکار کردن جنین زینتی توام با آشکار کردن اندامی است که زینت برآن قرار دارد.(این دو تفسر اخیر ازنظر نتیجه یکسان است هرچند از دو راه مسئله تعقیب میشود). حق این است که ما آیه را بدون پیشداوری و طبق ظاهر آن تفسیر کنیم که ظاهر آن همان معنی سوم است و بنابراین زنان حق ندارند زینتهایی که معمولاً پنهانی است آشکار سازند هرچند اندامشان نمایان نشود و به این ترتیب آشکار کردن لباسهای زینتی مخصوصی را که در زیر لباس عادی یا چادر میپوشند مجاز نیست، چراکه قرآن از ظاهر ساختن چنین زینتهایی نهی کرده است. در روایات متعددی که از ائمه اهل بیت علیهمالسلام نقل شده نیز همین معنی دیده میشود که زینت باطن را به «قلاده» (گردنبند) «دملج» (بازوبند) «خلخلا» (پای بر نجن همان زینتی که زنان عرب در مچ پاها میکردند) تفسیر شده است. و چون در روایات متعدد دیگری زینت ظاهر به انگشتر و سرمه و مانند آن تفسیر شده میفهمیم که منظور از زینت باطن نیز خود زینتهایی است که نهفته و پوشیده است (دقت کنید).2- دومین حکمی که در آیه بیان شده است که: «آنها باید خمارهای خود را بر سینههای خود بیفکنند» (و لیضرین بخمرهن علی جیوبهن). «خمر» جمع «خمار» (بر وزن حجاب) در اصل به معنی پوشش است، ولی معمولاً به چیزی گفته میشود که زنان با آن سر خود را میپوشانند (روسری). «جیوب» جمع «جیب» (بر وزن غیب) به معنی یقه پیراهن است که از آن تعبیر به گریبان میشود و گاه به قسمت بالای سینه به تناسب مجاورت با آن نیز اطلاق میگردد. از این جمله استفاده میشود که زنان قبل از نزول آیه، دامنه روسری خود را به شانهها یا پشت سر میافکندند، به طوری که گردن و می از سینه آنها نمایان میشد، قرآن دستور میدهد روسری خود را بر گریبان خود بیفکنند تا هم گردن و هم آن قسمت از سینه که بیرون است مستور گردد. (از شان نزول آیه که قبلاً آوردیم نیز این معنی به خوبی استفاده میشود).3- در سومین حکم مواردی را که زنان میتوانند در آنها حجاب خود را برگیرند و زینت پنهان خود را آشکار سازند با این عبارت شرح میدهد: آنها نباید زینت خود را آشکار سازند (ولایبدین زینتهن). «مگر (در دوازده مورد)»:1- «برای شهورانشان» (الا لبعولتهن).2- «یا پدرانشان» (او آباهن).3- «یا پدرشوهرانشان» (او آباء بعولتهن).4- «یا پسرانشان» (او ابناهن).5- «یا پسران همسرانشان» (او ابناء بعولهن).6- «یا برادرانشان» (او اخوانهن).7- «یا پسران برادرانشان» (او بنی اخوانهن).8- «یا پسران خواهرانشان» (او بنی اخواتهن).9- «یا زنان هم کیششان» (او نساهن).10-«یا بردگانشان» (کنیزانشان) (او ما ملکت ایمانهن).11-«یا پیروان و طفیلیانی که تمایلی به زن ندارند» (افراد سفیه و ابلهی که میل جنسی در آنها وجود ندارد) (او التابعین غیر اولی الاربه من الرجال).12-«یا کودکانی که از عورات زنان (امور جنسی) آگاه نیستند» (او الطفل الذین لم یظهروا علی عورات نساء). 4- و بالاخره چهارمین حکم را چنین بیان میکند: «آنها به هنگام راه رفتن پاهای خود را بهی زمین نزنند تا زینت پنهانیشان دانسته شود» (و صدای خلخالی که به پا دارند به گوش برسد) (و لا یضربن بارجلهن لیعلم ما یخفین من زینتهن). آنها در رعایت عفت و دوری از اموری که آتش شهوت را در دل مردان شعلهور میسازد و ممکن است منتهی به انحراف از جاده عفت شود، آنچنان باید دقیق و سختگیر باشند که حتی از رساندن صدای خلخالی که در پای دارند به گوش مردان بیگانه خودداری کنند و این گواه باریکبینی اسلام در این زمینه است. و سرانجام با دعوت عمومی همه مومنا اعم از مرد و زن به توبه و بازگشت به سوی خدا آیه را پایان میدهد، میگوید: «همگی به سوی خدا بازگردید ای مومنان، تا رستگار شوید.» (و توبوا الی الله جمیعاً ایها المومنون لعلکم تفلحون). و اگر در گذشته کارهای خلافی در این زمینه انجام دادهاید اکنون که حقایق احکام اسلام برای شما تبیین شد از خطاهای خود توبه کنید و برای نجات و فلاح به سوی خانه خدا آیید که رستگاری تنها بر در خانه اوست و بر سر راه شما لغزشگاههای خطرناکی وجود دارد که جز با لطف او، نجات ممکن نیست، خود را به او بسپارید. درست است که قبل از نزول این احکام، گناه و عصیان نسبت به این امور مفهومی نداشت، ولی میدانیم قسمتی از مسائل مربوط به آلودگیهای جنسی جنبه عقلانی دارد و به تعبیر مصطلح از «مستقلات عقلیه» است که حکم عقل در آنجا به تنهایی برای ایجاد مسئولیت کافی است. «یایها النبی قل لا زوجک و بناتک و نساء المومنین یدنین علیهن من جلبیبهن ذلک ادنی ان یعرفن فلا یوذین و کان الله غفورا رحیما» (سوره احزاب آیه 59)ترجمه:ای پیامبر به همسران و دخترانت و زنان مومنان بگو: «جلبها [=روسریهای بلند] خود را بر خویش فرو افکنند، این کار برای اینکه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند بهتر است، (و اگر تاکنون خطا و کوتاهی از آنها سرزده توبه کنند) خداوند همواره آمرزنده و رحیم است.»شان نزول:در تفسیر علی بن ابراهیم در شان نزول آیه نخست چنین آمده است: آن ایام زنان مسلمان به مسجد میرفتند و پشت سر پیامبر صلیالله علیه وآله نماز میگذاردند، هنگام شب موقعی که برای نماز مغرب و عشا میرفتند بعضی از جوانان هرزه و اوباش بر سر راه آنها مینشستند و با مزاح و سخنان ناروا آنها را آزار میدادند و مزاحم آنها میشدند، آیه فوق نازل شد و به آنها دستور داد حجاب خود را به طور کامل رعایت کنند تا به خوبی شناخته شوند و کسی بهانه مزاحمت پیدا نکند.تفسیر:اخطار شدید به مزاحمان و شایعه پراکنان به دنبال نهی از ایذاء پیامبر صلیالله علیه وآله و مومنان در آیات گذشته، در اینجا روی یکی از موارد ایذاء تکیه کرده و برای پیشگیری از آن از دو طریق اقدام میکند: نخست به زنان با ایمان دستور میدهد که هرگونه بهانه و مستمسکی را از دست مفسدهجویان بگیرند، سپس با شدیدترین تهدیدی که در آیات قرآن کمنظیر است منافقان و مزاحمان و شایعهپراکنان را مورد حمله قرار میدهد. در قسمت اول میگوید: «ای پیامبر به همسران و دخترانت و زنان مومنین بگو روسریهای بلند خود را بر خویش فروافکنند تا شنانخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند» (یایها النبی قل لا زوجک و بناتک و نساء المومنین یدنین علیهن من جلبیبهن ذلک ادنی ان یعرفن فلا یوذین).در اینکه منظور از شناخته شدن چیست؟ دو نظر در میان مفسران وجود دارد که منافاتی با هم ندارند. نخست اینکه در آن زمان معمول بوده است که کنیزان بدون پوشیدن سر و گردن از منزل بیرون میآمدند و از آنجا که از نظر اخلاقی وضع خوبی نداشتند گاهی بعضی از جوانان هرزه مزاحم آنها میشدند، در اینجا به زنان آزاد مسلمان دستور داده شده که حجاب اسلامی را کاملاً رعایت کنند تا از کنیزان شناخته شوند و بهانهای برای مزاحمت به دست هرزگان ندهند. بدیهی است مفهوم این سخن آن نیست که اوباش حق داشتند مزاحم کنیزان شوند، بلکه منظور این است که بهانه را از دست افراد فاسد بگیرند. دیگر اینکه هدف این است که زنان مسلمان در پوشیدن حجاب سهلانگار و بیاعتنا نباشند مثل بعضی از زنان بیبندوبار که درعین داشتن حجاب آنچنان بیپروا و لاابالی هستند که غالباً قسمتهایی از بدنهای آنها نمایان است و همین معنی توجه افراد هرزه را به آنها جلب میکند. در اینکه منظور از جلبات چیست؟ مفسران و ارباب لغت چند معنی برای آن ذکر کردهاند:1- ملحفه (چادر) و پارچه بزرگی که از روسری بلندتر است و سروگردن و سینهها را میپوشاند.2- مقنعه و خمار (روسری).3- پیراهن گشاد. گرچه این معانی با هم متفاوتند ولی قدر مشترک همه آنها این است که بدون را به وسیله آن بپوشانند (ضمناً باید توجه داشت «جلباب» به کسر و فتح جیم هردو قرائت میشود). اما بیشتر به نظر میرسد که منظور پوششی است که از روسری بزرگتر و از چادر کوچکتر است چنانکه نویسنده «لسان العرب» روی آن تکیه کرده است و منظور از «یدنین» (نزدیک کنند) این است که زنان «جلباب» را به بدن خویش نزدیک سازند تا درست آنها را محفوظ دارد، نه اینکه آن را آزاد بگذارند به طوری که گاه و بیگاه کنار رود و بدن آشکار گردد و به تعبیر ساده خودمان لباس خود را جمع و جور کنند. اما اینگه بعضی خواستهاند از این جمله استفاده کنند که صورت را نیز باید پوشانید هیچ دلالتی بر این معنی ندارد و کمتر کسی از مفسران پوشاندن صورت را در مفهوم آیه داخل دانسته است. به هرحال از این آیه استفاده میشود که حکم «حجاب و پوشش» برای آزاد زنان قبل از این زمان نازل شده بود، ولی بعضی روی سادهاندیشی درست مراقب آن نبودند آیه فوق تاکید میکند که در رعایت آن دقیق باشند. و از آنجا که نزول این حکم، جمعی از زنان با ایمان را نسبت به گذشته پریشان میساخت، در پایان آیه میافزاید: «خداوند همواره غفور و رحیم است» (وکان الله غفورا رحیما). هرگاه از شما تاکنون در این امر کوتاهی شده چون براثر جهل و نادانی بوده است خداوند شما را خواهد بخشید، توبه کنید و به سوی او بازگردید و وظیفه عفت و پوشش را به خوبی انجام دهید.نکتهها:1- از خود شروع کن در دستوری که در آیات موردبحث در زمینه رعایت حجاب اسلامی به طور کامل آمده است و پیامبر صلیالله علیه وآله میفرماید: این دستور را ابلاغ کند، نخست همسران پیامبر صلیالله علیه وآله مطرح شدهاند، سپس دختران او، و بعد زنان باایمان، اشاره به اینکه هرگونه اصلاحی را باید از خود وخانواده خود شروع کنی و این برنامهای است برای همه اصلاحگران بشری و در میان همسران و دختران نخست همسران را عنوان میکند، چرا که آنها به مرد نزدیکترند، زیرا دختران همسر میگیرند و به خانههای همسران خود منتقل میشوند.2- پیشگیری از دو راه مفاسد اجتماعی چون غالباً تک علتی نیست باید مبارزه با آن را از همه جوانب شروع کرد و جالب اینکه در آیات فوق برای جلوگیری از مزاحمتهای افراد هرزه نخست به زنان با ایمان دستور میدهد که بهانهای به دست آنها ندهند، سپس مزاحمین را با شدیدترین تهدید بر سرجای خود مینشاند و این نیز برنامهای است برای همیشه و همگان، هم دوست را باید اصلاح کرد و هم دشمن را با قدرت بر سرجای خود نشانید. درس چهاردهم «یایها الذین ءامنوا اتقوا الله حق تقاته و لاتموتن الا و انتم مسلمون» (سوره آلعمران آیه 102)ترجمه:ای کسانی که ایمان آوردهاید آن گونه که حق تقوی و پرهیزگاری است، از خدا بپرهیزید و از دنیا نروید، مگر اینکه مسلمان باشید (باید گوهر ایمان را تا پایان عمر، حفظ کنید).تفسیر:دعوت به تقوی یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله حق تقاته: در این آیه نخست دعوت به تقوی شده است تا مقدمهای برای دعوت به سوی اتحاد باشد، در حقیقت دعوت به اتحاد بدون استمداد از یک ریشه اخلاقی و عقیدهای بیاثر و یا بسیار کماثر است، به همین دلیل در این آیه کوشش شده است تا عوامل ایجاد کننده اختلاف و پراکندگی در پرتو ایمان و تقوی و تضعیف گردند، لذا افراد باایمان را مخاطب ساخته و میگویند «همگی از خدا بپرهیزید و حق تقوی و پرهیزگاری را انجام دهید». در اینکه منظور از «حق تقوی» چیست؟ در میان مفسران سخن بسیار است اما شک نیست که حق تقوی آخرین و عالیترین درجه پرهیزگاری است، که پرهیز از هرگونه گناه و عصیان و تعدی و انحراف از حق را شامل میگردد و لذا در تفسیر «در المنثور» از پیامبر صلیالله علیه وآله و در تفسیر «عیاشی» و «معانیالاخبار» از امام صادق علیهالسلام نقل شده که در تفسیر «حق تقوی» فرمودند «ان یطاع فلا یعصی و یذکر فلاینسی (و یشکر فلایکفر)» یعنی «حق تقوی» و پرهیزگاری این است که پیوسته اطاعت فرمان او کنی و هیچگاه معصیت ننمایی، همواره به یاد او باشی و او را فراموش نکنی و در برابر نعمتهای او شکرگذار باشی و کفران نعمت او ننمایی.بدیهی است انجام این دستور همانند همه دستورات الهی بستگی به میزان توانایی انسان دارد بنا بر این آیه فوق با آیه 16 سوره تغابن که میگوید: فاتقوا الله ما استطعتم «تا آنجا که توانایی دارید پرهیزگاری پیشه کنید» هیچگونه منافاتی ندارد و گفتگو درباره تضاد این دو آیه و نسخ یکی به وسیله دیگری به کلی بیاساس است. البته آیه دوم در حقیقت بیان قید و به اصطلاح تخصیص در آیه اول است و آنرا مقید به مقدار توانایی انسان میکند و از آنجا که ظاهراً در میان قدما گاهی کلمه «نسخ» بر «تخصیص» اطلاق میشده ممکن است منظور کسانی که آیه دوم را ناسخ آیه اول دانستهاند همان «تخصیص» بوده باشد. و لا تموتن الا و انتم مسلمون: این جمله در حقیقت هشداری است به طایفه اوس و خزرج و همه مسلمانان جهان که به هوش باشند، تنها اسلام آوردن کافی نیست، مهم آن است که ایمان و اسلام خود را تا واپسین ساعات عمر حفظ کنند و با روشن ساختن آتشهای خاموش شده کینههای دوران جاهلی و پیروی از تعصبهای نابخردانه، ایمان و اعمال پاک خود را بر باد ندهند، تا عاقبت و پایان کار آنها به بدبختی نگراید، لذا با تاکید میفرماید: «مراقب باشید که از دنیا جز با ایمان و اسلام بیرون نروید.» «و اعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرقوا و اذکروا نعمتالله علیکم اذ کنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخونا و کنتم علی شفا حفره من النار فانقذکم منها کذلک یبین الله لکم ءایته لعلکم تهتدون» (سوره آل عمران آیه 103)ترجمه:و همه به ریسمان خدا [= قرآن و اسلام و هرگونه وسیله وحدت] چنگ زنید و پراکنده نشوید و نعمت (بزرگ) خدا را بر خود، به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید و او میان دلهای شما الفت ایجاد کرد و به برکت نعمت او برادر شدید و شما بر لب حفرهای از آتش بودید، خدا شما را از آن نجات داد. این چنین، خداوند آیات خود را برای شما آشکار میسازد، شاید پذیرای هدایت شوید.تفسیر:دعوت به سوی اتحاد واعتصموا بحبل الله جمیعاً و لاتفرقوا: در این آیه بحث نهایی که همان «مسئله اتحاد و مبارزه با هرگونه تفرقه» باشد مطرح شده و میفرماید: همگی به ریسمان الهی چنگ بزنید، و از هم پراکنده نشوید. درباره اینکه منظور از «حبل الله» (ریسمان الهی) چیست؟ مفسران احتمالات مختلفی ذکر کردهاند، بعضی میگویند منظور از آن قرآن است و بعضی میگویند اسلام و بعضی دیگر گفتهاند منظور خاندان پیامبر و ائمه معصومین هستند. در روایاتی که از پیامبر صلیالله علیه وآله و ائمه اهل بیت نقش شده نیز همین تعبیرات گوناگون دیده میشود، مثلاً در تفسیر «در المنثور» از پیامبر صلیالله علیه وآله و در کتاب «معانی الاخبار» از امام سجاد علیهالسلام نقل شده که فرمودند: «حبلالله» قرآن است و در تفسیر «عیاشی» از امام باقر علیهالسلام که فرمود: «ریسمان الهی» آل محمد صلیالله علیه وآله وسلم میباشند که مردم مامور به تمسک به آن هستند.ولی نه این احادیث و آن تفسیرها، هیچکدام با یکدیگر اختلاف ندارند، زیرا منظور از ریسمان الهی هرگونه وسیله ارتباط با ذات پاک خداوند است، خواه این وسیله، اسلام باشد یا قرآن یا پیامبر و اهل بیت او، و به عبارت دیگر تمام آنچه گفته شد، در مفهوم وسیع «ارتباط با خدا» که از معنی «حبل الله» استفاده میشود، جمع است. تعبیر به «حبل الله» برای چیست؟ نکته جالب اینکه تعبیر از این امور به «حبل الله» در واقع اشاره به یک حقیقت است، که انسان در شرایط عادی و بدون داشتن مربی و راهنما، در قعر دره طبیعت و چاه تاریک غرایز سرکش و جهل و نادانی باقی خواهد ماند. و برای نجات از این دره و برآمدن از این چاه نیاز به رشته و ریسمان محکمی دارد که به آن چنگ بزند و بیرون آید، این رشته محکم همان ارتباط با خدا از طریق قرآن و آورنده قرآن و جانشینان واقعی او میباشد که مردم را از سطح پایین و پست بالا برده و به آسمان تکامل معنوی و مادی میرسانند.دشمنان دیروز و برادران امروز و اذکروا نعمه الله علیکم اذ کنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا سپس قرآن به نعمت بزرگ اتحاد و برادری اشاره کرده و مسلمانان را به تفکر در وضع اندوهبار گذشته، و مقایسه آن «پراکندگی» با این «وحدت» دعوت میکند و میگوید: «فراموش نکنید که در گذشته چگونه با هم دشمن بودید ولی خداوند در پرتور اسلام و ایمان دلهای شما را به هم مربوط ساخت و شما دشمنا دیروز، برادران امروز شدید» و جالب توجه اینکه کلمه «نعمت» را دوبار در این جمله تکرار کرده و به این طریق اهمیت موهبت اتفاق و برادری را گوشزد میکند. نکته دیگر اینکه مسئله تالیف قلوب مومنان را به خود نسبت داده و میگوید: «خدا در میان دلهای شما الفت ایجاد کرد» و با این تعبیر اشاره به یک معجزه اجتماعی اسلام شده، زیرا اگر سابقه دشمنی و عداوت پیشین عرب را درست دقت کنیم که چگونه کینههای ریشهدار در طول سالهای متمادی در دلهای آنها انباشته شده بود و چگونه یک موضوع جزیی و ساده کافی بود آتش جنگ خونینی در میان آنها بیفروزد مخصوصاً باتوجه به اینکه مردم نادان و بیسواد و وحشی معمولاً افرادی لجوج و انعطافناپذیرند و به آسانی حاضر به فراموش کردن کوچکترین مسائل گذشته نیستند. در این صورت اهمیت این «معجزه بزرگ اجتماعی» اسلام آشکار میشود، و ثابت میگردد که از طرق عادی و معمولی امکانپذیر نبود که در طی چند سال، از چنان ملت پراکنده و کینهتوز و نادان و بیخبر، ملتی واحد و متحد و برادر بسازند.اعتراف مورخان و دانشمندان اهمیت موضوع فوق (وحدت و برادری در میان قبایل کینهتوز عرب) از دانظر دانشمندان و مورخان حتی دانشمندان و مورخان غیرمسلمان مخفی نمانده و همگی با اعجاب فراوان از آن یاد کردهاند. به عنوان نمونه «جان دیون پورت» دانشمند معروف انگلیسی مینویسد: «... محمد یک نفر عرب ساده، قبایل پراکنده کوچک و برهنه و گرسنه کشور خودش را مبدل به یک جامعه فشرده و با انضباط نمود و در میان ملل روی زمین آنها را با صفات و اخلاق تازهای معرفی کرد و در کمتر از سی سال، این طرز و روش امپراطور قسطنطنیه را مغلوب کرد و سلاطین ایران را از بین برد. سوریه و بینالنهرین و مصر را تسخیر کرد و دامنه فتوحاتش را از اقیانوس اطلس تا کرانه دریای خزر و تا رود سیحون بسط داد». «توماس کارل» میگوید: «خداوند عرب را به وسیله اسلام از تاریکیها به سوی روشناییها هدایت فرمود، از ملت خموش و راکدی که نه صدایی از آن میآمد و نه حرکتی محسوس بود، ملتی به وجود آورد که از گمنامی به سوی شهرت، از سستی به سوی بیداری، از پستی به سوی فراز و از عجز و ناتوانی به سوی نیرومندی سوق داده شده، نورشان از چهار سوی جهان میتابید. از اعلان اسلام یک قرن بیشتر نگذشته بود که مسلمانان یک پا در هندوستان و پای دیگر در اندلس نهادند و بالاخره در همین مدت کوتاه اسلام بر نصف دنیا نورافشانی میکرد». «دکتر گوستاولوبون» باین حقیقت این چنین اعتراف کرده است: «تا زمان این حادثه حیرتانگیز یعنی اسلام که دفعتاً نژاد عرب را به لباس جهانگیری و خلاق معانی به ما نشان داد، هیچیک از قسمتهای عربستان نه جزء تاریخ تمدن شمرده میشد و نه از حیث علم یا مذهب نشانی از آن بود.»«نهرو» دانشمند و سیاستمدار فقید هندی در این باره مینویسد: «... سرگذشت عرب و داستان اینکه چگونه به سرعت در آسیا و اروپا و افریقا توسعه یافتند و فرهنگ و تمدن عالی و بزرگی را به وجود آوردند یکی از شگفتیهای تاریخ بشری میباشد، نیرو و فکر تازهای که عربها را بیدار ساخت و ایشان را از اعتماد به نفس و قدرت سرشار ساخت «اسلام» بود...»، و کنتم علی شفا حفره من النار فانقذکم منها: «شفا» در اصل لغت به کناره چاه و یا خندق و مانند آن گویند و شاید اطلاق «شفه» بر «لب» نیز به همین مناسبت باشد و همچنین استعمال این کلمه در بهبود یاز بیماری نیز به خاطر آن است که انسان در کناره «سلامت و تندرستی» قرار میگیرد.در جمله بالا خداوند میگوید: شما در گذشته در لبه گودالی از آتش بودید که هر آن ممکن بود در آن سقوط کنید و همه چیز شما خاکستر گردد، اما خداوند شما را نجات داد و از این پرتگاه به نقطه امن و امانی که همان نقطه «برادری و محبت» بود رهنمون ساخت. در اینکه منظور از «نار» در آیه آتش دوزخ است یا آتشهای این جهان در میان مفسران گفتگو شده است ولی با توجه به مجموع آیه چنین به نظر میرسد که نار کنایه از جنگها و نزاعهایی بود که هر لحظه در دوران جاهلیت به بهانهای در میان اعراب شعلهور میشد، قرآن مجید باین جمله اوضاع خطرناک عصر جاهلیت را منعکس میسازد که هر لحظه خطرجنگ و خونریزی آنها را تهدید میکرد و خداوند در پرتو نور اسلام آنها را از آن وضع نجات داد و مسلما با نجات یافتن از وضع خطرناک گذشته از آتش سوزان دوزخ نیز نجات یافتند. کذلک یبین الله لکم آیاته لعلکم تهتدون: در پایان آیه برای تاکید بیشتر میگوید: «خداوند اینچنین آیات خود را روشن میسازد تا هدایت شوید.»بنابراین هدف نهایی هدایت و نجات شما است و چون پای منافع و سرنوشت شما در میان است باید به آنچه گفته شد اهمیت فراوان دهید. نقش اتحاد در بقای ملتها با تمام گفتگوهایی که درباره اثر اعجاز آمیز اتحاد در پیشرفت اهداف اجتماعی و سربلندی اجتماعات گفته شده است، میتوان گفت هنوز اثر واقعی آن شناخته نشده است. امرز سدهای عظیمی در نقاط مختلف جهان برپا شده که مبدإ تولید بزرگترین نیروهای صنعتی است و سرزمینهای وسیعی را زیر پوشش آبیاری و روشنایی خود قرار داده است، اگر درست فکر کنیم میبینیم این قدرت عظیم چیزی جز نتیجه بههم پیوستن قدرتهای ناچیز دانههای باران نیست و آنگاه به اهمیت اتحاد و کوششهای دستهجمعی انسانها واقف میشویم. در احادیث فراوانی که از پیامبر و پیشوایان بزرگ اسلام به ما رسیده به لزوم و اهمیت این موضوع با عبارات مختلفی اشاره شده است: در یک مورد پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم میفرماید: المومن للمومن کالبنیان یشید بعضه بعضا: «افراد باایمان نسبت به یکدیگر همانند اجزای یک ساختمانند که هر جزیی از آن جزء دیگر را محکم نگه میدارد.» و نیز فرمود: المومنون کالنفس الواحده: «مومنان همچون یک روحند». و نیز میفرماید: مثل المومنین فی توادهم و تراحمهم کمثل الجسد الواحد اذا اشتکی بعضه تداعی ساره بالسهر و الحمی: «مثل افراد با ایمان در دوستی و نیکی به یکدیگر همچون اعضای یک پیکر است که چون بعضی از آن رنجور شود و به درد آید اعضای دیگر را قرار و آرامش نخواهد بود.» «ولتکن منکم امه یدعون الی الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون» (سوره آل عمران آیه 104)ترجمه:باید از میان شما، جمعی دعوت به نیکی و امر به معروف و نهی از منکر کنند و آنها همان رستگارانند.تفسیر:دعوت به حق و مبارزه با فساد ولتکن منکم امه یدعون الی الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون. «امت» در اصل از ماده «ام» به معنی هر چیزی است که اشیا دیگری به آن ضمیمه گردد و به همین جهت «امت» به جماعتی که جنبه وحدتی در میان آنها باشد گفته میشود. خواه وحدت از نظر زمان یا از نظر مکان و یا از نظر هدف و مرام باشد، بنابراین به اشخاص متفرق و پراکنده «امت» گفته نمیشود. به دنبال آیات پیشین که مسئله اخوت و اتحاد را توصیف میکرد در این آیه اشاره به مسئله «امر به معروف» و «نهی از منکر» شده که در حقیقت به منزله یک پوشش اجتماعی برای محافظت جمعیت است، زیرا اگر مسئله امر به معروف و نهی از منکر در میان نباشد عوامل مختلفی که دشمن بقای «وحدت اجتماعی» هستند، همچون موریانه از درون، ریشههای اجتماع را میخورند و آنرا از هم متلاشی میسازند بنابراین حفظ وحدت اجتماعی بودن نظارت عمومی ممکن نیست. در آیه فوق دستور داده شده که همواره در میان مسلمانان باید امتی باشند که این دو وظیفه بزرگ اجتماعی را انجام دهند: مردم را به نیکیها دعوت کنند و از بدیها بازدارند و در پایان آیه تصریح میکند که فلاح و رستگاری تنها از این راه ممکن است. در اینجا این سوال پیش میآید که ظاهر «منکم امه» این است که این امت بعضی از جمعیت مسلمانان را تشکیل میدهد، نه همه آنها را و به این ترتیب وظیفه امر به معروف و نهی از منکر جنبه عمومی نخواهد داشت، بلکه وظیفه طایفه خاصی است، اگرچه انتخاب و تربیت این جمعیت، وظیفه همه مردم است و به عبارت دیگر این دو وظیفه واجب کفایی است نه عینی، با اینکه از دیگر آیات قرآن برمیآید که این دو وظیفه جنبه عمومی دارد و به عبارت دیگر واجب عینی است نه واجب کفایی، مثلاً در چند آیه بعد از این آیه میخوانیم: کنتم خیر امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر «شما بهترین امتی بودید که به سود مردم مبعوث شدید، چه اینکه امر به معروف و نهی از منکر میکنید» و در سوره «العصر» میفرماید: «همه مردم در زیانند جز آنان که ایمان و عمل صالح دارند و دعوت به حق و توصیه به صبر و استقامت میکنند» طبق این آیات و مانند آنها این دو وظیفه اختصاص به دسته معینی ندارد. دقت در مجموع این آیات پاسخ سوال را روشن میسازد، زیرا چنین استفاده میشود که «امر به معروف و نهی از منکر» دو مرحله دارد: یکی «مرحله فردی» که هرکس موظف است به تنهایی ناظر اعمال دیگران باشد و دیگری «مرحله دسته جمعی» که امتی موظفند برای پایان دادن به نابسامانیهای اجتماع دست به دست هم بدهند و بایکدیگر تشریک مساعی کنند.قسمت اول وظیفه عموم مردم است و چون جنبه فردی دارد طبعاً شعاع آن محدود به توانایی فرد است، اما قسمت دوم شکل واجب کفایی به خود میگیرد و چون جنبه دستهجمعی دارد و شعاع قدرت آن وسیع و طبعاً از شئون حکومت اسلامی محسوب میشود. این دو شکل از مبارزه با فساد و دعوت به سوی حق، از شاهکارهای قوانین اسلامی محسوب میگردد و مسئله تقسیم کار را در سازمان حکومت اسلامی و لزوم تشکیل یک گروه نظارت بر وضع اجتماعی و سازمانهای حکومت مشخص میسازد. سابق بر این در ممالک اسلامی (و امروز در پارهای از کشورهای اسلامی مانند حجاز) با الهام از آیه فوق تشکیلاتی مخصوص مبارزه با فساد و دعوت به انجام مسئولیتهای اجتماعی به نام اداره حسبه و ماموران آن به نام «محتسب» و یا «آمرین به معروف» وجود داشته است که مامور بودند با همکاری یکدیگر با هرگونه فساد و زشتکاری در میان مردم و یا هرگونه ظلم و فساد در دستگاه حکومت مبارزه کنند و همچنین مردم را به کارهای نیک و پسندیده تشویق نمایند. بنابراین وجود این جمعیت با آن قدرت وسیع، هیچگونه منافاتی با عمومی بودن وظیفه امر به معروف و نهی از منکر در شعاع فرد و با قدرت محدود ندارد. از آنجا که این بحث از مباحث مهم قرآن مجید است، و در آیات فراوانی به آن اشاره شده، لازم است نکاتی را در اینجا یادآور شویم:1- «معروف» و «منکر» چیست؟«معروف» در لغت به معنی شناخته شده (از ماده عرف) و «منکر» به معنی «ناشناس» (از ماده انکار) است و به این ترتیب کارهای نیک، اموری شناخته شده و کارهای زشت و ناپسند، اموری ناشناس معرفی شدهاند. چه اینکه فطرت پاک انسانی با دسته اول آشنا و با دوم ناآشنا است.2- آیا امر به معروف یک وظیفه عقلی است یا تعبدی؟ جمعی از دانشمندان اسلامی معتقدند که وجوب این دو وظیفه تنها با دلیل نقلی ثابت شده و عقل فرمان نمیدهد که انسان دیگری را از کار بدی که زیانش تنها متوجه خود او است بازدارد. ولی باتوجه به پیوندهای احتماعی و اینکه هیچ کار بدی در اجتماع انسانی در نقطه خاصی محدود نمیشود، بلکه هرچه باشد همانند آتشی ممکن است به نقاط دیگر سرایت کند، عقلی بودن این دو وظیفه مشخص میشود. به عبارت دیگر: در اجتماع چیزی به عنوان «ضرر فردی» وجود ندارد و هر زیان فردی امکان این را دارد که به صورت یک زیان اجتماعی درآید وبه همین دلیل منطق و عقل به افراد اجتماع اجازه میدهد که در پاک نگه داشتن محیط زیست خود از هرگونه تلاش و کوششی خودداری نکنند.اتفاقاً در بعضی از احادیث به این موضوع اشاره شده است. از پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم چنین نقل شده که فرمود: «یک فرد گنهکار، در میان مردم همانند کسی است که با جمعی وارد کشتی شود و به هنگامی که در وسط دریا قرار گیرد تبری برداشته و به سوراخ کردن موضعی که در آن نشسته است بپردازد و هرگاه به او اعتراض کنند، در جواب بگوید من در سهم خود تصرف میکنم، اگر دیگران او را از این عمل خطرناک بازندارند، طولی نمیکشد که آب دریا به داخل کشتی نفوذ کرده و یکباره همگی در دریا غرق میشوند». پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم با این مثال جالب منطقی بودن وظیفه امر به معروف و نهی از منکر را مجسم ساخته و حق نظارت فرد بر اجتماع را یک حق طبیعی که ناشی از پیوند سرنوشتها است، میداند.3- اهمیت امر به معروف و نهی از منکر. علاوه بر آیات فراوان قرآن مجید احادیث زیادی در منابع معتبر اسلامی نیز درباره اهمیت این دو وظیفه بزرگ اجتماعی وارد شده است که در آنها به خطرات و عواقب شومی که بر اثر ترک این دو وظیفه در جامعه به وجود میآید اشاره گردیده، به عنوان نمونه:1. امام باقر علیهالسلام میفرماید ان الامر بالمعروف و النهی عن المنکر فریضه عظیمه بها تقام الفراض و تامن المذاهب و تحل المکاسب و ترد المظالم و تعمر الارض و ینتصف من الاعداء و یستقیم الامر: «امر به معروف و نهی از منکر دو فریضه بزرگ الهی است که بقیه فرائض با آنها برپا میشوند و به وسیله این دو، راهها امن میگردد و کسب و کار مردم حلال میشود، حقوق افراد تامین میگردد و در سایه آن زمینها آباد و از دشمنان انتقام گرفته میشود و در پرتو آن همه کارها روبراه میگردد.»2. پیامبر اکرم میفرماید: من امر بالمعروف و نهی عن المنکر فهو خلیفه الله فی ارضه و خلیفه رسول الله و خلیفه کتابه: «کسی که امر به معروف و نهی از منکر کند جانشین خداوند در زمین، و جانشین پیامبر و کتاب او است». از این حدیث به خوبی استفاده میشود که این فریضه بزرگ قبل از هر چیز دیگر یک برنامه الهی است و بعثت پیامبران و نزول کتب آسمانی همه جزء این برنامه است.3. مردی خدمت پیامبر آمد –درحالی که حضرت بر فراز منبر نشسته بود- و پرسید: من خیرالناس؟ از همه مردم بهتر کیست؟ پیامبر فرمود: آمرهم بالمعروف و انهام عن المنکر و اتقاهم لله و ارضاهم: «آن کس که از همه بیشتر امر به معروف و نهی از منکر کند و آن کس که از همه پرهیزگارتر باشد و در راه خشنودی خدا از همه بیشتر گام بردارد.»4. در حدیث دیگری از پیامبر اکرم (ص) نقل شده که فرمود: «باید امر به معروف و نهی از منکر کنید و گر نه خداوند ستمگری را بر شما مسلط میکند که نه به پیران احترام میگذارد، و نه به خوردسالان رحم میکند، نیکان و صالحان شما دعا میکنند ولی مستجاب نمیشود و از خداوند یاری میطلبند اما خدا به آنها کمک نمیکند و حتی توبه میکنند و خدا از گناهشان درنمیگذرد». اینها همه واکنش طبیعی اعمال جمعیتی است که این وظیفه بزرگ اجتماعی را تعطیل کنند زیرا بدون نظارت عمومی، جریان امور از دست نیکان خارج میشود و بدان میدان اجتماع را تسخیر میکنند و اینکه در حدیث فوق میفرماید حتی توبه آنها قبول نمیشود به خاطر آن است که توبه با ادامه سکوت آنها در برابر مفاسد مفهوم صحیحی ندارد مگر اینکه در برنامه خود تجدیدنظر کنند. «و لا تکونوا کالذین تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البینت و اولئک لهم عذاب عظیم» (سوره آل عمران آیه 105)ترجمه:و مانند کسانی نباشید که پراکنده شدند و اختلاف کردند (آن هم) پس از آنکه نشانههای روشن (پروردگار) به آنان رسید و آنها عذاب عظیمی دارند.تفسیر:و لا تکونوا کالذین تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البینات: در این آیه مجدداً بحث در پیرامون مسئله اتحاد و پرهیز از تفرقه و نفاق است، این آیه مسلمانان را از اینکه همانند اقوام پیشین، همچون یهود و نصاری، راه تفرقه و اختلاف را پیش گیرند و عذاب عظیم برای خود بخرند برحذر میدارد، و در حقیقت آنها را به مطالعه تاریخ پیشینیان و سرنوشت دردناک آنها پس از اختلاف و تفرقه دعوت میکند. اصرار و تاکید قرآن مجید در این آیات، درباره اجتناب از تفرقه و نفاق، اشاره به این است که این حادثه در آینده در اجتماع آنها وقوع خواهد یافت زیرا هرکجا قرآن در ترساندن از چیزی زیاد اصرار نموده اشاره به وقوع و پیدایش آن میباشد. پیامبر اسلام نیز این پیش بینی را قبلاً کرد و صریحاً به مسلمانان خبر داد که: «قوم یهود بعداز موسی 71 فرقه شدند و مسیحیان 72 فرقه و امت من بعداز من 73 فرقه خواهند شد.»ظاهراً عدد 70 اشاره به کثرت است و به اصطلاح «عدد تکثیری» است نه «شمارشی» یعنی در میان یهود یک طایفه برحق بودند و طواف زیادی بر باطل، در مسیحیان طواف باطل فزونی گرفتند و حق همچنان یک طایفه بود و در میان مسلمانان اختلاف باز هم فزونی خواهد گرفت و طبق آنچه قرآن مجید اشاره کرده و پیغمبر اکرم نیز خبر داده بود مسلمانان بعداز وفات او از طریق مستقیم که یک راه بیشتر نبود منحرف شدند در عقاید مذهبی و حتی در خود دین پراکنده گشتند و به تکفیر یکدیگر پرداختند، تا آنجا که در میان آنان گاه شمشیر، و گاه سب و لعن حکومت میکرد، کار به جایی کشید که بعضی از مسلمانان جان و مال همدیگر را حلال دانستند و حتی به قدری میان مسلمانان عداوت و دشمنی ایجاد شده بود که بعضی حاضر میشدند به کفار بپیوندند و با برادران دینی خود جنگ کنند. بدین ترتیب اتحاد و وحدت که رمز موفقیت مسلمانان پیشین بود به نفاق و اختلاف مبدل گشت، در نتیجه زندگی سعادتمندانه آنان به یک زندگی شقاوتبار تبدیل شد، و عظمت دیرین خود را از دست دادند. اولئک لهم عذاب عظیم: کسانی که با بودن ادله روشن در دین اختلاف کنند به عذاب عظیم و دردناکی گرفتار میگردند. بی شک نتیجه فوری اختلاف و نفاق ذلت و خواری است و سر ذلت و خواری هر ملت را در اختلاف و نفاق آنان باید جستجو کرد. جامعهای که اساس قدرت و ارکان همبستگیهای آن با تیشههای تفرقه در هم کوبیده شود، سرزمین آنان برای همیشه جولانگاه بیگانگان و قلمرو حکومت استعمارگران خواهد بود، راستی چه عذاب بزرگی است اما عذاب آخرت آنچنان که خدا در قرآن بیان کرده است فوقالعاده از این عذاب هم شدیدتر خواهد بود و در انتظار تفرقه اندازان و اختلافگرایان است. درس پانزدهم «هو الذی انزل من السماء ماء لکم منه شراب و منه شجر فیه تسیمون» (سوره نحل آیه 10)ترجمه:او کسی است که از آسمان، آبی فرستاد که نوشیدن شما از آن است و (همچنین) گیاهان و درختانی که حیوانات خود را در آن به چرا میبرید، نیز از آن است.تفسیر:در آیه بعد باز به سراغ مادی میرود تا حس شکرگزاری انسانها را برانگیزد، آتش عشق خدا را در دلهایشان بیفروزد و آنها را به شناخت بیشتر بخشنده این نعمتها دعوت کند. میگوید: «و کسی است که از آسمان آبی فروفرستاد» (هو الذی انزل من السماء ماء). آبی حیاتبخش، زلال، شفاف و خالی از هرگونه آلودگی که شما از آن مینوشید (لکم منه شراب). و نیز گیاهان و درختانی از آن به وجود میآید که حیوانات خود را در آن به چرا میفرستید (و منه شجر فیه تسیمون). «تسیمون» از ماده «اسامه» به معنی چراندن حیوانات است و میدانیم حیوانات هم از گیاهان زمین استفاده میکنند هم از برگهای درختان و اتفاقاً «شجر» در لغت عرب معنی وسیعی دارد که هم به درخت گفته میشود و هم به گیاه. بدون شک منافع آب باران تنها نوشیدن انسان و روییدن درختان و گیاهان نیست، بلکه شستشوی زمینها، تصفیه هوا، ایجاد رطوبت لازم برای طراوت پوست تن انسان و راحتی تنفس او و مانند ان همه از فوائد باران است، ولی از آنجا که دو قسمت یاد شده از اهمیت بیشتری برخوردار بوده روی آن تکیه شده.«ینبت لکم به الزرع و لزیتون و النخیل و الاعنب و من کل الثمرات ان فی ذلک لایه لقوم یتفکرون» (سوره نحل آیه11)ترجمه:خداوند با آن (آب باران)، برای شما زراعت و زیتون و نخل و انگور و از همه میوهها میرویاند، مسلما در این، نشانه روشنی برای اندیشمندان است. تفسیر:بازهم این مسئله را چنین ادامه میدهد «به وسیله این آب باران برای شما زراعت را میرویاند، و همچنین زیتون و نخل و انگور را» (ینبت لکم به الزرع و الزیتون و النخیل و الاعناب). «و خلاصه از تمام میوهها» (و من کل الثمرات). «مسلما در آفرینش این میوههای رنگارنگ و پر برکت و این همه محصولات کشاورزی نشانه روشنی است از خدا برای کسانی که اهل تفکرند» (ان فی ذلک لایه لقوم یتفکرون). «زرع» هرگونه زراعتی را شامل میشود، «زیتون» هم نام آن درخت مخصوص است و هم نام میوه آن (ولی به گفته بعضی از مفسران «زیتون» فقط نام درخت است و «زیتونه» نام میوه آن در حالی که در آیه 35 سوره نور زیتونه به خود درخت اطلاق شده است). «نخیل» (درخت خرما) هم به معنی مفرد و هم به معنی جمع استعمال میشود و اعناب جمع «عنبه» به معنی انگور است. در اینجا این سوال پیش میآید که چرا از میان همه میوهها، قرآن مجید، تنها روی این سه میوه تکیه کرده است، زیتون و خرما و انگور، دلیل آن را به خواست خدا در ذیل همین آیات میخوانید. «و سخر لکم الیل و النهار و الشمس و القمر و النجوم مسخرت بامره ان فی ذلک لایت لقوم یعقلون» (سوره نحل آیه 12)ترجمه:او شب و روز و خورشید و ماه را مسخر شما ساخت و ستارگان نیز به فرمان او مسخر شمایند، دراین، نشانههایی است (از عظمت خدا)، برای گروهی که عقل خود را به کار میگیرند.تفسیر:سپس به نعمت تسخیر موجودات مختلف جهان در برابر انسان اشاره کرده، میفرماید: «خداوند شب و روز را برای شما مسخر کرد و همچنین خورشید و ماه را» (و سخر لکم اللیل و النهار و الشمس و القمر). «ستارگان نیز به فرمان او مسخر شما هستند» (والنجوم مسخرات بامره) «مسلماً در این امور نشانههایی است از عظمت خدا و بزرگی آفرینش برای آنها که اندیشه میکنند» (ان فی ذلک لایت لقوم یعقلون). در ذیل آیات سوره رعد و ابراهیم گفتیم که مفهوم واقعی تسخیر موجودات برای انسان آن است که در خدمت منافع او باشند، و به نفع او کار کنند و به او امکان بهرهگیری دهند، به همین جهت شب و روز و خورشید و ماه و ستارگان که هرکدام به نوعی در زندگی انسان اثر دارند و مورد بهرهبرداری او قرار میگیرند در تسخیر اویند. این تعبیر جالب (مسخر بودن موجودات برای انسان به فرمان خدا) علاوه بر اینکه شخصیت و عظمت واقعی انسان را از دیدگاه اسلام وقرآن روشن میسازد و به او عظمتی میبخشد که در خور مقام خلیفه الهی است، نعمتهای گوناگون خودا را به خاطرش میآورد، حس قدردانی را در او برمیانگیزد و از نظام بدیهی که چگونگی این تسخیر به کار رفته، وی را به خدا نزدیک میسازد و به همین جهت در پایان آیه میگوید: در این تسخیر نشانههایی است برای آنها که اندیشه میکنند. برای آگاهی بیشتر از اسرار این تسخیر به شرح مبسوطی که در سوره ابراهیم آیات 32 و 33 آوردیم مراجعه فرمایید. «و ما ذرا لکم فی الارض مختلفا الونه ان فی ذلک لایه لقوم یذکرون» (سوره نحل آیه 13)ترجمه:(علاوه براین،) مخلوقاتی را که در زمین به رنگهای گوناگون آفریده نیز مسخر (فرمان شما) ساخت، در این، نشانه روشنی است برای گروهی که متذکر میشوند.تفسیر:علاوه بر اینها «مخلوقاتی را که در زمین آفریده نیز مسخر فرمان شما ساخت» (و ما ذرا لکم فی الارض). «مخلوقاتی گوناگون و رنگارنگ» (مختلفا الوانه). از انواع پوششها، غذاها، همسران پاک، وسایل رفاهی گرفته تا انواع معادن و منابع مفید زیرزمینی و روی زمینی و سایر نعمتها. «در اینها نیز نشانه ای است آشکار برای مردمی که متذکر میشوند» (ان فی ذلک لیه لقوم یذکرون). «و هو الذی سخر البحر لتاکلوا منه لحما طریا و تستخرجوا منه حلیه تلبسونها و تری الفلک مواخر فیه و لتبتغوا من فضله و لعلکم تشکرون» (سوره نحل آیه 14)ترجمه:او کسی است که دریا را مسخر(شما) ساخت تا از آن، گوشت تازه بخورید، و زیوری برای پوشیدن (مانند مروارید) از آن استخخراج کنید، و کشتیها را میبینی که سینه دریا را میشکافند تا شما(به تجارت پردازید و) از فضل خدا بهره گیرید، شاید شکر نعمتهای او را بجا آورید.تفسیر:نعمت کوهها و دریاها و ستارگان این آیات به سراغ بخش مهم دیگری از نعمتهای بیپایان خداوند در مورد انسانها میرود و نخست از دریاها که منبع بسیار مهم حیات و زندگی است آغاز میکند و میگوید: "و او کسی است که دریاها را برای شما تسخیر کرد و به خدمت شما گمارد" (و هوالذی سخر البحر). میدانیم قسمت عمده روی زمین را دریاها تشکیل میدهند، و نیز میدانیم نخستین جوانه حیات در دریاها آشکار شده، و هم اکنون نیز دریا منبع مهمی برای ادامه حیات انسان و همه موجودات روی زمین است، و قرار دادنن آن در خدمت بشر یکی از نعمتهای بزرگ خدا است: سپس به سه قسمت از منافع دریاها اشاره کرده میفرماید: تا از گوشت تازه (لتئکلوا منه لحما طریا). گوشتی که زحمت پرورش آنرا نکشیدهاید تنها دست قدرت خدا آن را در دل اقیانوسها پرورش داده و رایگان در اختیارتان گذارده است. مخصوصاً تکیه روی طراوت و تازگی این گوشت، با توجه به اینکه در آن عصر و زمان از یک جهت، و در عصر و زمان ما از جهت دیگر، گوشتهای کهنه فراوان بوده و هست، اهمیت این نعمت را آشکارتر میسازد، و هم اهمیت تغذیه از گوشت تازه را. با تمام پیشرفتی که در زندگی و تمدن مادی بشر به وجود آمده، هنوز دریا یکی از مهمترین منابع تغذیه انسان را تشکیل میدهد، و همه سال صدها هزار تن از گوشت تازهای که دست لطف پروردگار برای انسانها پرورش داده، از دریا صید میشود.لذا اکنون که جمعیت کره زمین روبه افزایش است و بعضی درمطالعات ابتدای خود احساس میکنند خطر کمبود مواد غذای مردم جهان را برای آینده تهدید میکند، افکار دانشمندان متوجه دریاها شده و چشم امید خود را به آن دوختهاند تا از طریق پرورش و تکثیر نسل انواع ماهیها بتوانند این کمبود را به مقدار قابل ملاحظهای برطرف سازند. این از یکسو، از سوی دیگر مقرراتی برای جلوگیری از آلوده شدن آب دریاها و از میان رفتن نسل ماهیها وضع کردهاند که از مجموع آن اهمیت جمله فوق که در چهارده قرن قبل در قرآن نازل شده است روشنتر میشود.دیگر از منافع آن مواد زینتی است که از دریاها استخراج میشود لذا اضافه میکند: "تا از آن زینتی برای پوشیدن استخراج کنید" (و تستخرجوا منه حلیة تلبسونها). انسان مانند چهارپایان نیست که ذوق نداشته باشد، بلکه یکی از ابعاد معروف چهارگانه روح انسان را حس زیبای تشکیل میدهد که سرچشمه پیدایش شعر و هنر اصیل و مانند آنها است. بدون شک این بعد از روح انسانی نقش مأثری در حیات بشر دارد، لذا باید بطرز صحیح و سالمی ـ دور از هرگونه افراط و تفریط و اسراف و تبذیر ـ اشباع گردد. آنها که غرق در تجملپرستی و انواع زینتند به همان گونه گمراهند که افراد خشک و مخالف هرگونه زینت چرا که یکی در طرف افراط و مایه نابودی سرمایهها و ایجاد فاصله طبقاتی و کشتن معنویات است، و دیگری در طرف تفریط و باعث خمودی و رکود. به همین دلیل در اسلام، استفاده از زینت به صورت معقول و خالی از هرگونه اسراف مانند بهرهگیری از لباسهای خوب، انواع عطریات، بعضی سنگهای قیمتی و مانند ـ مخصوصا در مورد زنان ـ که نیاز روحیشان به زینت بیشتر است توصیه شده است، ولی باز تأکید میکنیم که باید خالی از اسراف و تبذیر باشد. بالاخره سومین نعمت دریا را حرکت کشتیها به عنوان یک وسیله مهم برای انتقال انسان و نیازمندیهای او ذکر میکند و میفرماید : "کشتیها را میبینی که آبها را بر صفحه اقیانوسها میشکافند" (تری الفلک مواخر فیه). صحنهای که در برابر سرنشینان کشتی به هنگام حرکت بر صفحه اقیانوسها ظاهر میشود چقدر دیدنی است. "خدا این نعمت را به شما داد تا از آن بهره گیرید و از فضل او در مسیر تجارت خود از کشتیها استفاده کنید" (ولتبتغوا منن فضله). با توجه به اینهمه نعمت، حس شکرگزاری را در شما زنده کند "شاید شکر نعمتهای او را بجا آورید" (و لعلکم تشکرون). "فلک" (کشتی) هم به معنی مفرد آمده و هم به معنی جمع. مواخر جمع ماخرة از ماده مخر (بر وزن فخر) به معنی شکافتن آب از چپ و راست است، و به صدای وزش بادهای شدید نیز گفته میشود، و از آنجا که کشتیها به هنگام حرکت آبها را با سینه خود میشکافند به آنها ماخر یا ماخره میگویند. اصولا چه کسی این خاصیت را در مادهای که کشتی را از آن میسازند قرار داد تا روی آب بایستد، آیا اگر همه چیز از آب سنگینتر بود و فشار مخصوص آب نیز نبود، هرگز میتوانستیم بر صفحه بیکران اقیانوسها حرکت کنیم؟ به علاوه چه کسی بادهای منظم را بر صفحه اقیانوسها به حرکت در آورد؟ و یا چه کسی در بخار آنهمه قدرت آفرید تا با نیروی آن کشتیهای موتوری را بر صفحه اقیانوسها به حرکت درآوریم؟ آیا هریک از اینها نعمت بزرگی نیست؟ توجه به این نکته که راههای دریایی از جادههای خشکی بسیار وسیعتر، کمخرجتر و آمادهتر است، و نیز توجه به اینکه کشتیهای غولپیکر که گاهی به عظمت یک شهر میباشند، عظیمترین وسیله نقلیه بشر را تشکیل میدهند عظمت نعمت دریاها را برای کشتیرانی واضحتر میکند. ********«فان مع العسر یسرا» (سوره انشراح آیه 5) ترجمه :به یقین با (هر) سختی آسانی است.تفسیر :بنابراین مسلما با سختی آسانی است. «ان مع العسر یسرا» (سوره انشراح آیه 6)ترجمه :(آری) مسلما با (هر) سختی آسانی است.تفسیر :و مسلما با سختی آسانی است. درس شانزدهم «یا ایها الذین ءامنوا تقوا الله و ذروا مابقی من البوان کنتم مومنین» (سوره بقره آیه 278)ترجمه :ای کسانی که ایمان آوردهاید از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید، و آنچه از (مطالبات) ربا باقی مانده، رها کنید، اگر ایمان دارید.تفسیر :در آیه نخست خداوند افراد با ایمان را مخاطب قرار داده و به آنها پس از دستور به تقوی و پرهیزکاری توصیه میکند که اگر ایمان دارند باید باقی ماندههای مطالبات ربوی خود را به دست فراموشی بسپارند. جالب توجه این که آیه با ایمان به خدا شروع شده و با ایمان ختم شده است و این حقیقت را به وضوح میرساند که رباخواری با روح ایمان سازگار نیست. ******** «و ما ءاتیتم من ربا لیربوا فی اموال الناس فلا یربوا عندالله و ما ءاتیتم من زکوة تریدون وجهالله فاولئک هم المضعفون» (سوره روم آیه 39)ترجمه :آنچه به عنوان ربا میپردازید تا در اموال مردم فزونی یابد، نزد خدا فزونی نخواهد یافت، و آنچه را بعنوان زکات میپردازید و تنها رضای خدا را میطلبید (مایه برکت است، و) کسانی که چنین میکنند دارای پاداش مضاعفند.تفسیر :در آیه بعد به تناسب بحثی که از انفاق خالص در میان بود به دو نمونه از انفاقها که یکی برای خدا است، و دیگری به منظور رسیدن به مال دنیا است اشاره کرده میفرماید : "آنچه را به منظور جلب افزایش میپردازید تا در اموال مردم فزونی گیرد، نزد خدا فزونی نخواهد یافت، و آنچه را به عنوان زکات میپردازید و تنها رضای خدا را میطلبید چنین کسانی دارای پاداش مضاعفند" (و ما آتیتم من ربا لیربوا فی اموال الناس فلا یربوا عند الله و ما آتیتم من زکاة تریدون وجهالله فاولئک هم المضعفون). مفهوم جمهله دوم یعنی زکات و انفاق کردن در راه خدا که موجب اجر و پاداش فراوان میباشد روشن است، ولی در مورد جمله اول با توجه به اینکه ربا در اصل به معنی افزایش است، تفسیرهای گوناگونی گفتهاند. نخستین تفسیر که از همه روشنتر و با مفهوم آیه سازگارتر، و هماهنگ با روایاتی است که از اهل بیت علیهم السلام رسیده، این است که منظور هدایایی است که بعضی از افراد برای دیگران ـ مخصوصا صاحبان مال و ثروت ـ میبرند، به این منظور که پاداشی بیشتر و بهتر از آنها دریافت دارند.بدیهی است در این گونه هدایا نه استحقاق طرف درنظر گرفته میشود و نه شایستگیها و اولویتها، بلکه تمام توجه به این است که این هدیه به جایی داده شود که بتواند مبلغ بیشتری را صید کند وطبیعی است اینچنین هدایا که جنبه اخلاص در آن نیست از نظر اخلاقی و معنوی فاقد ارزش میباشد. بنابراین مراد از ربا، در این آیه همان «هدیه و عطیه» است و منظور از جمله «لیربوا فی اموال الناس» گرفتن پاداش بیشتر از مردم است. بدون شک گرفتن چنین پاداشی حرام نیست، چون شرط و قراردادی در کار نبوده، ولی فاقد ارزش معنوی و اخلاقی است و لذا در روایات متعددی که از امام صادق علیهالسلام در منابع معروف حدیث آمده است از آن به «ربای حلال» تعبیر شده است، در مقابل «ربای حرام» که در آن شرط و قراردادی گذارده میشود. در حدیثی که در کتاب «تهذیبالاحکام» از امام صادق علیهالسلام در تفسیر فوق نقل شده است چنین میخوانیم: هو هدیتک الی الرجل تطلب منه الثواب افضل منها فذلک ربی یوکل: «منظور هدیهای است که به دیگری میپردازی و هدفت این است که بیشتر از آن پاداش دهد این ربای حلال است.»در حدیث دیگری از همان امام علیهالسلام میخوانیم: الربا ربان احدهما حلال و الاخر حرام فاما الحلال فهو ان یقرض الرجل اخاه قرضا یریدان یزیده و یعوضه باکثر ممای کخذه بلا شرط بینهما، فان اعطاه اکثر مما اخذه علی غیرشرط بینهما فهو مباح له و لیس له عند الله ثواب فیما اقرضه و هو قوله فلا یربوا عندالله و اما الحرام فالرجل یقرض قرضا و یشترط ان یرد اکثر مما اخذ فهذا هو الحرام: «ربا بر دو گونه است: یکی حلال و دیگری حرام، اما ربای حلال آن است که انسان به برادر مسلمانش قرضی دهد به این امید که او به هنگام بازپس دادن چیزی بر آن بیفزاید بی آنکه شرطی در میان این دو باشد، در این صورت اگر شخص وام گیرنده چیزی بیشتر به او بدهد –بیآنکه شرط کرده باشد- این افزایش برای او حلال است، ولی ثوابی از قرض دادن خود نخواهد برد و این همان است که قرآن در جمله فلا یربوا عندالله بیان کرده، اما ربای حرام آن است که انسان قرضی به دیگری بدهد و شرط کند که بیش از آنچه وام گرفته به او بازپس گرداند. این ربای حرام است». تفسیر دیگری که برای آیه ذکر کردهاند این است که منظور ربای حرام است و در حقیقت طبق این تفسیر، قرآن میخواهد ربا را با انفاقهای خالصانه مقایسه کند و بگوید ربا گرچه ظاهراً افزایش مال است، اما نزد پروردگار افزایش نیست، افزایش واقعی در انفاق فی سبیلالله است. و بر این اساس، آیه را مقدمهای میدانند بر مسئله تحریم ربا که نخسب قبل از هجرت پیامبر صلیالله علیه وآله به صورت یک اندرز اخلاقی بیان شد و بعداز هجرت در سه سوره دیگر قرآن سوره بقره و آل عمران و نساء تحریم آن به صورت تدریجی پیاده گشت (و ما نیز بر همین اساس در جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 270 اشارهای داشتیم).البته میان این دو معنی تضادی نیست و میتوان آیه را به معنی وسیعی تفسیر کرد که هم «ربای حلال» و هم «ربای حرام» در آن جمع باشد و هردو در برابر انفال فی سبیلالله قرار گیرد، اما تعبیرات آیه با تفسیر اول سازگارتر است. زیرا ظاهر آیه این است که دراینجا عملی انجام شده که ثوابی ندارد و مباح است چون میگوید: این کار در نزد خدا افزایشی نمیآورد و این تناسب با ربای حلال دارد که نه ثواب دارد و نه گناهی، ولی چیزی نیست که موجب خشم و غضب پروردگار گردد و گفتیم روایات اسلامی نیز ناظر به آن است.ذکر این نکته نیز لازم است که «مضعفون» صیفعخ اسم فاعل است دراینجا به معنی مضاعف کننده نیست، بلکه به معنی صاحب پاداش مضاعف است، زیرا اسم فاعل در لغت عرب گاه به معنی صاحب چیزی میآید مانند «موسر» یعنی «صاحب مال فراوان». این موضوع را نیز نباید از نظر دور داشت که «ضعف» و «مضاعف» در لغت عرب به معنی دوچندان نیست، بلکه دوبرابر و چندین برابر را شامل میشود و حداقل در مورد آیه، ده برابر است (چنانکه قرآن میگوید: من جاء بالحسنه فله عشر امثالها –انعام-160). و در مورد قرض به هیجده برابر میرسد، چنانکه در حدیثی از امام صادق علیهالسلام میخوانیم: علی باب الجنه مکتوب القرض بثمانیه عشر و الصدقه بعشر: «بر در بهشت نوشته شده است که پاداش قرض هجده برابر و صدقه ده برابر است» و در مورد انفاق فی سبیلالله گاه به هفتصد برابر و بیشتر میرسد چنانکه در آیه 261 سوره بقره آمده است.********«انما الصدقت للفقراء و العملین علیها و المولفع قلوبهم و فی الرقاب و الغرمین و فی سبیل الله و ابن السبیل فریضه من الله و الله علیم حکیم» (سوره توبه آیه 60)ترجمه:زکاتها مخصوص فقرا و مساکین و کارکنانی است که برای (جمعآوری) آن زحمت میکشند، و کسانی که برای جلب محبتشان اقدام میشود و برای (آزادی) بردگان و (ادای دین) بدهکاران و در راه (تقرب آیین) خدا و واماندگان در راه، این، یک فریضه (مهم) الهی است و خداوند دانا و حکیم است.تفسیر:مصارف زکات و ریزهکاریهای آن در تاریخ اسلام دو دوران مشخص دیده میشود. دوران مکه که همت پیامبر صلیالله علیه وآله و مسلمانان در آن مصروف تعلیم و تربیت نفرات و آموزش و تبلیغ میشد، و دوران مدینه که پیامبر صلیالله علیه وآله در آن دست به تشکیل «حکومت اسلامی» و پیاده کردن و اجرای تعلیمات اسلام، از طریق این حکومت صالح زد. بدون شک یکی از ابتدایی و ضروریترین مسئله، به هنگام تشکیل حکومت تشکیل «بیتالمال» است که به وسیله آن نیازهای اقتصادی حکومت برآورده شود، نیازهایی که در هر حکومتی بدون استثناء وجود دارد. به همین دلیل یکی از نخستین کارهایی که پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم در مدینه انجام داد، تشکیل بیتالمال بود که یکی از منابع آنرا «زکات» تشکیل میداد و طبق مشهور این حکم در سال دوم هجرت پیامبر صلیالله علیه وآله تشریع شد.البته همانگونه که بعد به خواست خدا اشاره خواهیم کرد، حکم زکات قبلاً در مکه ناز شده بود، اما نه به صورت وجوب جمعآوری در بیتالمال، بلکه خود مردم اقدام به پرداخت آن میکردند، ولی در مدینه دستور جمعآوری و «تمرکز» آن از ناحیه خداوند در آیه 103 سوره توبه صادر گردید، آیه موردبحث که مسلماً بعد از آیه وجوب اخذ زکات نازل شده، (هرچند در قرآن از آن ذکر گردیده است) مصارف گوناگون زکات را بیان میکند و جالب اینکه آیه با کلمه «انما» که دلیل بر انحصار است، آغاز شده و این نشان میدهد که بعضی از افراد خودخواه یا بیخبر انتظار داشتند بدون هیچگونه استحقاق، سهمی از زکات دریافت دارند که با کلمه «انما» دست رد به سینه همه آنها زده شده است.در دو آیه قبل از این آیه، نیز این معنی منعکس بود که بعضی بر پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم خرده میگرفتند که چرا سهمی از زکات را در اختیار آنان نمیگذارد و حتی در صورت محروم شدن از آن خشمگین میشدند. اما به هنگام برخورداری ابراز رضایت میکردند. به هرحال آیه فوق به روشنی مصارف واقعی زکات را بیان کرده و به تمام توقعات بیجا پایان میدهد و آنرا در هشت مصرف خلاصه میکند:1- «فقرا» نخست میگوید: «صدقات و زکات برای فقیران است» (انما الصدقات للفقراء).2- «مساکین» (و المساکین). دراینکه «فقیر» و «مسکین» با هم چه تفاوتی دارند بحثی است که در پایان تفسیر آیه خواهد آمد.3- «عاملان» و جمعآوری کنندگان زکات (و العاملین علیها). این گروه در حقیقت کارمندان و کارکنانی هستند که برای جمعآوری زکات و اداره بیتالمال اسلام تلاش و کوشش میکنند و آنچه به آنها داده میشود در حقیقت به منزله مزد و اجرت آنها است و لذا فقر در این گروه به هیچ وجه شرط نیست.4- «مولفه قلوبهم» یعنی کسانی که انگیزه معنوی نیرومندی برای پیشبرد هدف اسلامی ندارند و با تشویق مالی میتوان تکلیف قلب و جلب محبت آنان نمود (والمولفه قلوبهم) توضیح بیشتر درباره این گروه بعداً خواهد آمد.5- «آزاد ساختن بردهها» (و فی الرقاب). یعنی سهمی از زکات، تخصیص به مبارزه با بردگی و پایان دادن به این موضوع ضدانسانی، داده میشود و همانگونه که در جای خود گفتهایم برنامه اسلام در مورد بردگان برنامه «آزادی تدریجی» است که نتیجه نهاییاش آزاد ساختن همه بردگان بدون روبرو شدن به واکنشهای نامطلوب اجتماعی آن میباشد و تخصیص سهمی از زکات به این موضوع گوشهای از این برنامه را تشکیل میدهد.6- «اداء دین بدهکاران» و آنها که بدون جرم و تقصیر زیربار بدهکاران مانده و آزادی آن عاجز شدهاند (و الغارمین).7- «در راه خدا» (و فی سبیلالله). همانگونه که در پایان آیه اشاره خواهیم کرد منظور از آن تمام راههایی است که به گسترش و تقویت آیین الهی منتهی شود، اعم از مسئله جهاد و تبلیغ و مانند آن.8- «واماندگان در راه خدا» (و ابن السبیل). یعنی مسافرانی که بر اثر علتی در راه مانده و زاد و توشه ومرکب کافی برای رسیدن به مقصد ندارند، هرچند افراد فقیر و بیبضاعتی نیستند، ولی بر اثر دزدزدگی، یا بیماری، یا گم کردن اموال خود و یا علل دیگر، به چنین وضعی افتادهاند، اینگونه اشخاص را باید از طریق زکات به مقداری که برای رسیدن به مقصد لازم است بینیاز ساخت. در پایان آیه به عنوان تاکید روی مصارف گذشته میفرماید: «این فریضه الهی است» (فریضه من الله). و بدون شک این فریضه، حساب شده و کاملاً دقیق و جامع مصلحت فرد و اجتماع است، زیرا «خداوند دانا و حکیم است» (و الله علیم حکیم).1. فرق میان «فقیر» و «مسکین» در میان مفسران گفتگو است که آیا فقیر و مسکین، مفهوم واحدی دارند و به عنوان تاکید در آیه فوق ذکر شدهاند؟ و بنابراین مصارف زکات، هفت مصرف میشود و یا اینکه دومفهوم مخالف دارند؟ غالب مفسران و فقها احتمال دوم را پذیرفتهاند، ولی در میان طرفداران این عقیده، نیز در تفسیر این دو کلمه، گفتگوهای زیادی است، اما آنچه نزدیکتر به نظر میرسد این است که «فقیر» به معنی کسی است که در زندگی خود کمبود مالی دارد، هرچند مشغول کسب و کاری باشد و هرگز از کسی سوال نکند، اما «مسکین» کسی است که نیازش شدیدتر است و دستش از کار کوتاه است و به همین جهت از این و آن سوال میکند. شاهد این موضوع، نخست ریشه لغت مسکین است که از ماده «سکون» گرفته شده، گویا چنین کسی بر اثر شدت فقر، ساکن و زمینگیر شده است. دیگر اینکه ملاحظه موارد استعمال این دو کلمه در قرآن معنی فوق را تایید میکند، از جمله در آیه 16 سوره بلد میخوانیم: او مسکینا ذا متربه: «یا مسکین خاک نشینی را اطعام کند» و در آیه 8 سوره نساء میخوانیم: و اذا حضر القسمه اولو القربی و الیتامی والمساکین فارزقوهم: هرگاه خویشاوندان و یتیمان و مسکینان، در موقع تقسیم ارث، حضور یابند، چیزی از آن به آنها ببخشید. از این تعبیر استفاده میشود که منظور از مساکین سالانی است که گاه در این مواقع حضور مییابند.و در آیه 24 سوره «قلم» میخوانیم ان لا یدخلنها الیوم علیکم مسکین: «امروز هیچ مسکینی نباید در محوطه زراعت شما حضور یابد» که اشاره به – سالان است. همچنین تعبیر به «اطعام مسکین» یا «طعام مسکین» در آیات متعددی از قرآن نشان میدهد که مساکین افراد گرسنهای هستند که حتی نیاز به یک وعده غذا دارند. در حالی که از پارهای از موارد استعمال کلمه «فقیر» در قرآن به خوبی استفاده میشود که افراد آبروندی که هرگز روی سوال ندارند اما گرفتار کمبود مالی هستند، در مفهوم این کلمه واردند، مانند آنچه در آیه 273 سوره بقره دیده میشود للفقراء الذین احصروا فی سبیلالله لا یستطیعون ضربا فی الارض یحسبهم الجاهل اغنیاء من التعفف: «انفاق برای فقیرانی است که در راه خدا گرفتار شدهاند و آنچنان ظاهر خویش را حفظ میکنند که جاهل از شدت عفت نفس آنان، چنین میپندارد که غنی و بینیازند». از همه اینها گذشته در روایتی که محمد بن مسلم از امام صادق علیهالسلام یا امامباقر علیهالسلام نقل کرده میخوانیم که از آن حضرت درباره «فقیر» و «مسکین» سوال کردند، فرمود: الفیر الذی لا یسئل و المسکین هو اجهد منه الذی یسئل: «فقیر کسی است که سوال نمیکند و مسکین حال از او سختتر است، و کسی است که از مردم سوال و تقاضا میکند». همین مضمون در حدیث دیگری از ابوبصیر از امام صادق علیهالسلام نقل شده است و هردو صراحت در مفهوم فوق دارد. البته پارهای از قرآن گواهی برخلاف آنچه در بالا گفتیم میدهد، ولی هرگاه مجموع قرآن موجود را در نظر بگیریم، روشن میشود که حق همان است که در بالا گفته شد.2. آیا لازم است زکات به هشت قسمت مساوی تقسیم شود؟ بعضی از مفسران یا فقها عقیده دارند که ظاهر آیه فوق این است که باید زکات مال به هشت سهم مساوی تقسیم گردد وهر کدام در مصرف خود صرف شود، مگر اینکه مقدار زکات به قدری ناچیزباشد که نتوان آن را به هشت سهم قابل ملاحظه تقسیم کرد. ولی اکثریت قاطع فقها براینند که اصناف هشتگانه فوق مواردی است که صرف زکات در آنها مجاز است و تقسیم کردن در آن واجب نیست. سیره قطعی پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم و امامان اهل بیت علیهمالسلام و یاران آن نیز این معنی را تایید میکند، به علاوه باتوجه به اینکه زکات یک مالیات اسلامی است و حکومت اسلامی موظف است آن را از مردم وصول کند و هدف از تشریع آن رفع نیازمندیهای گوناگون جامعه اسلامی میباشد، طبعا چگونگی مصرف آن دراین موارد هشتگانه بستگی به ضرورتهای اجتماعی از یک سو و نظر حکومت اسلامی از سوی دیگر دارد.3- در چه زمانی زکات واجب شد؟ از آیات مختلف قرآن از جمله آیه 156 سوره اعراف و آیه 3 سوره نمل و آیه 4 سوره لقمان و آیه 7 سوره فصلت که همه از سورههای مکی هستند، چنین استفاده میشود که حکم وجوب زکات در مکه نازل شده واست و مسلمانان موظف به انجام این وظیفه اسلامی بودهاند، ولی به هنگامی که پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم به مدینه آمد و پایه حکومت اسلامی را گذارد و طبعاً نیاز به تشکیل بیتالمال پیدا کرد، از طرف خداوند ماموریت یافت که زکات را از مردم شخصاً بگیرد (نه اینکه خودشان به میل و نظر خود در مصارف آن صرف کنند). آیه شریفه خذ من اموالهم صدقه... (سوره توبه آیه 103) در این هنگام نازل شد و مشهور این است که این در سال دوم هجرت بود، سپس مصرف زکات به طور دقیق در آیه موردبحث که آیه 60 سوره توبه است بیان گردید، و جای تعجب نیست که تشریع اخذ زکات در آیه 103 باشد و ذکر مصارف آن که میگویند در سال نهم هجرت نازل شده در آیه 60، زیرا میدانیم قرآن بر طبق تاریخ نزول جمعآوری نشده، بلکه به فرمان پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم هرکدام در مورد مناسب قرار داده شده است.4- منظور از مالفه قلوبهم چه اشخاصی هستند؟ آنچه از تعبیر «مالفه قلوبهم» فهمیده میشود آن است که یکی از مصارف زکات کسانی هستند که به خاطر الفت و محبت به آنها زکات داده میشود، ولی آیا منظور از آن کفار و غیرمسلمانانی است که به خاطر استفاده از همکاری آنها در جهاد از طریق کمک مالی تشویق میشوند؟ یا مسلمانان ضعیفالایمان را نیز شامل میگردد؟ همانگونه که در مباحث فقهی گفتهایم مفهوم آیه، و همچنین پارهای از روایات که دراین زمینه وارد شده مفهوم وسیعی دارد و تمام کسانی را که با تشویق مالی از آنها به نفع اسلام و مسلمین جلب محبت میشود، دربرمیگیرد و دلیلی بر تخصیص آن به کفار نیست.5- نقش زکات در اسلام باتوجه به اینکه اسلام به صورت یک مکتب صرفاً اخلاقی و یا فلسفی و اعتقادی، ظهور نکرد، بلکه به عنوان یک «آیین جامع» که تمام نیازمندیهای مادی و معنوی در آن پیشبینی شده، پا به عرصه ظهور گذاشت ونیز باتوجه به اینکه اسلام، از همان عصر پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم، با تاسیس حکومت همراه بود و همچنین با توجه به اینکه اسلام توجه خاصی به حمایت از محرومان و مبارزه با فاصله طبقاتی دارد، روشن میشود که نقش بیتالمال و زکات که یکی از منابع درآمد بیتالمال است از مهمترین نقشها است. شک نیست که هر جامعهای دارای افرادی از کارافتاده، بیمار، یتیمان بیسرپرست، معلولین و امثال آنها میباشد که باید موردحمایت قرار گیرند. و نیز برای حفظ موجودیت خود در برابر هجوم دشمن، نیاز به سربازان مجاهدی دارد که هزینه آنها از طرف حکومت پرداخته میشود، همچنین کارمندان حکومت اسلامی، دادرسان و قضات و نیز وسایل تبلیغاتی و مراکز دینی، هرکدام نیازمند به صرف هزینهای است که بدون یک پشتوانه مالی منظم و مطمئن، سامان نمیپذیرد. به همین دلیل در اسلام مسئله زکات که در حقیقت یک نوع «مالیات بردرآمد و تولید» و مالیات بر ثروت راکد محسوب میشود، از اهمیت خاصی برخوردار است، تا آنجا که در ردیف مهمترین عبادات قرار گرفته و در بسیاری از موارد با نماز همراه ذکر شده و حتی شرط قبولی نماز شمرده شده است. حتی در روایات اسلامی میخوانیم که اگر حکومت اسلامی از شخص یا اشخاصی مطالبه زکات کند و آنها در برابر حکومت ایستادگی کنند و سرباز زنند، مرتد محسوب میشوند و در صورتی که اندرزها در مورد آنها سود نهد، توسل به نیروی نظامی، در مقابل آنها جایز است. داستان اصحاب رده (همان گروهی که بعد از پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم سر از پرداخت زکات باز زدند و خلیفه وقت به مبارزه با آنها برخاست و حتی علی علیهالسلام این مبارزه را امضاء کرد و شخصاً یکی از پرچمداران در میدان جنگ بود.) در تواریخ اسلام مشهور است. در روایتی از امام صادق علیهالسلام میخوانیم: من منع قیراطا من الزکاه فلیس هو بمومن، ولامسلم و لا کرامه: «کسی که یک قیراط از زکات را نپردازد نه مومن است و نه مسلمان و ارزشی ندارد». جالب توجه اینکه از روایات استفاده میشود که «حدود» و «مقدار» زکات آن چنان دقیقاً در اسلام تعیین شده که اگر همه مسلمانان زکات اموال خویش را به طور صحیح و کامل بپردازند، هیچ فردی فقیر و محروم در سرتاسر کشور اسلامی باقی نخواهد ماند.در حدیثی از امام صادق علیهالسلام میخوانیم: ولو ان الناس ادوا زکاه اموالهم ما بقی مسلم فقیرا محتاجا... و ان الناس ما افتقروا و لا احتاجوا و لا جاعوا و لا عروا الا بذنوب الاغنیاء: اگر همه مردم زکات اموال خود را بپردازند مسلمانی فقیر و نیازمند باقی نمیماند و مردم فقیر و محتاج و گرسته و برهنه نمیشوند مگر به خاطر گناه ثروتمندان و نیز از روایات استفاده میشود که ادای زکات باعث حفظ اصل مالکیت و تحکیم پایههای آن است به طوری که مردم این اصل مهم اسلامی را فراموش کنند شکاف و فاصله میان گروهها آنچنان میظشود که اموال اغنیاء نیز به خطر خواهد افتاد.در حدیثی از امام موسی بن جعفر علیه السلام میخوانیم حصنوا اموالکم بالزکاه: «اموال خود را به وسیله زکات حفظ کنید». همین مضمون از پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم و امیر مومنان علی علیهالسلام نیز در احادیث دیگر نقل شده است. برای اطلاع بیشتر از این احادیث به ابواب یک و سه و چهار و پنج از ابواب زکات از جلد ششم وسال مراجعه فرمایید.6- آخرین نکتهای که توجه به آن لازم است این است که در آیه موردبحث در مورد چهار گروه کلمه «لام» ذکر شده (انما الصدقات للفقراء و المساکین و العالمین علیها و والمولفه قلوبهم) و این تعبیر معمولاً نشانه «ملکیت» است. ولی در مورد چهار گروه دیگر کلمه «فی» آمده است (و فی الرغاب الغارمین و فی سبیل الله و ابن السبیل) و این تعبیر معمولاً برای بیان «مصرف» است. در میان مفسران در تفسیر این «اختلاف تعبیر» گفتگو است، بعضی معتقدند که گروه چهارگانه اول، مالک زکات میشوند و گروه چهارگانه دوم، مالک نمیشوند و تنها جایز است زکات در مورد آنها مصرف گردد. بعضی دیگر معتقدند که این اختلاف تعبیر اشاره به نکته دیگری است و آن اینکه گروه چهارگانه دوم استحقاق بیشتری برای زکات دارند، زیرا کلمه «فی» برای بیان ظرفیت است، گویا این گروه چهارگانه ظرف زکات میباشند و زکات مظروف آنها است، در حالی که گروههای نخستین چنین نیستند. ولی ما در اینجا احتمال دیگری را انتخاب کردهایم و آن اینکه شش گروه «فقرا، مساکین، عاملین علیها، مالفه قلبهم، غارمین، وابن السبیل» که بدون «فی» ذکر شدهاند یکسان میباشند و عطف بر یکدیگر و دو گروه دیگر که «فیالرقاب» و «فی سبیلالله» است و با کلمه «فی» بیان گردیده، وضع خاصی دارند، شاید این تفاوت تعبیر از ای نظر باشد که گروههای ششگانه میتوانند مالک زکات شوند و میتوان زکات را به خود آنها پرداخت (حتی بدهکاران و کسانی که از ادای دین خود ناتوانند، البته در صورتی که اطمینان داشته باشیم آنرا در مورد ادای دیم خود مصرف میکنند). ولی دو گروه مالک زکات نمیشوند و نمیتوان به آنها پرداخت، بلکه باید در مورد آنها مصرف گردد، مثلاً بردگان را باید از طریق زکات خرید و آزاد کرد، روشن است که آنها در این صورت مالک زکات نمیشوند و همچنین مواردی که تحت عنوان فیسبیلالله مندرج است، از قبیل هزینه جهاد، تهیه اسلحه و یا ساختن مسجد و مراکزدینی و مانند آنها هیچیک مالک زکات نیستند، بلکه مصرف آنند و به هرحال این تفاوت در تعبیر نشا میدهد که تا چه اندازه تعبیرات قرآن حساب شده است. ****** «اعملوا انما غنمتم من شیء فانلله خمسه و للرسول و لذی القربی و الیتمی و المسکین و ابنالسبیل ان کمتم ءامنتم بالله و ما انزلنا علی عبدنا یوم الفرقان یوم التقی الجمعان و الله علی کل شیء قدیر» (سوره انفار آیه41)ترجمه:بدانید هرگونه غنیمتی به دست آورید، خمس آن برای خدا و برای پیامبر و برای ذیالقربی و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه (از آنها) است، اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدایی حق از باطل، روز درگیری دو گروه (با ایمان و بیایمان) [= روز جنگ بدر] نازل کردیم، ایمان آورید و خداوند بر هرچیزی تواناست.تفسیر:خمس یک دستور مهم اسلامی در آغاز این سوره دیدید که پارهای از مسلمانان بعداز جنگ بدر بر سر تقسیم عنائم جنگی مشاجره کردند و خداوند برای ریشهکن ساختن ماده اختلاف غنائم را دربست در اختیار پیامبر گذاشت تا هرگونه صلاح میداند آن را مصرف کند و پیامبر آنها را در میان جنگجویان به طور مساوی تقسیم کرد، این آیه در حقیقت بازگشت به همان مسئله غنائم است به تناسب آیاتی که درباره جهاد، قبل از این گفته شد، زیرا در چند آیه قبل اشارات مختلفی به موضوع جهاد گردید و از آنجا که جهاد غالباً با مسئله غنائم آمیخته است تناسب با ذکر حکم غنائم دارد (بلکه چنانکه خواهیم گفت قرآن در اینجا حکم را از مسئله غنائم جنگی نیز فراتر برده و به همه درآمدها اشاره کرده است) در آغاز آیه میفرماید: «بدانید هرگونه غنیمتی نصیب شما میشود یک پنجم آن از آن خدا و پیامبر و ذیالقربی (امامان اهل بیت) و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه (از خاندان پیامبر) میباشد» (واعلموا انما غنمتم من شیء فان لله خمسه و للرسول و لذیالقربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل) و برای تاکید اضافه میکند: «که اگر شما به خدا و آنچه بر بنده خود در (روز جنگ بدر) روز جدایی حق از باطل، روزی که دو گروه مومن و کافر در مقابل هم قرار گرفتند، نازل کردیم ایمان آوردهاید باید به این دستور عمل کنید و در برابر آن تسلیم باشید» (ان کنتم امنتم بالله و ما انزلنا علی عبدنا یوم الفرقان یوم التقی الجمعان). در اینجا توجه به این نکته لازم است: با اینکه روی سخن درا ین آیه به مومنان است، زیرا پیرامون غنائم جهاد اسلامی بحث میکند و معلوم است مجاهد اسلامی مومن است، ولی با این حال میگوید: «اگر ایمان به خدا و پیامبر آوردهاید» اشاره به اینکه نه تنها ادعای ایمان نشانه ایمان نیست بلکه شرکت در میدان جهاد نیز ممکن است نشانه ایمان کامل نباشد واین عمل به خاطر اهداف دیگری انجام گیرد، مومن کامل کسی است که در برابر همه دستورات مخصوصاً دستورات مالی تسلیم باشد و تبعیضی در میان برنامههای الهی قائل نگردد و در پایان آیه اشاره به قدرت نامحدود الهی کرده میگوید «و خدا برهمه چیز قادر است» (والله علی کل شیء قدیر). یعنی با اینکه در میدان بدر از هر نظر شما در اقلیت قرار داشتید و دشمن ظاهراً از هر نظر برتری چشمگیری داشت خداوند قادر توانا آنها را شکست داد و شما را یاری کرد تا پیروز شدید، در اینجا به چند نکته باید توجه داشت.1- روز جدایی حق از باطل، نام روز جنگ بدر در این آیه روز جدایی حقل از باطل (یومالفرقان) و روز درگیری گروه طرفداران کفر با گروه طرفداران ایمان ذکر شده، اشاره به اینکه «اولاً روز تاریخی بدر روزی بود که نشانههای حقانیت پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم ظاهر گشت، زیرا قبلاً وعده پیروزی به مسلمانان داده بود در حالی که ظاهراً هیچ نشانهای از آن وجود نداشت و چنان عوامل مختلف غیرمنتظره برای پیروزی دست به دست هم داد که آن را میشد بر تصادف حمل کرد. بنابراین صدق آیاتی که بر این پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم در چنین روزی نازل شده دلیل برای مسلمانان بود که گروهی در آغاز از آن پرهیز داشتند اما همین درگیری و پیروزی سالها آنها را جلو برد و اسم و آوازه آنها در پرتو آن در سراسر جزیره عرب پیچید و همه را به اندیشه در آیین جدید و قدرت حیرتانگیزی که در پرتو آن در جزیره عرب تولد یافته بود وادار کرد و ضمناً در آن روز که روز «وانفسا» برای امت کوچک اسلام بود مومنان راستین اسلام از مدعیان کاذب شناخته شدند، پس این روز از هر نظر روز جدایی حق از باطل بود»2- در آغاز سوره گفتیم میان آیه انفال و این آیه تضادی وجود ندارد و لزومی ندارد که یکی را ناسخ دیگری بدانیم، زیرا به مقتضای آیه انفال غنائم جنگی نیز متعلق به پیامبر است. ولی پیامبر چهارپنجم آن را به جنگجویان میبخشد و یک پنجم آن را برای مصارفی که در آیه تعیین شده نگاه میدارد (برای توضیح بیشتر به بحث ما در ذیل آیه نخست همین سوره مراجعه کنید.)3- منظور از ذی القربی چیست؟ منظور از ذیالقربی در این آیه همه خویشاوندان نیست و نه همه خویشاوندان پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم بلکه امامان اهل بیت هستند دلیل بر این موضوع روایات متواتری است که از طرق اهل بیت پیامبر صلیالله علیه وآله نقل شده است و در کتب اهل سنت نیز اشاراتی به آن وجود دارد. بنابراین آنها که یک سهم از خمس را متعلق به همه خویشاوندان پیامبر میظدانند در برابر این سوال قرار میگیرند که این چه امتیازی است که اسلام برای اقوان و بستگان پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم قائل شده است، در حالی که میدانیم اسلام ما فوق نژاد و قوم و قبیله است. ولی اگر آن را مخصوص امامان اهل بیت بدانیم باتوجه به اینکه آنها جانشینان پیامبر و رهبران حکومت اسلامی بوده و هستند علت دادن این یک سهم از خمس به آنها روشن میگردد، به تعبیر دیگر «سهم خدا» و «سهم پیامبر» و «سهم ذیالقربی» هرسه سهم متعلق به رهبر حکومت اسلامی است، او زندگی ساده خود را از آن اداره میکند و بقیه را در مخارج گوناگونی که لازمه مقام رهبری امت است مصرف خواهد نمود، یعنی در حقیقت در نیازهای جامعه و مردم، بعضی از مفسران اهل سنت مانند نویسنده «المنار» چون «ذیالقربی» را همه خویشاوندان دانسته است، برای پاسخ اشکال فوق به دست و پا افتاده و برای حکومت اسلامی پیامبر تشریفاتی قائل شده و او را موظف دانسته که قوم و قبیله خویش را به وسیله اموال گرد خود نگاه دارد، روشن است که چنین منطقی به هیچ وجه با منطق حکومت جهانی و انسانی و حذف امتیازات قبیلگی سازگار نیست (در این زمینه توضیح دیگری داریم که در بحثهای آینده خواهد آمد).4- منظور از «یتیمان» و «مسکینان» و «واماندگان در راه» تنها ایتام و مساکین و ابناءسبیل بنی هاشم و سادات میباشند، اگرچه ظاهر آیه مطلق است و قیدی در آن دیده نمیشود، دلیل ما بر این تقیید روایات زیادی است که در تفسیر آیه از طرق اهل بیت وارد شده و میدانیم بسیاری از احکام در متن قرآن به طور مطلق آمده ولی «شرایط و قیود» آن به وسیله «سنت» بیان شده است و این منحصر به آیه مورد بحث نیست تا جای تعجب باشد. به علاوه با توجه به آنکه زکاه بر نیازمندان بنی هاشم به طور مسلم حرام است باید احتیاجات آنها از طریق دیگری تامین گردد و ا ین خود قرینه میشود بر اینکه منظور از آیه فوق خصوص نیازمندان بنیهاشم است، لذا در احادیث میخوانیم که امام صادق علیهالسلام میفرمود: «خداوند هنگامی که زکاه را بر ما حرام کرد خمس را برای ما قرار داد بنابراین زکاه بر ما حرام است و خمس حلال».5- آیا غنائم منحصر به غنائم جنگی است؟ موضوع مهم دیگری که در این آیه باید مورد بررسی دقیق قرار گیرد و در حقیقت قسمت عمده بحث در آن متمرکز میگردد، این است که لفظ «غنیمت» که در آیه آمده است تنها شامل غنائم جنگی میشود و هرگونه درآمدی را دربرمیگیرد؟ درصورت اول آیه تنها خمس غنائم جنگی را بیان میکند و برای خمس در سایر موضوعات باید از سنت و اخبار و روایات صحیح و معتبر استفاده کرد و هیچ مانعی ندارد که قرآن به قسمتی از حکم خمس و به تناسب مسائل جهاد اشاره کند و قسمتهای دیگری در سنت بیان شود، مثلاً در قرآن مجید نمازهای پنجگانه روزانه صریحاً آمده است و همچنین به نمازهای طواف که از نمازهای واجبه است اشاره شده، ولی از نماز آیات که ورد اتفاق تمام مسلمانان اعم از شیعه و سنی است ذکری به میان نیامده است و هیچکس را نمییابیم که بگوید چون نماز آیات در قرآن ذکر نشده و تنها در سنت پیامبر آمده نباید به آن عمل کرد و یا اینکه چون در قرآن به بعضی از غسلها اشاره شده و سخن از دیگر غسلها به میان نیامده است باید از آن صرفنظر کرد، این منطقی است که هیچ مسلمانی آن را نمیپذیرد، بنابراین هیچ اشکالی ندارد که قرآن تنها قسمتی از موارد خمس را بیان کرده باشد و بقیه را موکول به سنت نماید و نظیر این مسئله در فقه اسلام بسیار زیاد است، ولی با این حال باید ببینیم که «غنیمت» در لغت و در نظر عرف چه معنی میدهد؟ آیا راستی منحصر به غنائم جنگی است و یا هرگونه درآمدی را شامل میشود؟ آنچه از کتب لغت استفاده میِشود این است که در ریشه معنی لغوی این کلمه عنوان جنگ و آنچه از دشمن به دست میآید، نیفتاده است، بلکه هر در آمدی را شامل میشود، به عنوان شاهد به چند قسمت از کتب معروف ومشهور لغت که در مورد استناد دانشمندان و ادبای عرب است اشاره میکنیم: در کتاب «لسان العرب» جلد دوازدهم میخوانیم «والغنم الفوز بالشیء من غیر مشقه... والغنم، الغنیمه و المغنم الفییء... و فی الحدیث الرهن لمن رهنه له غنمه و علیه غرمه، غنمه زیاده و نماه و فاضل قیمته... و غنم الشیء فاز به...»: «غنم یعنی دسترسی یافتن به چیزی بدون مشقت، و «غنم» و «غنیمت» و «مغنم» به معنی فییء است (فییء را نیز در لغت به معنی چیزهایی که بدون زحمت به انسان میرسد ذکر کردهاند...)» و در حدیث وارد شده که گروگان در اختیار کسی است که آن را به گرو گرفته، غنیمت و منافعش برای اوست و غرامت و زیانش نیز متوجه اوست و نیز غنم به معنی زیادی و نمو و اضافه قیمت است و فلان چیز را به غنیمت گرفت یعنی به او دسترسی پیدا کرد. در کتاب «تاجالعروس» جلد نهم میخوانیم «و الغنم الفوز بالشییء بلا مشقه»: «غنیمت آن است که انسان بدون زحمت به چیزی دست یابد». در کتاب «قاموس» نیز غنیمت به همان معنی فوق ذکر شده است و در کتاب «مفردات راغب» میخوانیم غنیمت از ریشه «غنم» به معنی «گوسفند» گرفته شده و سپس میگوید «ثم استعملوا فی کل مظفور به من جهه العدی و غیره» یعنی: «سپس در هر چیزی که انسان از دشمن و یا غیردشمن به دست میآورد به کار رفته است» حتی کسانی که یکی از معانی غنیمت را غنام جنگی ذکر کردهاند انکار نمیکنند که معنی اصلی آن معنی وسیعی است که به هرگونه خیری که انسان بدون مشقت به آن دست یابد گفته میشود. در استعمالات معمولی نیز «غنیمت» در برابر «غرامت» ذکر میشود، همان طور که معنی «غرامت» معنی وسیعی است و هرگونه غرامت را شامل میشود «غنیمت» نیز معنی وسیعی دارد و به هرگونه درآمد قابل ملاحظهای گفته میشود. این کلمه در «نهجالبلاغه» در موارد زیادی به همین معنی آمده است. در خطبه 76 میخوانیم: «اغتنم المهل»: «فرصت ها و مهلتها را غنیمت بشمارید». و در خطبه 120 میفرماید: «من اخذها لحق و غنم»: «کسی که به آیین خدا عمل کند به سرمنزل مقصود میرسد و بهره میبرد» در نامه 53 به مالک اشتر میفرماید: «و لا تکونن علیهم سبعا ضاریا تغنتم اکلهم»: در برابر مردم مصر همچون حیوان درندهای مباش که خوردن آنها را غنیمت و درآمدی برای خود فرض کنی. و در نامه 45 به عثمان بن حنیف میفرماید: «فوالله ما کنزت من دنیاکم تبرا و لا ادخرت من غنامها و فرا»: «به خدا سوگند از دنیای شما طلایی نیندوختم و از غنام و درآمدهای آن اندوختهای فراهم نکردم» و در کلمات قصار، در جمله 331 میفرماید: ان الله جعل الطاعه غنیمه الکیاس: «خداوند اطاعت را غنیمت و بهره هوشمندان قرار داده است» و در نامه 41 میخوانیم: «و اغتنم من استقرضک فی حال غناک»: «هرکس در حال بینیازیت از تو قرضی بخواهد غنیمت بشمر» و نظیر این تعبیرات بسیار فراوان است که همگی نشان میدهد «غنیمت» منحصر به غنام جنگی نیست و اما مفسران: بسیاری از مفسران که در زمینه این آیه به بحث پردختهاند صریحاً اعتراف کردهاند که غنیمت در اصل معنی وسیعی دارد و شامل غنام جنگی و غیر آن و به طور کلی هرچیزی را که انسان بدون مشقت فراوانی به آن دست یابد میشود حتی آنها که آیه را به خاطر فتوای فقهای اهل تسنن مخصوص غنام جنگی دانستهاند باز معترفند که در معنی اصلی آن این قید وجود ندارد بلکه به خاطر قیام دلیل دیگری این قید را به آن زدهاند. «قرطبی» مفسر معروف اهل تسنن در تفسیر خود، ذیل چنین مینویسد: «غنیمت در لغت خیری است که فرد یا جکاعتی با کوشش به دست آورند» ... و بدانکه اتفاق علمای تسنن بر این است که مراد از غنیمت در آیه «واعلمانما غنمتم» اموالی است که با قهر و غلبه در جنگ به مردم میرسد، ولی باید توجه داشت که قید همانطور که گفتیم در معنی لغوی آن وجود ندارد، ولی در عرف شرع، این قید وارد شده است. «فخر رازی» در تفسیر خود تصریح میکند که: «الغنم الفوز بالشیء» غنیمت این است که انسان به چیزی دست یابد و پس از ذکر این معنی وسیع از نظر لغت میگوید: «معنی شرعی غنیمت (به عقیده فقهای اهل تسنن) همان غنام جنگی است» و نیز در تفسیر «المنار» غنیمت را به معنی وسیع ذکر کرده و اختصاص به غنام جنگی نداده اگرچه معتقد است باید معنی وسیع آیه فوق را به خاطر قید شرعی مقید به غنام جنگی کرد، در تفیسر «روح المعانی» نوشته «آلوسی» مفسر معروف سنی نیز چنین آمده است که: «غنم در اصل به معنی هرگونه سود و منفعت است» در تفسیر «مجمع البیان» نخست غنیمت را به معنی غنام جنگ تفسیر کرده، ولی به هنگام تشریح معنی آیه چنین میگوید: «قال اصحابنا ان الخمس واجب فی کل فاده تحصل لانسان من المکاسب و ارباح التجارات و فی الکنوز و المعادن و الغوص و غیرذلک مما هو مذکور فی الکتب و یمکن ان یستدل علی ذلک بهذه الایه فان فی عرف اللغه یطلق علی جمیع ذالک اسم الغنم و الغنیمه» علمای شیعه معتقدند که خمس در هرگونه فایدهای که برای انسان فراهم میگردد واجب است. اعم از اینکه از طریق کسب و تجار باشد، یا از طریق گنج و معدن و یا آنکه با غوص از دریا خارج کنند و سایر اموری که در کتب فقهی آمده است و میتوان از آیه بر این مدعی استدلال کرد، زیرا در عرف لغت به تمام اینها «غنیمت» گفته میشود. شگفت آور اینکه بعضی مغرضان که گویا برای سمپاشی در افکار عمومی ماموریت خاصی دارند در کتابی که در زمینه خمس نوشتهاند دست به تحریف رسوای در عبارت تفسیر مجمعالبیان زده، قسمت اول گفتار او را که متضمن تفسیر غنیمت به «غنام جنگی» است ذکر کرده ولی توضیحی را که دربار عمومیت معنی لغوی و معنی آیه در آخر بیان کرده است به کلی نادیده گرفته و یک مطلب دروغنی به این مفسر بزرگ اسلامی نسبت دادهاند، مثل اینکه فکر میکردهاند تفسیر مجمعالبیان تنها در دست خود آنها است و دیگری آن را مطالعه نخواهد کرد و عجیب این است که این خیانت را تنها در این مورد مرتکب نشده، بلکه در موارد دیگر نیز آنچه به سود بوده گرفته و آنچه به زیاد بوده است نادیده گرفتهاند، در تفسیر المیزان نیز با استناد به سخنان علمای لغت تصریح شده که غنیمت هرگونه فایدهای است که از طریق تجارت یا کسب و کار و یا جنگ به دست انسان میافتد و مورد نزول آیه گرچه غنام جنگی است ولی میدانیم که هیچگاه مورد عمومیت مفهوم آیه را تخصیص نمیزند. از مجموع آنچه گفته شد چنین نتیجه گرفته میشود که: آیه غنیمت معنی وسیعی دارد و هرگونه درآمد و سود و منفعتی را شامل میشود. زیرا معنی لغوی این لفظ عمومیت دارد و دلیل روشنی بر تخصیص آن دردست نیست، تنها چیزی که جمعی از مفسران اهل تسنن روی آن تکیه کردهاند این است که آیات قبل و بعد در زمینه جهاد وارد شده است و همین موضوع قرینه میشود که آیه غنیمت نیز اشاره به غنام جنگی باشد. در حالی که میدانیم شان نزولها و سیاق عمومیت آیه را تخصیص نمیزنند و به عبارت روشنتر هیچ مانعی ندارد که مفهوم آیه یک معنی کلی و عمومی باشد و در عین حال مورد نزول آیه غنام جنگی که یکی از موارد این حکم کلی است بوده باشد و این گونه احکام در قرآن و سنت فراوان است که حکم کلی است و مصداق جزی است: مثلاً در آیه 7 سوره حشر میخوانیم ما اتاکم الرسول فخذوه و ما نهام عنه فانتهوا: «هرچه پیامبر برای شما میآورد بگیرید وهرچه از آن نهی میکند خودداری کنید». این آیه یک حکم کلی درباره لزوم پیروی از فرمانهای پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم بیان میکند در حالی که مورد نزول آن اموالی است که از دشمنان بدون جنگ به دست مسلمانان میافتد (و اصطلاحاً به آن «فی» گفته میشود). و نیز در آیه 223 سوره بقره یک قانون کلی به صورت «لا تکلف نفس الا وسعها»: «هیچ کس بیش از آنچه قدرت دارد تکلیف نمیشود» بیان شده در حالی که مورد آیه درباره اجرت زنان شیرده است و به پدر نوزاد دستور داده شده است به اندازه توانایی خود به آنها اجرت بدهد، ولی آیا ورود این آیه در چنین مورد خاصی میتواند جلو عمومیت این قانون (عدم تکلیف به مالایطاق) را بگیرد؟ خلاصه اینکه: آیه در ضمن آیات جهاد وارد شده ولی میگوید: هر درآمدی از هر موردی عاید شما شود که یکی از آنها غنام جنگی است خمس آن را بپردازید مخصوصاً «ما» موصوله و «شیی» که دو کلمه عام و بدون هیچ گونه قید و شرطند این موضوع را تایید میکند.6- آیا اختصاص نیمی از خمس به بنی هاشم تبعیض نیست؟ بعضی چنین تصور میکنند که این مالیت اسلامی که بیست درصد بسیاری از اموال را شامل میشود و میمی از آن اختصاص به سادات و فرزندان پیامبر صلیالله علیه وآله دارد یک نوع امتیاز نژادی محسوب میشود و ملاحظات جهات خویشاوندی و تبعیض در آن به چشم میخورد و این موضوع با روح عدالت اجتماعی اسلام و جهانی بودن و همگانی بودن آن سازگار نیست. پاسخ کسانی که چنین فکر میکنند شرایط و خصوصیات این حکم اسلامی را کاملاً بررسی نگردهاند زیرا جواب این اشکال به طور کامل دراین شرایط نهفته شده است. توضیح اینکه «اولاً» نیمی از خمس که مربوط به سادات و بنیهاشم است منحصراً باید به نیازمندان آنان داده شود، آن هم به اندازه احتیاجات یک سال و نه بیشتر، بنابراین تها کسانی از آنان میتوانند استفاده کنند که یا از کار افتادهاند و بیمارند و یا کودک یتیم و یا کسان دیگری که به علتی در بنبست ازنظر هزینه زندگی قرار دارند. بنابراین کسانی که قادر به کارکردن هستند، (بالفعل و بالقوه) میتانند درآمدی که زندگی آنها را بگرداند داشته باشند هرگز نمیتوانند از ین قسمت خمس استفاده کنند و جملهای که در میان بعضی از عوام معروف است که میگویند سادات میتوانند خمس بگیرند، هرچند ناودان خانه آنها طلا باشد، گفتار عوامانهای بیش نیست و هیچ گونه پایهای ندارد، ثانیاً مستمندان و نیازمندان سادات و بنیهاشم حق نداند چیزی از زکات مصرف کنند و به جای آن میتانند تنها از همین قسمت خمس استفاده نمایند. ثالثاً اگر سهم سادات که نیمی از خمس است، از نیازمندی سادات موجود بیشتر باشد باید آن را به بیتالمال ریخت و در مصارف دیگر مصرف نمود، همانطور که اگرسهم سادات کفایت آنها را ندهد باید از بیتالمال و یا سهم «زکات» به آنها داد. باتوجه به جهات سه گانه فوق روشن میشود که در حقیقت هیچ گونه تفاوت از نظر مادی میان سادات و غیرسادات گذارده نشده است. نیازمندان غیرسادات میتوانند مخارج سال خود را از محل زکات بگیرند ولی از خمس محرومند، و نیازمندان سادات تنها میتوانند از محل خمس استفاده کنند اما حق استفاده از زکات را ندارند. در حقیقت دو صندوق در اینجا وجود دارد، صندوق خمس و صندوق زکات و هرکدام از این دو دسته تنها حق دارند از یکی از این دو صندوق استفاده کنند آن هم به اندازه مساوی یعنی به اندازه نیازمندی یک سال. (دقت کنید) ولی کسانی که دقت در این شرط و خصوصیات نکردهاند چنین میپندارند که برای سادات سهم بیشتری از بیتالمال قرار داده شده است و یا از امتیاز ویژهای بخوردارند. تنها سوالی که پیش میآید این است که اگر هیچ گونه تفاوتی از نظر نتیجه میان این دو نبوده باشد این برنامه چه ثمرهای دارد؟ پاسخ این سوال را نیز با توجه به یک مطلب میتوان دریافت و آن اینکه میان خمس و زکات تفاوت مهمی وجود دارد و آن اینکه زکات از مالیتهایی است که در حقیقت جزو اموال عمومی جامعه اسلامی محسوب میشود لذا مصارف آن عموماً در همین قسمت میباشد ولی خمس از مالیاتهایی است که مربوط به حکومت اسلامی است، یعنی مخارج دستگاه حکومت اسلامی و گردانندگان این دستگاه از آن تامین میشود. بنابراین محروم بودن سادات از دستیابی به اموال عمومی (زکات) در حقیقت برای دور نگهداشتن حویشاوندان پیامبر صلیالله علیه وآله از این قسمت است تا بهانهای به دست مخالفان نیفتد که پیامبر خویشان خود را بر اموال عمومی مسلط ساخته است. ولی از سوی دیگر نیازمندان سادات نیز باید از طریقی تامین شوند، این موضوع در قوانین اسلام چنین پیشبینی شده که آنها از بودجه حکومت اسلامی بهرهمند گردند، نه از بودجه عمومی، در حقیقت خمس نه تنها یک امتیاز برای سادات نیست بلکه یک نوع کنار زدن آنها، به خاطر مصلحت عموم و به خاطر اینکه هیچ گونه سوءظنی تولید نشود میباشد. جالب اینکه به این موضوع در احادیث شیعه و سنی اشاره شده است: در حدیثی از امام صادق علیهالسلام میخوانیم: «جکعی از بنی هاشم به خدمت پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم رسیدند و تقاضا کردند که آنها را مامور جمعآوری زکات چهارپایان کنند و گفتند این سهمی را که خداوند برای جمعآوری کنندگان زکات تعیین کرده است، ما به آن سزاوارتریم پیامبر صلیالله علیه وآله فرمود: ای «بنی عبدالمطلب» زکات نه برای من حلال است و نه برای شما ولی من به جای این محرومیت به شما وعده شفاعت میدهم... شما به آنچه خداوند و پیامبر برایتان تعیین کرده راضی باشید (و کار به امر زکات نداشته باشید) آنها گفتند راضی شدیم» از این حدیث به خوبی استفاده میشود که بنیهاشم این را یک نوع محرومیت برای خود میدیدند و پیامبر در مقابل آن به آنها وعده شفاعت داد. در «صحیح مسلم» که از معروفترین کتب اهل تسنن است حدیثی میخوانیم که خلاصهاش این است: عباس و ربیعه ابن حارث خدمت پیامبر رسیدند و تقاضا کردند که فرزند آنها یعنی «عبدالمطلب ابن ربیعه» و فضل بن عباس که دو جوان بودند مامور جمعآوری زکات شوند و همانند دیگران سهمی بگیرند تا بتوانند هزینه ازدواج خود را از این راه فراهم کنند پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم از این موضوع امتناع ورزید و دستور داد از راه دیگر و سایل ازدواج آنها فراهم گردد و از محل خمس مهریه همسران آنها پرداخت شود. از این حدیث که شرح آن طولانی است نیز استفاده میشود که پیامبر صلیالله علیه وآله اصرار داشت خویشاوندان خود را از دست یافتن به زکات (اموال عمومی مردم) دور نگهدارد. از مجموع آنچه گفتیم روشن شد که خمس نه تنها امتیازی برای سادات محسوب نمیشود بلکه یک نوع محرومیت برای حفظ مصالح عمومی بوده است.7- منظور از سهم خدا چیست؟ ذکر سهمی برای خدا به عنوان «الله» به خاطر اهمیت بیشتر روی اصل مسئله خمس و تاکید و تثبیت ولایت و حاکمیت پیامبر و رهبر حکومت اسلامی است، یعنی همانگونه که خداوند سهمی برای خویش قرار داده و خود را سزاوارتر به تصرف در آن دانسته است پیامبر و امام را نیز به همان گونه حق ولایت و سرپرستی و تصرف داده وگرنه سهم خدا در اختیار پیامبر قرار خواهد داشت و در مصارفی که پیامبر یا امام صلاح میداند صرف میگردد و خداوند نیاز به سهمی ندارد
|